پروین اعتصامی



پروین اعتصامی،
شاعره نامدار معاصر ایران از شاعران قدر اول زبان فارسی است که با تواناترین شعرای مرد ، برابری کرده و به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقت را از آنان ربوده است.

رمز توفیق این شاعرارزشمند فرهنگ و ادب فارسی، علاوه بر استعداد ذاتی؛ معجزه تربیت و توجه پدر اوست .

یوسف اعتصام الملک در 1291 هـ.ق در تبریز به دنیا آمد. ادب عرب و فقه و اصول و منطق و کلام و حکمت قدیم و زبانهای ترکی و فرانسه را در تبریز آموخت و در لغت عرب احاطه کامل یافت. هنوز بیست سال از عمرش نرفته بود که کتاب (قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب) را که رساله ای بود در شرح یکصد مقام از مقامات محمود بن عمر الزمخشری در نصایح و حکم و مواعظ و مکارم اخلاق به زبان عربی نوشت که بزودی جزء کتابهای درسی مصریان قرار گرفت. چندی بعد کتاب (ثوره الهند یا المراه الصابره) او نیز مورد تحسین ادبای ساحل نیل قرار گرفت .
کتاب (تربیت نسوان) او که ترجمه (تحریر المراه) قاسم امین مصری بود به سال 1318 هـ.ق انتشار یافت که در آن روزگار تعصب عام و بیخبری عموم از اهمیت پرورش بانوان ، در جامعه ایرانی رخ می نمود.

اعتصام الملک از پیشقدمان راستین تجدد ادبی در ایران و به حق از پیشوایان تحول نثر فارسی است. چه او با
ترجمه شاهکارهای نویسندگان بزرگ جهان، در پرورش استعدادهای جوانان، نقش بسزا داشت. او علاوه بر ترجمه بیش از 17 جلد کتاب در بهار 1328 هـ.ق مجموعه ادبی نفیس و پرارزشی بنام (بهار) منتشر کرد که طی انتشار 24 شماره در دو نوبت توانست مطالب سودمند علمی- ادبی- اخلاقی- تاریخی- اقتصادی و فنون متنوع را به روشی نیکو و روشی مطلوب عرضه کند.

در تیر ماه سال 1303 شمسی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان" زن و تاریخ" ایراد کرد.

وی در سال 1313 خورشیدی با پسرعموی پدرش فضل الله آرتا (همایون فال)، رئیس شهربانی کرمانشاه،  ازدواج کرد ولی این وصلت دیری نپائید و منجر به جدایی گردید. بعد از آن واقعه پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن اشعار ناب خود نیز ادامه می داد ، تا اینکه در 34 سالگی و در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی به خاک سپردند.

سالشمار زندگی پروین اعتصامی

1285- تولد در 25 اسفند ماه، شهر تبریز.

1291- مهاجرت به تهران بهمراه خانواده در سن شش سالگی .

1292- سرودن اولین اشعار در سن 7 سالگی .

1293- شروع به سرودن اشعار به سبک انوری .

1297- سرودن شعر " ای مرغک " در سن 12 سالگی .
"
ای مُرغک خُرد ، ز آشیانه "
" پرواز کن و پریدن آموز "
" تا کی حرکات کودکانه؟ "
" در باغ و چمن چمیدن آموز "
" رام تو نمی شود زمانه "
" رام از چه شدی ؟ رمیدن آموز "
" مندیش که دام هست یا نه "
" بر مردم چشم ، دیدن آموز "
" شو روز به فکر آب و دانه "
" هنگام شب آرمیدن آموز "

1300- سرودن شعر در مزمت ستمگران و ثروتمندان با نام " برزگر " .
" برزگری پند به فرزند داد، کای پسر "
"  این پیشه پس از من تو راست "
" مدت ما جمله به محنت گذشت "
" نوبت خون خوردن و رنج شماست "
" هر چه کنی نخست همان بدروی "
" کار بد و نیک ، چو کوه و صداست "
" گفت چنین ، کای پدر نیک رای "
" صاعقه ی ما ستم اغنیاست "
" پیشه آنان ، همه آرام و خواب "
" قسمت ما ، درد و غم و ابتلاست "
" ما فقرا ، از همه بیگانه ایم "
" مرد غنی ، با همه کس آشناست "
" خوابگه آن را که سمور و خزست "
" کی غم سرمای زمستان ماست "
" تیره دلان را چه غم از تیرگیست "
" بی خبران را چه خبر از خداست "

