مراحل عرفان و مراحل و منازل سیر و سلوک عرفا

هفت وادی (مرحله) عرفان ایرانی

نخستـین گـام در میدان عرفان

«طلب» باشد، طلب ای طالب آن

بـه منـزلـگاه دوم عــشق بـایـد

که تا یابی نشان از مهر جانان

به منزلگاه سوم«معرفت» هست

که با آن پی‌بری بر راز پنهان

به منزلگاه چهارم بی‌نیازی است

که « استغنا »ی جان‌یابی به راه دوران

به منزلگاه پنجم نور «توحـید»

بتابد بر دلت از عالم جان

به منزلگاه ششم « حیرت» آید

نصیب دل که گردد عقل حیران

به‌حیرت‌چون‌فتادی‌زین‌ره‌ی‌شوق

«فنا» گردی و گردی عین جانان

«رفیعا» پیر عرفان در حقیقت

به جانان راه بنماید بدینسان

بود این هفت وادی پیش پایت

اگر خواهی که ره‌یابی به پایان

  رفیع



از نگاه سهراب

خانه دوست کجاست؟  

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها

                                                                   بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و درآن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ، سر بدر می آورد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست

 

 

   


مراحل و منازل سیر و سلوک عرفا  

عرفا برای رسیدن به مقام عرفان حقیقی، به منازل و مقاماتی قائلند که عملا باید طی شود و بدون عبور از آن منازل، وصول به عرفان حقیقی را غیر ممکن می دانند.عرفان با حکمت الهی وجه مشترکی دارد و وجوه اختلافی. وجه مشترک این است که هدف هر دو «معرفه الله » است. اما وجه اختلاف این است که از نظر حکمت الهی، هدف خصوص معرفه الله نیست، بلکه هدف معرفت نظام هستی است آنچنانکه هست. معرفی که هدف حکیم است نظامی را تشکیل می دهد که البته معرفه الله رکن مهم این نظام است، ولی از نظر عرفان هدف منحصر به معرفه الله است. از نظر عرفان معرفه الله معرفت همه چیز است، همه چیز در پوتو معرفه الله و از وجهه توحیدی باید شناخته شود و اینگونه شناسائی فرع بر معرفه الله است.
ثانیا معرفت مطلوب حکیم، معرفت فکری و ذهنی است، نظیر معرفتی که برای یک ریاضیدان از تفکر در مسائل ریاضی پیدا می شود. ولی معرفت مطلوب عارف، معرفت حضوری و شهودی است، نظیر معرفتی که برای یک آزمایشگر در آزمایشگاه حاصل می شود. حکیم، طالب علم الیقین است و عارف، طالب عین الیقین.
ثالثا وسیله ای که حکیم به کار می برد عقل و استدلال و برهان است، اما وسیله ای که عارف به کار می برد قلب و تصفیه و تهذیب و تکمیل نفس است حکیم می خواهد دوربین ذهن خود را به حرکت آورد و نظام عالم را با این دوربین مطالعه کند، اما عارف می خواهد با تمام وجودش حرکت کند و به کنه حقیقت هستی برسد و مانند قطره ای که به دریا می پیوندد، به حقیقت بپیوندد.
کمال فطری و مترقب انسان از نظر حکیم در فهمیدن است، و کمال فطری و مترقب انسان از نظر عارف در رسیدن است. از نظر حکیم انسان ناقص مساوی است با انسان جاهل، و از نظر عارف، انسان ناقص مساوی است با انسان دور و مهجور مانده از اصل خویش. عارف که کمال را در رسیدن می داند نه در فهمیدن، برای وصول به مقصد اصلی و عرفان حقیقی، عبور از یک سلسله منازل و مراحل و مقامات را لازم و ضروری می داند و نام آن را «سیر و سلوک » می گذارد. سیر و سلوک عبد به سوی خدا، سیری عمودی است; نه افقی و منظور از «عمودی » در این جا، عمودی در هندسه الهی است، نه در هندسه طبیعی; یعنی به «مکانت برتر» راه یافتن است، نه به «مکان برتر» رفتن. از این رو زاد و توشه ای طلب می کند تا انسان رادر سیربه مکانت برتر کمک کند. خداوند از سیروسلوک به عنوان یک سفر صعودی وعمودی یاد می کند و در سوره «مجادله » می فرماید: «یرفع الله الذین امنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات » (سوره مجادله، آیه 11) : کسی که سیر صعودی کند، «مرتفع » می شود و ذات اقدس اله از این سیر به «رفع » یاد می کند، چنانکه در سوره «فاطر» از این سیر به «صعود» تعبیر شده است: «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه » (سوره فاطر، آیه 10) .
بنابراین، از این دو تعبیر «رفع » و «صعود» ، معلوم می شود که سیر و سلوک، عمودی و مکانت طلبی است، نه افقی و مکان خواهی; چون سیر به طرف مکان، گرچه مکان برتر باشد باز افقی است; نه عمودی و خدا از رفعت کسانی مانند حضرت ادریس (علیه السلام) که این سفر را پشت سر گذاشته اند، چنین یاد می کند:«و رفعناه مکانا علیا» (سوره مریم، آیه 57) که منظور از آن، مکانت عالیه است، نه مکان صوری و ظاهری، و ذات اقدس خداوند در وصف خود نیز به عنوان کسی که دارای درجات رفیعه است یاد می کند:«رفیع الدرجات ذو العرش » (سوره غافر، آیه 15) . بنابراین،سیر الی الله یعنی سیر به طرف درجات رفیعه، و مومنان، از درجات رفیعه و عالمان، از درجات برتر و بیشتری برخوردارند و «کلمه طیب » هم به آن سمت صعود می کند، و چون کلمه طیب که همان معرفت و عقیدت صائب است، با روح عارف معتقد عجین می گردد، بازگشت صعود عرفان و عقیده صائب به صعود عارف معتقد است.
