گزیده اشعار سهراب سپهری

دوست

 

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند داد

به شکل خلوت خودبود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او بشیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته ی صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما ، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم

و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.





ای شور ای قدیم

صبح

شوری ابعاد عید

ذایقه را سایه کرد

عکس من افتاد در مساحت تقویم :

در خم آن کودکانه های مورب ،

روی سرازیری فراغت یک عید

داد زدم:

« به ، چه هوایی ! »

در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود

آن روز

آب ، چه تر بود!

باد به شکل لجاجت متواری بود

من همه مشق های هندسی ام را

روی زمین چیده بودم

آن روز

چند مثلث در آب

غرق شدند

من

گیج شدم ،

جست زدم روی کوه نقشه ی جغرافی:

« آی ، هلیکوپتر نجات ! »

حیف:

طرح دهان در عبور باد به هم ریخت

ای وزش شور ، ای شدید ترین شکل !

سایه ی لیوان آب را 
 


       

درها به طنین های تو وا کردم.
هر تکه نگاهم را جایی افکندم، پر کردم هستی ز نگاه .
بر لب مردابی ، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز.
در بن خاری ، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان.
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن، و به خود گستردن.
و شیاریدم شب یکدست نیایش، افشاندم دانه راز.
و شکستم آویز فریب.
و دویدم تا هیچ . و دویدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم.
وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همره او رفتم.
ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.



 


 

دنگ …،دنگ…

 

ساعت گیج زمان در شب عمر

 

می زند پی در پی زنگ.

 

زهر این فکر که این دم گذر است

 

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

 

لحظه ام پر شده از لذت

 

یا به زنگار غمی آلوده  است.

 

لیک چون باید این دم گذرد،

 

پس اگر می گریم

 

گریه ام بی ثمر است.

 

و اگر می خندم

 

خنده ام بیهوده است

 

دنگ … دنگ…

 

لحظه ها می گذرد.

 

آنچه بگذشت نمی آید باز.

 

قصه ای هست که هرگز دیگر

 

نتواند شد آغاز.

 

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

 

بر لب سرد زمان ماسیده است.

 

تند بر می خیزم

 

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

 

رنگ لذت دارد آویزم

 

آنچه میماند از این جهد به جای:

 

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم

 

و آنچه بر پیکر او می ماند:

 

نقش انگشتانم.

 

دنگ، فرصتی از کف رفت

 

قصه ای گشت تمام

 

لحظه باید پی لحظه گذرد

 

تا که جان گیرد در فکر دوام

 

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،

 

وا رهانیده از اندیشه ی من رشته ی حال

 

وز رهی دور و دراز

 

داده پیوندم با فکر زوال:

 

پرده ای می گذرد، پرده ای می آید:

 

می رود نقش پی نقش دگر،

 

رنگ می لغزد بر رنگ.

 

ساعت گیج زمان در شب عمر

 

می زند پی در پی زنگ:

 

دنگ … دنگ… دنگ
 



"
من " هستم

و سفالینه ی تاریکی

      و تراویدن راز ازلی.
     
سر بر سنگ
     
و هوایی که خنک
     
و چناری که به فکر
     
و روانی که پر از ریزش " دوست "...

 



 
 سهراب سپهری
 اتاق آبی
 معلم نقاشیها