1303- اتمام دوره مدرسه دخترانه آمریکایی ها .
- ایراد سخنرانی در مراسم جشن فارغ التحصیلی با عنوان " زن و تاریخ " .

1304- شروع به تدریس ادبیات زبان فارسی و انگلیسی در مدرسه دخترانه آمریکایی ها بمدت 2 سال .

1305- شروع همراهی پدرش در مسافرتهای داخلی و خارجی تا سال 1303 .

1313- ازدواج با پسر عموی پدرش همایون فال .
- عزیمت به کرمانشاه و شروع زندگی مشترک 4 ماه پس از ازدواج .
- بازگشت به تهران و اقامت در خانه پدری .
1314- جدایی از همسرش پس از 4 ماه زندگی مشترک بدلیل اخلاق نامناسب و لاابالی گری های وی .
- شروع بکار در کتابخانه در کتابخانه ی دانشسرای عالی بعنوان کتابدار .
- چاپ دیوان اشعارش به اهتمام پدرش .

1315- عدم قبول مدال لیاقت درجه 3 فرهنگ، اهدایی از طرف وزارت فرهنگ وقت .
- عدم پذیرش پیشنهاد ورود به دربار ( عهده داری امور آموزش مربوط به محمد رضا شاه پهلوی به دستور مستقیم رضا شاه ) از طرف وزارت فرهنگ .

1316- از دست دادن پدر در سن 31 سالگی .

1320- شروع ابتلا به بیماری حصبه و بستری شدن در سوم بهمن ماه .
- در گذشت در اثر همین عارضه در 16 فروردین ماه .
سروده پروین بر سنگ مزار خویش 
 
اینکه خاک سیهش بالین است "
اینکــــه خاک سیهش بالین است   اخــــتر چـــــرخ ادب پـرویـــــــن اســت
گـــــرچه جز تلخی ز ایـــام ندیـــــد   هرچه خواهی سخنش شیرین است

ویژگی سخن

پروین در قصایدش پیرو سبک متقدمین به ویژه ناصرخسرو است و اشعارش بیشتر شامل مضامین اخلاقی و عرفانی می باشد. پروین موضوعات حکمتی و اخلاقی را با چنان زبان ساده و شیوایی بیان می دارد که خواننده را از هر طبقه تحت تاثیر قرار می دهد. او در قدرت کلام و چیره دستی بر صنایع و آداب سخنوری همپایه ی گویندگان نامدار قرار داشته و در این میان به مناظره توجه خاص دارد و این شیوه ی را که شیوه ی شاعران شمال و غرب ایران بود احیاء می نماید. پروین تحت تاثیر سعدی و حافظ بوده و اشعارش ترکیبی است از دو سبک خراسانی و سبک عراقی .
شعر پروین شیوا، ساده و دلنشین است. مضمونهای متنوع پروین مانندباغ پرگیاهی است که به راستی روح را نوازش می دهد. اخلاق و همه تعابیر و مفاهیم زیبا و عادلانه آن چون ستاره ای تابناک بر دیوان پروین می درخشد.
چاپ اول دیوان که آراسته به مقدمه شاعر و استاد سخن شناس
ملک الشعرای بهار و حاوی نتیجه بررسی و تحقیق او در تعیین ارزش ادبی و ویژگیهای سخن پروین بود شامل بیش از یکصد و پنجاه قصیده و مثنوی در زمان شاعر و با قطعه ای در مقدمه از خود او تنظیم شده بود. پروین با اعتقاد راسخ به تاثیر پدر بزرگوارش در پرورش طبعش، دیوان خود را به او تقدیم می کند .
قریحه سرشار و استعداد خارق العاده پروین در شعر همواره موجب حیرت فضلا و دانشمندانی بود که با پدرش معاشرت داشتند، به همین جهت برخی بر این گمان بودند که آن اشعار از او نیست.
پروین اعتصامی بزرگترین شاعر زن ایرانی است که در تاریخ ادبیات پارسی ظهور نموده است. اشعار وی پیش از آنکه بصورت دیوان منتشر شود در مجلد دوم مجله بهار که به قلم پدرش مرحوم یوسف اعتصام الملک انتشار می یافت چاپ می شد (1302 ـ 1300 خورشیدی).
دیوان اشعار پروین اعتصامی که شامل 6500 بیت از قصیده و مثنوی و قطعه است تاکنون چندین بار به چاپ رسیده است