مسالک گوناگون در تبیین سفرنامه سلوکی  
همان طور که در تبیین اخلاق مصطلح، مسالک گوناگونی وجود دارد، در تبیین مراتب سیر و سلوک اخلاقی نیز انظار متفاوت است: «محدثان » که اسلام شناسی آنان بر محور نقل است، مسائل اخلاقی و سلوکی را با برداشتهای خاصی که از قرآن و احادیث عترت (علیهم السلام) دارند تبیین می کنند، «متکلمان » نیز چون نسبت به اصول دین بینش کلامی دارند، اخلاق علمی و سیر و سلوک عملی را به روش متکلمان تشریح می کنند; اما «حکیمان » چون بینششان بر مبنای حکمت متعالیه الهی است، اخلاق علمی و سیر و سلوک عملی را به روال خاص حکمت تبیین می کنند و «عارفان » که جهان را بر اساس ظهور اسمای الهی مشاهده می کنند، اخلاق علمی و سیر و سلوک عملی را به گونه ای دیگر تبیین می کنند، ولی اگر حکیم بخواهد بیانهای عارفان را به قالب فنی در آورد که هم از آیات و روایات دور نماند و هم از براهین عقلی مهجور نباشد، راهی را که محقق طوسی طی کرده است می تواند معیار قرار دهد; خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب «اوصاف الاشراف » برای مراحل سیر و سلوک، شش باب و برای هر باب، شش اصل ذکر کرده است، به استثنای آخرین باب که فنای در حق است و درجات و فصول آن نامحدود و ناپیدا کرانه است.  
از آن جا که تخلق، سیری باطنی و عمودی است و سیر باطنی و عمودی نیز مانند سیر ظاهری و افقی، مسافت و مسیری دارد و مسافت و مسیر را می شود به درجات گوناگون تقسیم کرد، سالکان این راه سفرنامه خود را به صورت رساله سیر و سلوک، بازگو کرده اند و در حقیقت، این آداب و سنن که در ابتدا به عنوان «زاد المسافر» مطرح است، نتیجه ره آورد سالکان واصل است که به مقصد رسیده اند، و بهترین ارمغانی که سالکان این راه آورده اند این است که «نشانه » هر منزلی را به خوبی ارائه داده اند. کسی که برای اولین بار این راه را طی می کند آن را بدون نام و نشان می پیماید و علایم آن را در خود می بیند و آنچه را که یافت به عنوان علامت و منزلگاه ذکر می کند تا برای دیگران پیمودن آن راه آسان باشد; مثلا، کوه نوردی که قله ای را فتح می کند برای اولین بار با سختی، راه ناهموار آن را طی می کند و هرجا که برای قدم گذاشتن مناسب ببیند علامت می نهد تا دیگران با آشنایی با این نشانه ها و علامتها این راه را پیموده، آن قله را فتح کنند. اولیا و انبیا (علیهم السلام) بدون تعلیم بشری مبتکران سیر و سلوکند و این راه را بدون معلم بشری با دشواری پیموده و راههای بسته را باز و علامت گذاری کرده اند و سالکان عارف همه شاگردان آنها هستند.
سفرنامه سالکان
شاهدان سالک کوی، وسالکان شاهد غیب وشهود، مراحل سفر را به چهار مرحله تقسیم کرده اند که در تمام مراحل آن «حق » حضور دارد.
اول: سفر از خلق به حق واز کثرت به وحدت.
دوم: سیر از حق به حق وسفر در دریای وحدت وشهود اسماء واوصافِ همان واحد یگانه ویکتا.
سوم: سفر از حقّ به خلق واز وحدت به کثرت آثار وافعال.
وچهارم: سیر از خلق به خلق با صحابت حقّ وسفر از کثیر به کثیر در صحبت واحد یگانه.
مراحل یاد شده عهده دار ترسیم خطوط کلی ولایت وآثار ولایی آن می باشد وهمسفران این سفر اعم از زن ومردند. در این وَفْد به سوی حقّ هیچ فرقی بین مذکر ومونث نیست، وآنچه در سفر سوم وچهارم مطرح است همانا درجات گوناگون ولایت است که هرگز بین زن ومرد در آن تفاوتی راه نداشته، چه این که لازمه وصول به این درجات یا ملزوم آن، نبوت ورسالت تشریعی نیست. یعنی سفر سوم وچهارم بدون نبوت ورسالت هم تامین می شود، چون رجوع از حق به خلق وبرگشت از وحدت به کثرت، گرچه نبوت اِنبائی وتعریفی را به همراه دارد ولی مستلزم نبوّت ورسالت تشریعی نمی باشد. بنابراین آنچه زن از آن محروم است یعنی نبوت ورسالت تشریعی، لازمه برگشت از حقّ به سوی خلق نیست وآنچه لازمه این برگشت است، یعنی نبوّت اِنبائی وتعریفی بین زن ومرد فرقی نیست. وهمین عدم تمییز بین این دو مطلب عمیق مایه داوری محرومیت زن از سفر سوم وچهارم شده است. غرض آن که پشتوانه نبوت ورسالت همانا ولایت است ودر ولایت هیچ امتیازی بین زن ومرد نیست گرچه در برخی از آثار اجرایی آن که همان نبوّت ورسالت تشریعی است بین این دو صنف فرق است.
اساس عرفان که شهود واقع وکشف حقیقت است هم از سیر وسلوک در درجات هستی نشات می گیرد وهم راهیان کوی وصال را می نگرد وهم مسیر سفرهای گوناگون را مشاهد می نماید. بسیاری از ره آوردهای عرفان را برهان تایید می کند، چنانکه عصاره هر دو را قرآن که هماهنگ بابرهان متین وعرفان راستین است روا وسزا می داند.آنچه عارف می نگرد این است که تمام اشیاء هر لحظه تازه می شوند. ودر این تجدّد امتیازی بین ثابت وسیّال، مجرد ومادی نیست، وهدف همه سالکان، دیدار خداست، چنانکه سیر همه کاروانیان نیز تجلی های گوناگون حق است. تفاوت راهیان در انتخاب تجلّی خاص ونیل به اسم مخصوصی است که هرکدام مظهر ویژه آن هستند. گروهی با اسماء جمال ولطف ومهر اُنس دارند وبرخی با اسماء جلال وقهر خو گرفته اند. لذا حشر جمالیان با بهشت وحشر جلالیان بادوزخ، وسرانجام، هرکدام نام خاصی از اسمای الهی را دیدار نموده ودر تحت ولایت آن نام به سر می برند. «تا یار که را خواهد ومیلش به که باشد». کریمه: یا ایّها الانسان انّک کادح الی ربّک کدحاً فملاقیه (انشقاق ،6) ای انسان، حقاً تو به سوی پروردگار خویش به سختی در تلاشی، واو را ملاقات خواهی کرد.
