شعر هایی برای مادر

در بیابانی دور

که نروید جز خار

که نتوفد جز باد

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی

خفته در خاک کسی

 

زیر یک سنگ کبود

در دل خاک سیاه

میدرخشد دو نگاه

که بناکامی ازین محنت گاه

کرده افسانه هستی کوتاه

 

باز می خندد مهر

باز می تابد ماه

باز هم قافله سالار وجود

سوی صحرای عدم پوید راه

با دلی خسته و غمگین -همه سال-

دور ازین جوش و خروش

میروم جانب آن دشت خموش

تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود

تا کشم چهره بر آن خاک سیاه

 

وندر این راه دراز

میچکد بر رخ من اشک نیاز

میدود در رگ من زهر ملال

 

منم امروز و همان و راه دراز

منم اکنون و همان دشت خموش

من و آن زهر ملال

من و آن اشک نیاز

 

بینم از دور،در آن خلوت سرد

-در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی-

ایستادست کسی!

 

"روح آواره کیست؟

پای آن سنگ کبود

که در آن تنگ غروب

پر زنان آمده از ابر فرود؟"

 

می تپد سینه ام از وحشت مرگ

می رمد روحم از آن سایه دور

می شکافد دلم از زهر سکوت!

 

مانده ام خیره براه

نه مرا پای گریز

نه مرا تاب نگاه!

 

 

شرمگین میشوم از وحشت بیهوده خویش

سرو نازی است که شادابتر از صبح بهار

قد برافراشته از سینه دشت

سر خوش از باده تنهائی خویش!

 

"شاید این شاهد غمگین غروب

چشم در راه من است؟

شاید این بندی صحرای عدم

با منش یک سخن است؟"

 

من،در اندیشه که :این سرو بلند

وینهمه تازگی و شادابی

در بیابانی دور

که نروید جز خار

که نتوفد جز باد

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی...

 

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه:

خنده ای میرسد از سنگ بگوش!

سایه ای میشور از سرو جدا!

در گذرگاه غروب

در غم آویز افق

لحظه ای چند بهم می نگریم

سایه میخندد و میبینم : وای...

مادرم میخندد!...

 

"مادر ،ای مادر خوب

این چه روحی است عظیم؟

وین چه عشقی است بزرگ؟

که پس از مرگ نگیری آرام؟

 

تن بیجان تو،در سینه خاک

به نهالی که در این غمکده تنها ماندست

باز جان میبخشد!

قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد

سرو را تاب و توان می بخشد!

 

شب،هم آغوش سکوت

میرسد نرم ز راه

من از آن دشت خموش

باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش

میروم خوش به سبکبالی باد

همه ذرات وجودم آزاد

همه ذرات وجودم فریاد

 

فریدون مشیری


مرا از بهر غربت زادی وپروردی ای مادر ؟

 

شکار دردوغم اند ر جهانم کردی ای مادر

 

من ازتوهرچه دیدم مهربانی ومحبت بود

 

ازین دخت ستم پرر چرا دلسردی ای مادر

 

به درد غربت وآواره گردی ها گرفتارم

 

زدردت من به دردوتو زمن پردردی ای مادر

 

فدایت جان ودل اندر قدومت خاک می بوسم

 

به چشمم پا بنه در هر کجا می گردی ای مادر

 

به عالم هیچ چیزی جز رضای تو نمی خواهم

 

که روز وشب زبهرم غصه وغم خوردی ای مادر

 

به رنگ وبوی تو یک گل درین گلشن نمی باشد

 

چواز گلبن جدا گردیده گل ها ، زردی ای مادر

 

به کابل شادمان بودی واز آنجا دربه در گشتی

 

به این بتخانه هم چون غم چرا رو کردی ای مادر

 

دلم چون کوره ای می سوزد ازآوارگی هایت

 

تو هم چون من به غربت زادی وپروردی ای مادر

 

نصیب ما ازین دنیا به غیر از دردو محنت نیست

 

تو هم چون من درین عالم سرا پا دردی ای مادر

 

غریب و بی کس وآواره گرد کوچه وکویم

 

که ازمیهن به خاک غیر روی آوردی ای مادر

 

درین عالم کسی سرگشته تر از ما نمی باشد

 

تو در این آسیا کم تر زخاک و گردی ای مادر

 

درین حسرت سرا جز محنت خواری نمی بینم

 

مگر از دردو داغ وماتمم پروردی ای مادر

 

امید وآرزوی من درین عالم همین باشد

 

که بامن عاقبت سوی وطن برگردی ای مادر

 

وطن هم چون بهشت وما سیه روزان از آن محروم

 

به دوزخ مانده ای درآتش ودلسردی ای مادر

 

نصیب ما وتو باشد به عالم خون دل خوردن

 

به کنج بی کسی در غم کشیدن فردی ای مادر

 

زآغوشت مرانگذاشتی هر جا دراین عالم

 

مسیر هولناک خویش را طی کردی ای مادر

 

چو جانت می پرستم « راضیه » راضی شو از فرزند

 

مبادا بینمت از« رابعه » دلسردی ای مادر

 

رابعه اثیر


شد صفحه روزگار تیره

تا دفتر من گشود مادر

از هستی من، نشانه ای نیست

خود بودن من چه بود، مادر

ناموخت مرا زمانه درسی

رندانه ام آزمود، مادر

من در یتیم و گردش چرخ

از دست توام ربود مادر

در دامن روزگارم افکند

از دامن خود چه زود مادر

حالیست مرا که گفتی نیست

گریم همه رود رود مادر

هر روز سپهر سفله داغی

بر داغ دلم فزود مادر

از اختر من شدست گویی

دریای فلک کبود مادر

این ابر منم کز آتش دل

بر چرخ شدم چو دود، مادر

با من همه بخت در ستیزاست

من خاستم، او غنود، مادر

ابریشم بخت من تهی گشت

یکباره ز تار و پود، مادر

این کودک درد آشنا را

ایکاش نزاده بود، مادر

شعریست که در غم تو، فرزند

با خون جگر سرود مادر

 