 

آثار
قصیده شماره 1:فکرت مکن نیامده فردا را
قصیده شماره 2: در صف گل جا مده این خار را
قصیده شماره 3: نگهدار ز آلودگی پاک جانرا
قصیده شماره 4:بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را
قصیده شماره 5: وی داده باد حادثه بر بادت
قصیده شماره 6: صد بیم خزانش بهر بهار است
قصیده شماره 7: آب هوی و حرص نه آبست، آذر است
قصیده شماره 8: زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قصیده شماره 9: وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
قصیده شماره 10: تا چشم بهم بر زنی خرابست
قصیده شماره 11: از رهزن ایام در امانست
قصیده شماره 12: چو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست
قصیده شماره 13: تکیه بر بیهده گفتار نداشت
قصیده شماره 14: ایام عمر، فرصت برق جهان نداشت
قصیده شماره 15: در ره عقل کاروانی داشت
قصیده شماره 16: بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
قصیده شماره 17: ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند
قصیده شماره 18: بسی کار دشوار کسان کنند
قصیده شماره 19: گرگ سیه درون، سگ چوپان نمی‌شود
قصیده شماره 20: آنکو وجود پاک نیالاید
قصیده شماره 21: نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
قصیده شماره 22: لیک دوک تو نگردید ازین بهتر
قصیده شماره 23: نرهد مار فسای از بد مار آخر
قصیده شماره 24: دهر دریاست، بیندیش ز طوفانش
قصیده شماره 25: دور از تو همرهان تو صد فرسنگ
قصیده شماره 26: ره دیو لاخ و قافله بی مقصد و مرام
قصیده شماره 27: که با دسیسه و آشوب باز خواهد وام
قصیده شماره 28: به کز این پس کندش نطق خرد ابکم
قصیده شماره 29: گاه سود و گه زیان میوریم
قصیده شماره 30: از بدشان چهر جان پاک بگردان
قصیده شماره 31: عیب خود را مکن ایدوست ز خود پنهان
قصیده شماره 32: آن به که نگردیش به پیرامن
قصیده شماره 33: تهی از سبزه و گل راغ و گلشن
قصیده شماره 34: زشتروئی چه کند آینه‌ی گردون
قصیده شماره 35: بجهان گذران تکیه مکن چندین
قصیده شماره 36: با تن دون یار گشتی دون شدی
قصیده شماره 37: گیتی ننهد ز سر سیه‌کاری
قصیده شماره 38: ره نیکان چه سپاری که گرانباری
قصیده شماره 39: سالها کرده تباهی و هوسرانی
قصیده شماره 40: فساد از دل فروشوئی، غبار از جان برافشانی
قصیده شماره 41: مخواه از درخت جهان سایبانی
قصیده شماره 42: همی پوینده در راه خطائی