به منزله سرفصل سفرنامه سالکان کوی حق است که در ذیل آن گزارش کار سعیدان، به صورت دریافتِ نامه اعمال به دست راست، وپیوستن مسرورانه به جمع همراهان واهل خود بازگو شده، وگزارش کار تبهکاران به صورت دریافت نامه اعمال از پشت سر، وفریاد مرگ طلبانه در بند زنجیرهای آتشین می باشد. هیچ امتیازی در اصل کدح وسیر وتولد بین موحّد وملحد نیست، لیکن ملحد همواره در کثرت سیر کرده، واز خلق به خلق وبا خلق ودر خلق وبرای خلق -یعنی ماده می کوشد، ودر هیچ مرحله ای از مراحل سفر خویش هدف اصیل وهمراه راستین خود را که حق است نمی نگرد، وهرگز از وحدت آگاه نمی گردد، وسر از کثرت بیرون نمی آورد،بلکه چون کرم ابریشم به دور خود که فقر وتاریکی است می لآند وخالق خویش را اصلاً نمی بیند وسرانجام مظهر اضلال شده وچون شیطان مُضل سر از دوزخ در می آورد، که باطن هر کثرت پلید ودرون هر ماده بی روح است. ودر این سیرِ سقوطی فرقی بین زن ومرد نیست چون توحید والحاد از آنِ روح است وروح همان طوری که مکرّراً گذشت نه از صنف ذکور است ونه از صنف اناث.
موحّد راستین نیز هماره سیر خود را با حق ادامه می دهد وتمام مراحل سلوک خویش را در صحابت حقّ می گذراند وهرگز کثرت را بدون شهود وحدت نمی نگرد، وهیچگاه رویت خلق حجاب شهود خالق نمی شود، بلکه دائماً خلق را آیت حقّ دانسته، واز این مرآت بهره صحیح برده وجمال دل آرای خالق را در سراسر آئینه های مینو وگیتی می نگرد وسرانجام مظهر هدایت شده وچون فرشته هادی در بهشت می آرمد که باطن هر وحدت منزّه ودرون هر صورت با روح وزنده می باشد. ودر این حرکت نیز هیچ امتیازی بین زن ومرد نیست، زیرا سفر حقیقی در مراحل توحید به عهده انسانیت است که مبرّای از ذکورت وانوثت است.
منازل سیر و سلوک
در کتب عرفانی درباره این منازل و مقامات به تفصیل بحث شده است ابن سینا در اشارات می گوید:« اول درجات حرکات العارفین ما یسمونه هم الاراده و هو مایعتری المستبصر بالیقین البرهانی اوالساکن النفس الی العقد الایمانی من الرغبه فی اعتلاق العروه الوثقی فیتحرک سره الی القدس لینال من روح الاتصال. اولین منزل سیر و سلوک عارفان آن چیزی است که آنان را «اراده » می نامند و آن عبارت است از نوعی شوق و رغبت که در اثر برهان یا تعبد و ایمان در انسان برای چنگ زدن به دستگیره با استحکام حقیقت پدید می آید، آنگاه روح و ضمیر به جنبش می آید تا به اتصال به حقیقت دست یابد. عرفا اولا به اصلی معتقدند که با این جمله بیان می کنند: «النهایات هی الرجوع الی البدایات». پایانها بازگشت به آغازها است.   بدیهی است که اگر بخواهد نهایت عین بدایت باشد دو فرض ممکن است. یکی اینکه حرکت روی خط مستقیم باشد و شی ء متحرک پس از آنکه به نقطه خاصی رسید تغییر جهت دهد و عینا از همان راهی که آمده است بازگردد. در فلسفه ثابت شده است که چنین تغییر جهتی مستلزم تخلل سکون است ولو غیر محسوس، به علاوه این دو حرکت با یکدیگر متصاد می باشند. فرض دوم این است که حرکت روی خط منحنی باشد که همه فواصل آن خط با یک نقطه معین برابر باشد. یعنی حرکت روی قوس دایره باشد. بدیهی است که اگر حرکت روی دایره صورت گیرد طبعا به نقطه مبدا منتهی می شود. شی ء متحرک در حرکت روی دایره، اول از نقطه مبدا دور می شود و به نقطه ای خواهد رسید که دورترین نقطه ها از نقطه مبدا است. آن نقطه همان نقطه ای است که اگر قطری در دایره ترسیم شود از نقطه مبدا، به همان نقطه خواهد رسید. و همین که به آن نقطه برسد، بدون آنکه سکونی متخلل شود بازگشت به مبدا (معاد) آغاز می شود.  
عرفا مسیر حرکت از نقطه مبدا تا دورترین نقطه را «قوس نزول » و مسیر از دورترین نقطه را تا نقطه مبدا «قوس صعود» می نامند. حرکت اشیاء از مبدا تا دورترین نقطه یک فلسفه دارد. آن فلسفه به تعبیر فلاسفه اصل علیت است و در تعبیر عرفا اصل تجلی است. به هر حال حرکت اشیاء در قوس نزول مثل این است که از عقب رانده می شوند، ولی حرکت اشیاء از دورترین نقطه تا نقطه مبدا فلسفه ای دیگر دارد. آن فلسفه اصل میل و عشق هر فرع به بازگشت به اصل و مبدا خویش است; به عبارت دیگر اصل فرار هر جدا شده و تنها و غریب مانده به سوی وطن اصلی خودش است. عرفا معتقدند که این میل در تمام ذرات هستی و از آن جمله انسان هست ولی در انسان گاهی «کامن » و مخفی است، شواغل مانع فعالیت این حس است، در اثر یک سلسله تنبهات این میل باطنی ظهور می کند.ظهور و بروز همین میل است که از آن به «اراده » تعبیر می شود.