 

تابستان 44

 

محمد معلم


مادر

 

ای مادرم چه پاکست

 

آغوش پر زمهرت

 

تو چون فرشته پاکی همچون خدا مقدس

 

آغوش پر زنازت

 

گهوارهء جهانست بس نرم و مهربانست

 

آغوش تو مکانیست زیبا تر از دو. گیتی

 

مادر مرا به یاد است

 

هر ناز و هر گپ تو

 

آن رنج هر شب تو

 

( منیر سپاس بلخی )


آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول میخورد

هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست

در ختم خویش هم بسر کار خویش بود

بیچاره مادرم

هر روز میگذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه میرود

چادر نماز فلفلی انداخته بسر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هرجا شده هویج هم امروز میخرد

بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها

او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش

آمد بجستجوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد

آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال

هر شب در آید از در یک خانه فقیر

روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان

او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :

تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر

در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا

هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است

اینجا بداد ناله مظلوم میرسند

اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در ، باز و سفره ، پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند

یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه

او مادر من است

انصاف میدهم که پدر رادمرد بود

با آنهمه درآمد سرشارش از حلال

روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت

اما قطارهای پر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد دریغ

نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و کله میزند

ناهید ، لال شو

بیژن ، برو کنار

کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش میپزد

او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود

بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :

این حرفها برای تو مادر نمیشود .

پس این که بود ؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من کنار زد ،

در نصفه های شب .

یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب

نزدیکهای صبح

او زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا ،‌

راز و نیاز داشت

نه ، او نمرده است .

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر میشود خموش

آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق

او با ترانه های محلی که میسرود

با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت

از عهد گاهواره که بندش کشید و بست

اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت

وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد

لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم برای خود از عشق عالمی

او پنجسال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ

تنها مریضخانه ، بامید دیگران

یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .

در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد

صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه

طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم بحال من از دور میگریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم بسوره یاسین چکید

مادر بخاک رفت .

آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد

او هم جواب داد

یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه

معلوم شد که مادره از دست رفتنی است

اما پدر بغرفه باغی نشسته بود

شاید که جان او بجهان بلند برد

آنجا که زندگی ،‌ ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور

یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او

اما خلاص میشود از سرنوشت من

مادر بخواب ، خوش

منزل مبارکت .

آینده بود و قصه بیمادری من

ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ

من میدویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر بناله برآورده از مغاک

خود را بضعف از پی من باز میکشید

دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز :

از من جدا مشو

میآمدیم و کله من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب میکنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم

خاموش و خوفناک همه میگریختند

میگشت آسمان که بکوبد بمغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد

یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

میآمد و بمغز من آهسته میخلید :

تنها شدی پسر .

باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :

بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟

تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر

میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم

 

این شعر نمیدونم از کیست اما فکر کنم از استاد شهریار باشه


بیمارم ،مادر جان!

میدانم،میبینی

میبینم،میدانی

میترسی،میلرزی

از کارم،رفتارم،مادر جان!

میدانم ،میبینی

گه گریم،گه خندم

گه گیجم،گه مستم

و هر شب تا روزش

بیدارم،بیدارم،مادر جان!

میدانم،میدانی

کز دنیا ، وز هستی

هشیاری ،یا مستی

از مادر،از خواهر

از دختر،از همسر

از این یک، وآن دیگر

بیزارم،بیزارم،مادر جان!

من دردم بی ساحل.

تو رنجت بی حاصل.

ساحر شو،جادو کن

درمان کن،دارو کن

بیمارم،بیمارم،بیمارم،مادر جان!

 

مهدی اخوان ثالث


 

 

 

طفلی غنوده در بر من بیمار

با گونه های سرخ تب آلوده

با گیسوان در هم آشفته

تا نیمه شب ز درد نیاسوده

هر دم میان پنجه من لرزد

انگشتهای لاغر و تبدارش

من ناله میکنم که خداوندا

جانم بگیر و کم بده آزارش

گاهی میان وحشت تنهایی

پرسم ز خود که چیست سرانجامش

اشکم به روی گونه فرو غلطد

چون بشنوم ز ناله خود نامش

ای اختران که غرق تماشایید

این کودک منست که بیمارست

شب تا سحر نخفتم و می بینید

این دیده منست که بیدارست

یادم آید که بوسه طلب میکرد

با خنده های دلکش مستانه

یا می نشست با نگهی بی تاب

در انتظار خوردن صبحانه

گاهی بگوش من رسد آوایش

ماما دلم ز فرط تعب سوزد

بینم درون بستر مغشوشی

طفلی میان آتش تب سوزد

شب خامش است و در بر من نالد

او خسته جان ز شدت بیماری

بر اضطراب و وحشت من خندد

تک ضربه های ساعت دیواری

 

فروغ فرخزاد


اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ

بزرگ بوده پرستار خردی ایشان.

به گاهواره مادر بسی خفت

سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان.

در آن سرایی که زن نیست،انس و شفقت نیست

در آن وجود که دل مرد،مرده است روان

به هیچ مبحث و دیپاچه ای قضا ننوشت

برای مرد کمال و برای زن نقصان

زن از نخست بوده رکن خانه هستی

که ساخت خانه بی پای بست و بی بنیان

 

 

 

 

پروین اعتصامی