مثنویات
آتش دل: به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
آرزوها: ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
آرزوها: ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
آرزوها: ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
آروزها: ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
آرزوها: ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن
آرزوی پرواز: کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
آرزوی مادر: جهاندیده کشاورزی بدشتی
آسایش بزرگان: شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست
آشیان ویران: از ساحت پاک آشیانی
آئین آینه: وقت سحر، به آینه‌ای گفت شانه‌ای
احسان بی ثمر: بارید ابر بر گل پژمرده‌ای و گفت
ارزش گوهر: مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی
از یک غزل: بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
اشک یتیم: روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
امروز و فردا: بلبل آهسته به گل گفت شبی
امید و نومیدی: به نومیدی، سحرگه گفت امید
اندوه فقر: با دوک خویشن، پیرزنی گفت وقت کار
ای رنجبر: تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
ای گربه: ای گربه، ترا چه شد که ناگاه
ای مرغک: ای مرغک خرد، ز اشیانه
باد بروت: عالمی طعنه زد به نادانی
بازی زندگی: عدسی وقت پختن، از ماشی
بام شکسته: بادی وزید و لانه‌ی خردی خراب کرد
بلبل و مور: بلبلی از جلوه‌ی گل بی قرار
برف و بوستان: به ماه دی، گلستان گفت با برف
برگ گریزان: شنیدستم که وقت برگریزان
بنفشه: بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش
بهای جوانی: خمید نرگس پژمرده‌ای ز انده و شرم
بهای نیکی: بزرگی داد یک درهم گدا را
بی آرزو: بغاری تیره، درویشی دمی خفت
بی پدر: به سر خاک پدر، دخترکی
پایمال آز: دید موری در رهی پیلی سترک
پایه و دیوار: گفت دیوار قصر پادشهی
پیام گل: به آب روان گفت گل کاز تو خواهم
پیک پیری: ز سری، موی سپیدی روئید
پیوند نور: بدامان گلستانی شبانگاه
تاراج روزگار: نهال تازه رسی گفت با درختی خشک
توانا و ناتوان: در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
توشه‌ی پژمردگی: لاله‌ای با نرگس پژمرده گفت
تهیدست: دختری خرد، بمهمانی رفت
تیر و کمان: گفت تیری با کمان، روز نبرد
تیره‌بخت: دختری خرد، شکایت سر کرد
تیمارخوار: گفت ماهیخوار با ماهی ز دور
جامه‌ی عرفان: به درویشی، بزرگی جامه‌ای داد
جان و تن: کودکی در بر، قبائی سرخ داشت
جمال حق: نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
جولای خدا: کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست
چند پند: کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد
حدیث مهر: گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری
حقیقت و مجاز: بلبلی شیفته میگفت به گل
خاطر خشنود: بطعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین
خوان کرم: بر سر راهی، گدائی تیره‌روز
خون دل: مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد
درخت بی بر: آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز
دریای نور: بالماس میزد چکش زرگری
دزد خانه: حکایت کرد سرهنگی به کسری
دزد و قاضی: برد دزدی را سوی قاضی عسس
دکان ریا: اینچنین خواندم که روزی روبهی
دو محضر: قاضی کشمر ز محضر، شامگاه
دو همدرد: بلبلی گفت بکنج قفسی
دو همراز: در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت
دیدن و نادیدن: شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان
دیده و دل: شکایت کرد روزی دیده با دل
دیوانه و زنجیر: گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه‌ای
ذره: شنیده‌اید که روزی بچشمه‌ی خورشید
ذره و خفاش: در آنساعت که چشم روز میخفت
راه دل: ای که عمریست راه پیمائی
رفوی وقت: گفت سوزن با رفوگر وقت شام
رنج نخست: خلید خار درشتی بپای طفلی خرد
روباه نفس: ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار
روح آزاد: تو چو زری، ای روان تابناک
روح آزرده: بشکوه گفت جوانی فقیر با پیری
روش آفرینش: سخن گفت با خویش، دلوی بنخوت
زاهد خودبین: آن نشنیدید که در شیروان
سپید و سیاه: کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
سختی و سختیها: نهفتن بعمری غم آشکاری
سرنوشت: به جغذ گفت شبانگاه طوطی از سر خشم
سرود خارکن: بصحرا، سرود اینچنین خارکن