این اراده در حقیقت نوعی بیداری یک شعور خفته است. عبدالرزاق کاشانی در رساله «اصطلاحات » که در حاشیه شرح منازل السایرین چاپ شده است در تعریف اراده می گوید: جمره من نار المحبه فی القلب المقتضیه لاجابه دواعی الحقیقه اراده پاره آتشی است از آتش محبت که در دل می افتد و ایجاب می کند که انسان به بانگهای حقیقت پاسخ اجابت دهد. خواجه عبد الله انصاری در «منازل السائرین » در تعریف اراده می گوید: « و هی الاجابه لدواعی الحقیقه طوعا». اراده پاسخگوئی (پاسخگوئی عملی) است که انسان با آگاهی و اختیار به دواعی حقیقت می دهد. نکته ای که لازم است یادآوری شود این است که اراده در اینجا اول منزل خوانده شده است. مقصود بعد از یک سلسله منازل دیگر است که آنها را بدایات و ابواب و معاملات و اخلاق می نامند. یعنی از آنجا که در اصطلاح عرفا «اصول » خوانده می شود و حالت عرفانی حقیقی پدید می آید، اراده اول منزل است.
مولوی «اصل النهایات هی الرجوع الی البدایات» را اینچنین بیان کرده است: جزءها را رویها سوی کل است بلبلان را عشق با روی گل است آنچه از دریا به دریا می رود از همانجا کامد آنجا می رود از سر که سیلهای تندرو وز تن ما جان عشق آمیز رو مولوی در دیباچه مثنوی سخن خود را با دعوت به گوش فرا دادن به درد دلهای «نی » آغاز می کند که از جدائی و دور شدن از نیستان می نالد و شکایت می کند.مولوی در حقیقت در اولین ابیات مثنوی اولین منزل عارف یعنی «اراده » به اصطلاح عرفا را طرح می کند که عبارت است از شوق و میل به بازگشت به اصل که توام با احساس تنهائی و جدائی است. می گوید: بشنو از نی چون حکایت می کند از جدائیها شکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر که او مهجور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش مقصود بوعلی در عبارت بالا این است که «اراده »میل و اشتیاقی است که در انسان پدید می آید پس از احساس غربت و تنهائی و بی تکیه گاهی، برای چنگ زندن و متصل شدن به حقیقتی که دیگر با او نه احساس غربت و تنهائی است و نه احساس بی تکیه گاهی.  
تمرین و ریاضت  
«ثم انه لیحتاج الی الریاضه; و الریاضه متوجهه الی ثلثه اغراض: الاول تنحیه مادون الحق عن مستن الایثار، و الثانی تطویع النفس الاماره للنفس المطمئنه... و الثالث تلطیف السر للتنبه». پس از این نوبت عمل و تمرین و ریاضت می رسد. ریاضت متوجه سه هدف است: اول دور کردن ماسوا از سر راه، دوم راه ساختن نفس اماره برای نفس مطمئنه، سوم نرم و لطیف ساختن باطن برای آگاهی. پس از مرحله اراده که آغاز پرواز است، مرحله تمرین و آمادگی می رسد. از این آمادگی با لغت «ریاضت » تعبیر شده است مفهوم زجر دادن نفس را دارد. در بعضی مکتبها اساسا زجر دادن نفس و تعذیب آن اصالت دارد و به همین جهت قائل به زجر و تعذیب نفس هستند. نمونه اش را در جوکیهای هند می بینیم. ولی در اصطلاح بوعلی کلمه «ریاضت » مفهوم اصلی خود را دارد. «ریاضت » در اصل لغت عرب به معنی تمرین و تعلیم کره اسب جوان نوسواری است که راه و رسم خوشراهی به آن یاد داده می شود. سپس در مورد ورزشهای بدنی انسانها به کار رفته است. در حال حاضر نیز در زبان عربی به ورزش، ریاضه می گویند، و در اصطلاح عرفا به تمرین و آماده ساختن روح برای اشراق نور معرفت اطلاق می شود.
به هر حال «ریاضت » در اینجا تمرین و آماده ساختن روح است و متوجه سه هدف است. یکی از آن سه هدف مربوط به امور خارجی است یعنی از بین بردن شواغل و موجبات غفلت. دوم مربوط است به انتظام قوای درونی و از بین بردن آشفتگیهای روحی که از آن به رام ساختن نفس اماره برای نفس مطمئنه تعبیر شده است. و سوم مربوط است به نوعی تغییرات کیفی در باطن روح که از آن به «تلطیف سر» تعبیر شده است. «و الاول یعین علیه الزهد الحقیقی، و الثانی یعین علیه عده اشیاء: العباده المشفوعه بالفکره، ثم الالحان المستخدمه لقوی النفس الموقعه لما لحن به من الکلام موقع القبول من الاوهام، ثم نفس الکلام الواعظ من قائل زکی بعباره بلیغیه و نغمه رخیمه و سمت رسید، و اما الغرض الثالث فیعین علیه الفکر اللطیف و العشق العفیف الذی یامر فیه شمائل المعشوق لیس سلطان الشهوه».   زهد به هدف اول از سه هدف ریاضت کمک می کند (یعنی زهد سبب می شود که موانع و شواغل و موجبات غفلت از سر راه برداشته شود) و اما هدف دوم (یعنی رام شدن نفس اماره برای نفس مطمئنه و پیدایش انتظام در درون و برطرف شدن آشفتگیهای روانی) چند چیز است که به آن کمک می کند. یکی عبادت، به شرط آنکه با حضور قلب و تفکر توام باشد . دیگر آوز خوش آهنگ مناسب با معانی روحانی که تمرکز ذهن ایجاد کند و سخنی را که با آن ادا می شود (مثلا آیه قرآن که تلاوت می شود و یا دعا و مناجاتی که قرائت می شود و یا شعر و عرفانی که خوانده می شود) در قلب نفوذ دهد. سوم سخنی پندآموز که از گوینده ای پاکدل با بیانی فصیح و بلیغ و لحنی نرم و نافذ و هیئتی راهنمایانه شنیده شود.
اما هدف سوم (یعنی نرم و لطیف و رقیق ساختن روح و بیرون کردن غلظتها و خشونتا از درون) آنچه به آن کمک می کند یکی از اندیشه های لطیف و ظریف است (تصور معانی دقیق و اندیشه های نازک و رقیق موجب ظرافت و رقت و لطافت روح می گردد دیگر عشق توام با عفاف به شرط آنکه از نوع عشق نفسانی و روحی باشد نه عشق جسمی و شهوانی، و حسن و اعتدال شمائل معشوق حاکم باشد نه شهوت. «ثم انه اذا بلغت به الاراده و الریاضه حدا ما; عنت له خلسات من اطلاع نور الحق علیه لذیذه کانها بروق تومض الیه ثم تخمد عنه و هو المسمی عندهم اوقاتا ثم انه لیکثر علیه هذه الغواشی اذا امعن فی الارتیاض». سپس هرگاه اراده و ریاضت به میزان معینی برسد پاره ای «خلسه »ها (ربایشها) برایش پدید می آید، به این نحو که نوری بر قلبش طلوع می کند در حالی که سخت لذیذ است و به سرعت می گذرد، گوئی برقی می جهد و خاموش می گردد. این حالات در اصطلاحات عرفا «اوقات » نامیده می شوند و اگر در ریاضت پیش رود این حالات فزونی می گیرد.
«انه لیتوغل فی ذلک حتی یغشاه فی غیر الارتیاض. فکلما لمح شئا عاج منه الی جناب القدس یتذکر من امره امرا فغشیه غاش فیکاد یری الحق فی کل شی ء». عارف آنقدر در این کار پیش می رود، تا آنجا که این حالات در غیر حالت ریاضت نیز گاه به گاه دست می دهد، بسا که یک نگاه مختصر به چیزی روحش را متذکر عالم قدس می کند و حالت به او دست می دهد، کار به جائی می رسد که نزدیک است خدا را در همه چیز ببیند. «و لعله الی هذا یستعلی علیه غواشیه و یزول هو عن سکینته فیتنبه جلیسه».عارف، تا وقتی که در این مرحله و این منزل است، این حالات که عارض می شود بر او غلبه می نماید و آرامش عادی او را به هم می زند، قهرا اگر کسی پهلویش نشسته باشد متوجه تغییر حالت وی می گردد.
«ثم انه لتبلغ به الریاضه مبالغا ینقلب وقته سکینه فیصیر المخطوف مالوفا و المومیض شهابا بینا و یحصل له معارفه مستقره کانها صحبه مستمره و یستمتع فیها ببهجته; فاذا انقلب عنها انقلب حیران اسفا». سپس کار مجاهدت و ریاضت به آنجا می کشد که «وقت » تبدیل به «سکینه » می شود یعنی آنچه گاه گاه بود و آرامش را به هم می زد، تدریجا در اثر تکرار و انس روح با آن، توام با آرامش می گردد. آنچه قبلا حالت بیگانه داشت و مانند یک «ربایش » ظهور می کرد، تبدیل به امر مانوس می شود. برق جهنده تبدیل به شعله ای روشن می گردد. نوعی آشنائی ثابت برقرار می گردد. گوئی او همیشه همنشین حق است. با بهجت و سرور آن بهره مند می گردد. هرگاه آن حالت از او دور می شود سخت ناراحت می گردد.
«و لعله الی هذا الحد یظهر علیه ما به فاذا تغلغل فی هذه المعارفه قل ظهوره علیه فکان و هو غائب ظاهرا و هو ظاعن مقیما». شاید به این مرحله که عارف برسد، باز آثار حالت درونی (بهجت و یا تاسف) بر او ظاهر شود و اگر کسی نزدیک او باشد از روی علائم، آن حالات را احساس کند. اگر این آشنائی بیشتر و بیشتر شود تدریجا آثارش در ظاهر نمایان نمی گردد. وقتی که عارف به مرحله کاملتر برسد جمع مراتب می کند، در حالی که غائب و پنهان است از مردم (روحش در عالم دیگر است) در همان حال ظاهر است، و در حالی که کوچ کرده و به جای دیگر رفته، نزد مردم مقیم است. این جمله ما را به یاد جمله مولای متقیان می اندازد که در مخاطبه اش با کمیل بن زیاد راجع به «اولیاء حق » که در همه عصرها هستند فرمود: «هجم بهم العلم علی حقیقه البصیره و با شروا روح الیقین و استلانوا ما استوعره المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الناس بابدان ارواحها معلقه بالمحل الاعلی (نهج البلاغه، خطبه 147)
  علم و معرفت توام با بصیرتی حقیقی از درون قلب آنها بر آنها هجوم آورده است، روح یقین را لمس کرده اند، آنچه که بر اهل لذت سخت و دشوار است برای آنها رام و نرم است، و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند مانوسند، با بدنهای خود با مردم محشور مصاحبند در حالی که روحهای آنها به برترین جایگاهها پیوسته است. «ولعله الی هذا الحد انما یتیسر له هذه المعارفه احیانا ثم یتدرج الی ان یکون له متی شاء». شاید تا عارف در این منزل است، پیدایش این حالت برای او امری غیر اختیاری باشد، ولی تدریجا درجه به درجه بالا می رود تا آنجا که این حالت تحت ضبط و اختیار او درمی آید.
«ثم انه لیتقدم هذه الرتبه; فلا یتوقف امره الی مشیئته بل کلما لا حظ شیئا لا حظ غیره و ان لم تکن ملاحظه للاعتبار، فیسنح له تعریج عن عالم الزور الی عالم الحق، مستقر به و یحتف حوله الغافلون».سپس از این هم پیشتر می رود، کارش به جائی می رسد که دیدن حق متوقف بر خواست او نیست، زیرا هر وقت هر چه را می بیند پشت سرش خدا را می بیند هر چند او به نظر عبرت و تنبه به اشیاء نگاه نکند. پس برایش انصراف ازما سوی الله و توجه کلی به ذات حق پیدا می شود و خود را نزدیک می بیند، در حالی که مردمی که دور او هستند به کلی از حالت او غافلند.