سرو سنگ: نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی
سعی و عمل: براهی در، سلیمان دید موری
سفر اشک: اشک طرف دیده را گردید و رفت
سیه روی: بکنج مطبخ تاریک، تابه گفت به دیگ
شاهد و شمع: شاهدی گفت بشمعی کامشب
شب: شباهنگام، کاین فیروزه گلشن
شباویز: چو رنگ از رخ روز، پرواز کرد
شرط نیکنامی: نیکنامی نباشد، از ره عجب
شکایت پیرزن: روز شکار، پیرزنی با قباد گفت
شکسته: با بنفشه، لاله گفت ای بیخبر
شکنج روح: بزندان تاریک، در بند سخت
شوق برابری: نارونی بود به هندوستان
صاعقه‌ی ما، ستم اغنیاست: برزگری پند به فرزند داد
صاف و درد: غنچه‌ای گفت به پژمرده گلی
صید پریشان: شنیدم بود در دامان راغی
طفل یتیم: کودکی کوزه‌ای شکست و گریست
طوطی و شکر: تاجری در کشور هندوستان
عشق حق: عاقلی، دیوانه‌ای را داد پند
عمر گل: سحرگه، غنچه‌ای در طرف گلزار
عهد خونین: ببام قلعه‌ای، باز شکاری
عیبجو: زاغی بطرف باغ، بطاوس طعنه زد
غرور نیکبختان: ز دامی دید گنجشگی همائی
فرشته‌ی انس: در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
فریاد حسرت: فتاد طائری از لانه و ز درد تپید
فریب آشتی: ز حیله، بر در موشی نشست گربه و گفت
فلسفه: نخودی گفت لوبیائی را
قائد تقدیر: کرد آسیا ز آب، سحرگاه باز خواست
قدر هستی: سرو خندید سحر، بر گل سرخ
قلب مجروح: دی، کودکی بدامن مادر گریست زار
کارآگاه: گربه‌ی پیری، ز شکار اوفتاد
کارگاه حریر: به کرم پیله شنیدم که طعنه زد حلزون
کاروان چمن: گفت با صید قفس، مرغ چمن
کارهای ما: نخوانده فرق سر از پای، عزم کو کردیم
کرباس و الماس: یکی گوهر فروشی، ثروت اندوز
کعبه‌ی دل: گه احرام، روز عید قربان
کمان قضا: موشکی را بمهر، مادر گفت
کوته نظر: شمع بگریست گه سوز و گداز
کودک آرزومند: دی، مرغکی بمادر خود گفت، تا بچند
کوه و کاه: بچشم عجب، سوی کاه کرد کوه نگاه
کیفر بی هنر: بخویش، هیمه گه سوختن بزاری گفت
گذشته‌ی بی حاصل: کاشکی، وقت را شتاب نبود
گرگ و سگ: پیام داد سگ گله را، شبی گرگی
گرگ و شبان: شنیدستم یکی چوپان نادان
گره گشای: پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
گریه‌ی بی سود: باغبانی، قطره‌ای بر برگ گل
گفتار و کردار: به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان
گل بی عیب: بلبلی گفت سحر با گل سرخ
گل پژمرده: صبحدم، صاحبدلی در گلشنی
گل پنهان: نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت
گل خودرو: بطرف گلشنی، در نوبهاری
گل سرخ: گل سرخ، روزی ز گرما فسرد
گل و خار: در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خار
گل و خاک: صبحدم، تازه گلی خودبین گفت
گل و شبنم: گلی، خندید در باغی سحرگاه
گله‌ی بیجا: گفت گرگی با سگی، دور از رمه
گنج ایمن: نهاد کودک خردی بسر، ز گل تاجی
گنج درویش: دزد عیاری، بفکر دستبرد
گوهر اشک: آن نشنیدید که یک قطره اشک
گوهر و سنگ: شنیدستم که اندر معدنی تنگ
لطف حق: مادر موسی، چو موسی را به نیل
مادر دوراندیش: با مرغکان خویش، چنین گفت ماکیان
مرغ زیرک: یکی مرغ زیرک، ز کوتاه بامی
مست و هشیار: محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
معمار نادان: دید موری طاسک لغزنده‌ای
مناظره: شنیده‌اید میان دو قطره خون چه گذشت
مور و مار: با مور گفت مار، سحرگه بمرغزار
نا آزموده: قاضی بغداد، شد بیمار سخت
نا اهل: نوگلی، روزی ز شورستان دمید
ناتوان: جوانی چنین گفت روزی به پیری
نامه به نوشیروان: بزرگمهر، به شیروان نوشت که خلق
نشان آزادگی: به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
نغمه‌ی خوشه‌چین: ز درد پای، پیرزنی ناله کرد زار
نغمه‌ی رفوگر: شب شد و پیر رفوگر ناله کرد
نغمه‌ی صبح: صبح آمد و مرغ صبحگاهی
نکته‌ای چند: هر که با پاکدلان، صبح و مسائی داد
نکوهش بیجا: سیر، یک روز طعنه زد به پیاز
نکوهش بی‌خبران: همای دید سوی ماکیان بقلعه و گفت
نکوهش نکوهیده: جعل پیر گفت با انگشت
نوروز: سپیده‌دم، نسیمی روح پرور
نهال آرزو: ای نهال آرزو، خوش زی که بار آورده‌ای
نیکی دل: ای دل، اول قدم نیکدلان
هرچه باداباد: گفت با خاک، صبحگاهی باد
همنشین ناهموار: آب نالید، وقت جوشیدن
یاد یاران: ای جسم سیاه مومیائی
مقطعات: ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی
این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سروده‌ام: پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده‌ام: اینکه خاک سیهش بالین است