«فاذا عبر الریاضه الی النیل صار سره مرآه مجلوه محاذیا بها شطر الحق ودرت علیه اللذات العلی و فرح بنفسه لما بها من اثر الحق و کان له نظر الی الحق و نظر الی نفسه و کان بعد مترددا».تا اینجا همه مربوط به مرحله ریاضت و مجاهده و سیر و سلوک بود، و اکنون عارف به مقصد رسیده است. در این حال ضمیر خویش را مانند آینه ای می بیند صاف و صیقلی که در آن حق نمایان شده است، و در این حال لذات معنوی به طور توصیف نشده بر او ریزش می کند. هنگامی که به خود می نگرد و وجود خویش را حقانی و ربانی می بیند فرح و انبساط به وی دست می دهد. در این هنگام میان دو نظر مردد است: نظری به حق، و نظری به خود; مانند کسی که در آینه می نگرد گاهی در صورت منعکس در آینه دقیق می شود و گاهی در خود آینه دقیق می شود و گاهی در خود آینه که آن صورت را منعکس ساخته است.
«ثم انه لیغیب عن نفسه فیلحظ جناب القدس فقط; و ان لحظ نفسه فمن حیث هی لاحظه لا من حیث هی بزینتها. و هناک یحق الوصول».در مرحله بعد، خود عارف نیز از خودش پنهان می گردد، خدا را می بیند و بس. اگر خود را می بیند از آن جهت است که در هر ملاحظه ای، لحاظ کننده نیز به نحوی دیده می شود، درست مانند آینه که در حالی هم که توجه به صورت است و به آینه توجهی نیست باز نظر به صورت مستلزم نظر به آینه هست هر چند مستلزم توجه به او و دیدن کمالاتش نیست. در این مرحله است که عارف به حق واصل شده و سیر عارف از خلق به حق پایان یافته است.
عرفا به طور کلی به چهار سیر معتقدند: سیر من الخلق الی الحق، سیر بالحق فی الحق، سیر من الحق الی الخلق بالحق، سیر فی الخلق بالحق. سیر اول از مخلوق است به خالق. سیر دوم در خود خالق است، یعنی در این مرحله با صفات و اسماء الهی آشنا می شود و بدانها متصف می گردد. در سفر سوم بار دیگر به سوی خلق باز می گردد بدون آنکه از حق جدا شود، یعنی در حالی که با خدا است به سوی خلق برای ارشاد و دستگیری و هدایت باز می گردد. سیر چهارم سفر در میان خلق است با حق. در این سیر عارف با مردم و در میان مردم است و به تمشیت امور آنها می پردازد برای آنکه آنها را به سوی حق سوق دهد. خواجه نصیر الدین طوسی در شرح اشارات گفته است بوعلی سفر اول عرفانی را در نه مرحله بیان کرده است. سه مرحله مربوط است به مبدا سفر، و سه مرحله مربوط است به عبور از مبدا به منتهی، و سه مرحله دیگر مربوط است به مرحله وصول به مقصد. با تامل در کلام شیخ این نکته روشن می شود.
اختلاف در عدد و ترتیب منازل سلوک
بر اصحاب ذوق و معرفت روشن است که عرفا در عدد و ترتیب منازل سلوک متفق القول نیستند : برخی یک، برخی دو، بعضی سه، برخی دیگر هفت، بعضی هفتاد و کسانی یکصد منزل بر شمرده اند و بعضی تا هزار و حتی هفتاد هزار نیز ادعا کرده اند.
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کز صد هزار منزل بیش است در بدایت
البته غالبا این راه را از یقظه آغاز و به وحدت منتهی دانسته اند و بی گمان بسیاری از نظرات باهم قابل جمع هستند هر چند راههای سلوک و وصال به شماره آفریدگان است، الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق (منسوب به پیامبر (ص)، علم الیقین، ج 1، ص 14) خواجه نصیر الدین طوسی در اوصاف الاشراف منازل را از ایمان آغاز و با توحید به پایان برده است ، اما خواجه عبد الله انصاری در منازل السائرین یکصد منزل را مطرح نموده که عبارتند:
1ـ یقظه. 2ـ توبه. 3ـ محاسبه. 4ـ انابه. 5ـ تفکر. 6ـ تذکر. 7ـ اعتصام. 8ـ فرار. 9ـ ریاضت . 10ـ سماع. 11ـ حزن. 12ـ خوف. 13ـ اشفاق. 14ـ خشوع. 15ـ اخبات. 16ـ زهد. 17ـ ورع. 18ـ تبتل. 19ـ رجاء. 20ـ رغبت. 21ـ رعایت. 22 مراقبت. 23ـ حرمت. 24ـ اخلاص. 25ـ تهذیب. 26ـ استقامت. 27ـ توکل. 28ـ تفویض. 29ـ ثقه. 30ـ تسلیم. 31ـ صبر. 32ـ رضا. 33ـ شکر. 34ـ حیاء. 35ـ صدق. 36ـ ایثار. 37ـ خلق. 38ـ تواضع. 39ـ فتوت. 40ـ انبساط. 41ـ قصد. 42ـ عزم. 43ـ اراده. 44ـ ادب. 45ـ یقین. 46ـ انس. 47ـ ذکر. 48ـ فقر. 49 غنا. 50ـ مقام مراد . 51ـ احسان. 52ـ علم. 53ـ حکمت. 54ـ بصیرت. 55ـ فراست. 56ـ تعظیم. 57ـ الهام. 58ـ سکینه . 59ـ طمانینه. 60ـ همت. 61ـ محبت. 62ـ غیرت. 63ـ شوق. 64ـ قلق. 65ـ عطش. 66ـ وجد. 67ـ دهشت. 68ـ هیمان. 69ـ برق. 70ـ ذوق. 71ـ لحظ. 72ـ وقت. 73ـ صفا. 74ـ سرور. 75ـ سر. 76ـ نفس. 77ـ غربت. 78ـ غرق. 79ـ غیبت. 80ـ تمکن. 81ـ مکاشفه. 82ـ مشاهده. 83ـ معاینه. 84ـ حیات. 85ـ قبض. 86ـ بسط. 87ـ سکر. 88ـ صحو. 89ـ اتصال. 90ـ انفصال. 91ـ معرفت. 92ـ فنا . 93ـ بقا. 94ـ تحقیق. 95ـ تلبیس. 96ـ وجود. 97ـ تجرید. 98ـ تفرید. 99ـ جمع. .100توحید .محقق طوسی در باب اول کتاب، به ترتیب درباره ایمان، ثبات، نیت، صدق، انابه، و اخلاق بحث می کند و این امور شش گانه را از مقدمات و مبادی سیر و سلوک می داند نه خود آن.  
روشهای مختلف ارباب سیر و سلوک
گفتنی است که ارباب سیر و سلوک و علما و دانشمندانی که در این راه گام برداشته و تعلیمات قرآن و سنت را راهنمای خویش قرار داده (نه صوفیانی که تحت تاثیر مکتبهای التقاطی و غیر اسلامی بوده اند) هر یک برای خود روشی را پیشنهاد کرده اند; یا به تعبیر دقیقتر، مراحل و منزلگاههایی در نظر گرفته اند از جمله:
در کتاب بحرالعلوم که به فقیه باهر و علامه ماهر «بحرالعلوم » نسبت داده شده است ، برای سیر و سلوک الی الله و پیمودن راه قرب به پروردگار عوالم چهارگانه و به تعبیر دیگر، چهار منزلگاه مهم ذکر شده است:
1- اسلام
2- ایمان
3- هجرت
4- جهاد
و برای هر یک از این عوالم چهارگانه سه مرحله ذکر شده است که مجموعا دوازده مرحله می شود که پس از طی آنها، سالک الی الله وارد عالم خلوص می گردد، و این مراحل دوازده گانه به شرح زیر است:
  منزل اول، اسلام اصغر است، و منظور از آن اظهار شهادتین و تصدیق به آن در ظاهر و انجام وظائف دینی است.
منزل دوم، ایمان اصغر و آن عبارت از تصدیق قلبی و اعتقاد باطنی به تمام معارف اسلامی است.
منزل سوم، اسلام اکبر است و آن عبارت است از تسلیم در برابر تمام حقایق اسلام و اوامر و نواهی الهی.
منزل چهارم، ایمان اکبر است و آن عبارت از روح و معنی اسلام اکبر می باشد که از مرتبه و اطاعت به مرتبه شوق و رضا و رغبت منتقل شود.
منزل پنجم، هجرت صغری است، و آن انتقال از «دارالکفر» به «دارالاسلام » است مانند هجرت مسلمانان از مکه که در آن زمان کانون کفر بود به مدینه.
منزل ششم، هجرت کبری است، و آن هجرت و دوری از اهل عصیان و گناه و از همنشینی با بدان و ظالمان و آلودگان است.
منزل هفتم، جهاد اکبر است، و آن عبارت از محاربه و ستیز با لشکر شیطان است با استمداد از لشکر رحمان که لشکر عقل است.
منزل هشتم، منزل فتح و ظفر بر جنود و لشکریان شیطان، و رهایی از سلطه آنان و خروج از عالم جهل و طبیعت است.
منزل نهم، اسلام اعظم، و آن عبارت از غلبه بر لشکر شهوت و آمال و آرزوهای دور و دراز است که بعد از فتح و ظفر، عوامل بیدار کننده برون بر عوامل انحرافی درون پیروز می شود و اینجاست که قلب، مرکز انوار الهی و افاضات ربانی می گردد.
منزل دهم، ایمان اعظم است، و آن عبارت از مشاهده نیستی و فنای خود در برابر خداوند است، و مرحله دخول در عالم فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی است که در این هنگام حقیقت عبودیت و بندگی خدا ظاهر می شود.
منزل یازدهم، هجرت عظمی است، و آن مهاجرت از وجود خود و به فراموشی سپردن آن، و سفر به عالم وجود مطلق، و توجه کامل به ذات پاک خداست که در جمله «وادخلی جنتی » خطاب به آن شده است.
منزل دوازدهم، جهاد اعظم است که بعد از هجرت از خویشتن، متوسل به ذات پاک خداوند می شود تا تمام آثار خودبینی در او محو و نابود گردد و قدم در بساط توحید مطلق نهد.
بعد از پیمودن این عوالم دوازده گانه وارد عالم خلوص می شود، و مصداق «بل احیاء عند ربهم یرزقون » می گردد.
چگونگی سیر و سلوک در این روش
در رساله سیر و سلوک منسوب به علامه بحرالعلوم بعد از ذکر عوالم و منازل بالا به چگونگی طی نمودن این راه پرمشقت و پرافتخار پرداخته و بیست و پنج دستور برای وصول به این مقاصد بالا و والا می دهد: سالک الی الله و رهرو راه قرب به پروردگار برای وصول به این عوالم، بعد از آن که اصول دین را از طرق معتبر شناخت و به فروع احکام دینی و اسلامی کاملا آشنا شد، بار سفر می بندد و به راه می افتد و با انجام دستورهای بیست و پنجگانه زیر به سوی مقصد همچنان پیش می رود:
اول، ترک آداب و عادات و رسومی است که انسان را از پیمودن راه باز می دارد و غرق در آلودگیها می کند.
دوم، عزم قاطع بر پیمودن راه، که از هیچ چیز نترسد و با استمداد از لطف تردیدی به خود راه ندهد. سوم، رفق و مدارا، و آن این که در آن واحد امور زیادی را بر خود تحمیل نکند مبادا دلسرد و متنفر شود، و از پیمودن راه بازماند. چهارم، وفا، و آن عبارت از این است که نسبت به آنچه توبه کرده وفادار بماند و به آن باز نگردد، و نسبت به آنچه استاد راه می گوید وفادار بماند. پنجم، ثبات و دوام است، به این معنی که برنامه هایی را که انتخاب می کند به صورت عادت مستمر در آید تا بازگشتی در آن صورت نگیرد. ششم، مراقبت است، و آن عبارت از توجه به خویش در تمام احوال است که تخلفی صورت نگیرد. هفتم، محاسبه است، که در حدیث «لیس منا من لم یحاسب نفسه کل یوم; کسی که همه روز به حساب خویش نرسد از ما نیست!»  به آن اشاره شده است. هشتم، مواخذه است، منظور از مواخذه این است که هر گاه مرتکب خطایی شدبه خویشتن تنگ بگیرد و از این راه خود را مجازات کند. نهم، مسارعت است، یعنی به مقتضای امر «وسارعوا الی مغفره من ربکم » (3) که در قرآن مجید آمده در مسیر حق شتاب کند، پیش از آن که شیطان مجال وسوسه یابد.
دهم، ارادت است، و آن عبارت از این است که باطن خود را چنان خالص کند که هیچ غشی در آن نباشد، و نسبت به صاحب شریعت و اوصیای معصوم او کاملا عشق ورزد. یازدهم، ادب است، یعنی نسبت به ساحت قدس خداوند و رسول اکرم صلی الله علیه و آله و جانشینان معصوم او شرط ادب نگاه دارد، و کمترین سخنی که نشانه اعتراض باشد بر زبان نراند، و در تعظیم این بزرگان بکوشد و حتی در بیان حاجت از الفاظی که نشانه امر و نهی است بپرهیزد.