تمثیلات و مقطعات
آتش دل: به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
آرزوها: ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
آرزوها: ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
آرزوها: ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
آروزها: ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
آرزوها: ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن
آرزوی پرواز: کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
آرزوی مادر: جهاندیده کشاورزی بدشتی
آسایش بزرگان: شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست
آشیان ویران: از ساحت پاک آشیانی
آئین آینه: وقت سحر، به آینه‌ای گفت شانه‌ای
احسان بی ثمر: بارید ابر بر گل پژمرده‌ای و گفت
ارزش گوهر: مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی
از یک غزل: بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
اشک یتیم: روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
امروز و فردا: بلبل آهسته به گل گفت شبی
امید و نومیدی: به نومیدی، سحرگه گفت امید
اندوه فقر: با دوک خویشن، پیرزنی گفت وقت کار
ای رنجبر: تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
ای گربه: ای گربه، ترا چه شد که ناگاه
ای مرغک: ای مرغک خرد، ز اشیانه
باد بروت: عالمی طعنه زد به نادانی
بازی زندگی: عدسی وقت پختن، از ماشی
بام شکسته: بادی وزید و لانه‌ی خردی خراب کرد
بلبل و مور: بلبلی از جلوه‌ی گل بی قرار
برف و بوستان: به ماه دی، گلستان گفت با برف
برگ گریزان: شنیدستم که وقت برگریزان
بنفشه: بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش
بهای جوانی: خمید نرگس پژمرده‌ای ز انده و شرم
بهای نیکی: بزرگی داد یک درهم گدا را
بی آرزو: بغاری تیره، درویشی دمی خفت
بی پدر: به سر خاک پدر، دخترکی
پایمال آز: دید موری در رهی پیلی سترک
پایه و دیوار: گفت دیوار قصر پادشهی
پیام گل: به آب روان گفت گل کاز تو خواهم
پیک پیری: ز سری، موی سپیدی روئید
پیوند نور: بدامان گلستانی شبانگاه
تاراج روزگار: نهال تازه رسی گفت با درختی خشک
توانا و ناتوان: در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
توشه‌ی پژمردگی: لاله‌ای با نرگس پژمرده گفت
تهیدست: دختری خرد، بمهمانی رفت
تیر و کمان: گفت تیری با کمان، روز نبرد
تیره‌بخت: دختری خرد، شکایت سر کرد
تیمارخوار: گفت ماهیخوار با ماهی ز دور
جامه‌ی عرفان: به درویشی، بزرگی جامه‌ای داد
جان و تن: کودکی در بر، قبائی سرخ داشت
جمال حق: نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
جولای خدا: کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست
چند پند: کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد
حدیث مهر: گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری
حقیقت و مجاز: بلبلی شیفته میگفت به گل
خاطر خشنود: بطعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین
خوان کرم: بر سر راهی، گدائی تیره‌روز
خون دل: مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد
درخت بی بر: آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز
دریای نور: بالماس میزد چکش زرگری
دزد خانه: حکایت کرد سرهنگی به کسری
دزد و قاضی: برد دزدی را سوی قاضی عسس
دکان ریا: اینچنین خواندم که روزی روبهی
دو محضر: قاضی کشمر ز محضر، شامگاه
دو همدرد: بلبلی گفت بکنج قفسی
دو همراز: در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت
دیدن و نادیدن: شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان
دیده و دل: شکایت کرد روزی دیده با دل
دیوانه و زنجیر: گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه‌ای
ذره: شنیده‌اید که روزی بچشمه‌ی خورشید
ذره و خفاش: در آنساعت که چشم روز میخفت
راه دل: ای که عمریست راه پیمائی
رفوی وقت: گفت سوزن با رفوگر وقت شام
رنج نخست: خلید خار درشتی بپای طفلی خرد
روباه نفس: ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار
روح آزاد: تو چو زری، ای روان تابناک
روح آزرده: بشکوه گفت جوانی فقیر با پیری
روش آفرینش: سخن گفت با خویش، دلوی بنخوت
زاهد خودبین: آن نشنیدید که در شیروان
سپید و سیاه: کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
سختی و سختیها: نهفتن بعمری غم آشکاری
سرنوشت: به جغذ گفت شبانگاه طوطی از سر خشم
سرود خارکن: بصحرا، سرود اینچنین خارکن
سرو سنگ: نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی
سعی و عمل: براهی در، سلیمان دید موری
سفر اشک: اشک طرف دیده را گردید و رفت
سیه روی: بکنج مطبخ تاریک، تابه گفت به دیگ
شاهد و شمع: شاهدی گفت بشمعی کامشب
شب: شباهنگام، کاین فیروزه گلشن
شباویز: چو رنگ از رخ روز، پرواز کرد
شرط نیکنامی: نیکنامی نباشد، از ره عجب
شکایت پیرزن: روز شکار، پیرزنی با قباد گفت
شکسته: با بنفشه، لاله گفت ای بیخبر
شکنج روح: بزندان تاریک، در بند سخت
شوق برابری: نارونی بود به هندوستان
صاعقه‌ی ما، ستم اغنیاست: برزگری پند به فرزند داد
صاف و درد: غنچه‌ای گفت به پژمرده گلی
صید پریشان: شنیدم بود در دامان راغی
طفل یتیم: کودکی کوزه‌ای شکست و گریست
طوطی و شکر: تاجری در کشور هندوستان
عشق حق: عاقلی، دیوانه‌ای را داد پند
عمر گل: سحرگه، غنچه‌ای در طرف گلزار
عهد خونین: ببام قلعه‌ای، باز شکاری
عیبجو: زاغی بطرف باغ، بطاوس طعنه زد
غرور نیکبختان: ز دامی دید گنجشگی همائی
فرشته‌ی انس: در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
فریاد حسرت: فتاد طائری از لانه و ز درد تپید
فریب آشتی: ز حیله، بر در موشی نشست گربه و گفت
فلسفه: نخودی گفت لوبیائی را
قائد تقدیر: کرد آسیا ز آب، سحرگاه باز خواست
قدر هستی: سرو خندید سحر، بر گل سرخ
قلب مجروح: دی، کودکی بدامن مادر گریست زار
کارآگاه: گربه‌ی پیری، ز شکار اوفتاد
کارگاه حریر: به کرم پیله شنیدم که طعنه زد حلزون
کاروان چمن: گفت با صید قفس، مرغ چمن
کارهای ما: نخوانده فرق سر از پای، عزم کو کردیم
کرباس و الماس: یکی گوهر فروشی، ثروت اندوز
کعبه‌ی دل: گه احرام، روز عید قربان
کمان قضا: موشکی را بمهر، مادر گفت
کوته نظر: شمع بگریست گه سوز و گداز
کودک آرزومند: دی، مرغکی بمادر خود گفت، تا بچند
کوه و کاه: بچشم عجب، سوی کاه کرد کوه نگاه
کیفر بی هنر: بخویش، هیمه گه سوختن بزاری گفت
گذشته‌ی بی حاصل: کاشکی، وقت را شتاب نبود
گرگ و سگ: پیام داد سگ گله را، شبی گرگی
گرگ و شبان: شنیدستم یکی چوپان نادان
گره گشای: پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
گریه‌ی بی سود: باغبانی، قطره‌ای بر برگ گل
گفتار و کردار: به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان
گل بی عیب: بلبلی گفت سحر با گل سرخ
گل پژمرده: صبحدم، صاحبدلی در گلشنی
گل پنهان: نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت
گل خودرو: بطرف گلشنی، در نوبهاری
گل سرخ: گل سرخ، روزی ز گرما فسرد
گل و خار: در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خار
گل و خاک: صبحدم، تازه گلی خودبین گفت
گل و شبنم: گلی، خندید در باغی سحرگاه
گله‌ی بیجا: گفت گرگی با سگی، دور از رمه
گنج ایمن: نهاد کودک خردی بسر، ز گل تاجی
گنج درویش: دزد عیاری، بفکر دستبرد
گوهر اشک: آن نشنیدید که یک قطره اشک
گوهر و سنگ: شنیدستم که اندر معدنی تنگ
لطف حق: مادر موسی، چو موسی را به نیل
مادر دوراندیش: با مرغکان خویش، چنین گفت ماکیان
مرغ زیرک: یکی مرغ زیرک، ز کوتاه بامی
مست و هشیار: محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
معمار نادان: دید موری طاسک لغزنده‌ای
مناظره: شنیده‌اید میان دو قطره خون چه گذشت
مور و مار: با مور گفت مار، سحرگه بمرغزار
نا آزموده: قاضی بغداد، شد بیمار سخت
نا اهل: نوگلی، روزی ز شورستان دمید
ناتوان: جوانی چنین گفت روزی به پیری
نامه به نوشیروان: بزرگمهر، به شیروان نوشت که خلق
نشان آزادگی: به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
نغمه‌ی خوشه‌چین: ز درد پای، پیرزنی ناله کرد زار
نغمه‌ی رفوگر: شب شد و پیر رفوگر ناله کرد
نغمه‌ی صبح: صبح آمد و مرغ صبحگاهی
نکته‌ای چند: هر که با پاکدلان، صبح و مسائی داد
نکوهش بیجا: سیر، یک روز طعنه زد به پیاز
نکوهش بی‌خبران: همای دید سوی ماکیان بقلعه و گفت
نکوهش نکوهیده: جعل پیر گفت با انگشت
نوروز: سپیده‌دم، نسیمی روح پرور
نهال آرزو: ای نهال آرزو، خوش زی که بار آورده‌ای
نیکی دل: ای دل، اول قدم نیکدلان
هرچه باداباد: گفت با خاک، صبحگاهی باد
همنشین ناهموار: آب نالید، وقت جوشیدن
یاد یاران: ای جسم سیاه مومیائی
مقطعات: ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی
این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سروده‌ام: پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده‌ام: اینکه خاک سیهش بالین است

 

صاحب آنــــهمه گــــــــفتار امــــــروز   ســـائل فاتــــــحه و یــــاســــین است
دوستان به کـــــه ز وی یــــاد کـــنند   دل بــی دوست دلی غمگــــین است
خاک در دیده بسی جان فرساست   سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بـــستر و عــــبرت گــــــیرد   هر کــــه را چشم حقیقت بین است
هر کـــه باشی و ز هر جــا برســی   آخـــرین منـــــزل هستی ایــــن اسـت
آدمی هـــر چه توانگـــــــر باشــــــد   چون بدین نقطه رسید مسکین است
"