دوازدهم، نیت است، و آن عبارت است از خالص ساختن قصد در این سیر و حرکت و جمیع اعمال از برای خداوند متعال.
سیزدهم، صمت است، به معنی خاموشی و حفظ زبان از سخنان زائد و اکتفا به مقدار لازم.
چهاردهم، جوع و کم خوردن، که از شروط مهمه پیمودن این راه است ولی نه تا آن حد که باعث ضعف و ناتوانی گردد.
پانزدهم، خلوت است، و آن عبارت است از کناره گیری از اهل عصیان و طالبین دنیا و صاحبان عقول ناقصه; و به هنگام عبادات و توجه به اذکار، دور از ازدحام و غوغا بودن.
شانزدهم، سهر و شب بیداری (مخصوصا بیداری در آخر شب)، که در آیات و روایات اسلامی کرارا به آن اشاره شده است.
هفدهم، دوام طهارت، یعنی همیشه با وضو بودن است که نورانیت خاصی به باطن انسان می دهد.
هیجدهم، تضرع به درگاه خداوند رب العزه است، که هر چه بیشتر بتواند اظهار خضوع در پیشگاه پروردگار کند.
نوزدهم، پرهیز از خواسته های نفس (هر چند مباح باشد) تا آنجا که در توان دارد.
بیستم، رازداری و کتمان سر، که از مهمترین شرایط است، که اساتید این رشته به آن اصرار می ورزیدند، و آن این که اعمال و برنامه های خویش را در این راه مکتوم دارد (تا کوچکترین تظاهر و ریا در آن حاصل نشود) و اگر مکاشفاتی از عوالم غیب برای او دست داد آن را نیز پنهان دارد و به این و آن بازگو نکند (تا گرفتار عجب و خودبینی نگردد). بیست و یکم، داشتن مربی و استاد است، اعم از استاد عام که در کارهای مربوط به سیر و سلوک با ارشاد او پیش می رود و استاد خاص که آن رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان معصوم: می باشد.
البته باید سالک توجه داشته باشد که این، مرحله بسیار دقیق و باریکی است; تا کسی را نیازماید و از صلاحیت علمی و دینی او آگاه نشود، در ارشادات به او تکیه نکند که گاه شیاطین در لباس استاد درآیند و گرگان ملبس به لباس چوپان شوند و سالک را از راه منحرف سازند. حتی به ظاهر شدن خارق عادت و اطلاع بر علوم پنهانی و اسرار نهان انسان، و عبور بر آب و آتش، و اطلاع بر مسائل مربوط به آینده و مانند آن نمی توان اطمینان کرد که صاحب چنین اعمالی مقام پیشرفته ای در سلوک راه حق دارد; زیرا، اینها همه در مرتبه مکاشفه روحیه حاصل می شود، و از آنجا تا سرحد وصول و کمال، راه بسیار است.
بیست ودوم،«ورد» است، و آن عبارت است از ذکرهای زبانی که راه را به روی سالک می گشاید و او را برای گذشتن از گردنه های صعب العبور مسیر الی الله یاری می دهد.
بیست و سوم، نفی خواطرات است، و آن عبارت است از تسخیر قلب خویشتن و حکومت بر آن، و تمرکز فکر به گونه ای که هیچ تصور و خاطره ای بر او وارد نشود مگر به اختیار و اذن آن; و به تعبیر دیگر، افکار پراکنده بی اختیار فکر او را به خود مشغول ندارد، و این یکی از کارهای مشکل است. بیست و چهارم، فکر است، و منظور از آن، آن است که سالک با اندیشه عمیق و فکر صحیح در آگاهی و معرفت بکوشد، و تمام تفکر او مربوط به صفات و اسماء الهی و تجلیات و افعال او بوده باشد. بیست و پنجم، ذکر است، و منظور از آن، توجه قلبی است به ذات پاک پروردگار; نه ذکر با زبان که به آن ورد گفته می شود; و به تعبیر دیگر، منظور این است که تمام نظر خویش را به جمال پروردگار متوجه سازد و از غیر او چشم بپوشد.
در رساله «لقاءالله » عالم و محقق بزرگوار، آقای مصطفوی ، برنامه دیگری برای این سیر و سلوک الهی ذکر شده است. در این رساله که رساله جامع و پربار و متکی به آیات و اخبار است، نخست اشاره به آیات مربوط به لقاءالله می کند و بعد از آن که این لقاء و ملاقات را به معنی ملاقات معنوی و روحانی تفسیر می نماید، در شرح آن می افزاید که برای رسیدن به سر منزل مقصود باید انسان حدود برانگیخته شده از جهان ماده و حد زمان و مکان و حتی حدود ذاتی که در همه ممکنات موجود است درهم بشکند و غرق و فنای عالم لاهوت گردد و به لقای پروردگار نائل آید و مخاطب «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی; تو ای روح آرام یافته! به سوی پروردگارت بازگرد در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است، سپس در سلک بندگانم در آی و در بهشتم وارد شو!» سپس برای رسیدن به این سرمنزل بزرگ و بی مانند طی پنج مرحله را پیشنهاد می کند:
مرحله اول: تکمیل و تقویت اعتقادات و توجه خاص به اصول دین.
مرحله دوم: توبه و بازگشت به اعمال صالح و پرهیز از گناهان و انجام واجبات است.
مرحله سوم: مهیا و آماده شدن برای پاکسازی نفس از رذائل و آراستن آن با فضائل اخلاق است.
مرحله چهارم: محو انانیت و حصول فنا در برابر عظمت حق است.
در این مرحله که تعلق زندگی مادی برطرف شده و تعلقات به اموال و اولاد و لذات، مشتهیات مادی و خیالی تغییر کرده و به تعلق روحانی و معنوی مبدل شده، تنها چیزی که باقی مانده تعلق به نفس خویش است و این تعلق به اندازه ای ریشه دار و محکم است که گوئی از شدت ظهور خفا پیدا کرده است; ولی یک نکته باقی است و آن این که سالک در تمام این مراحل مقصودش رسیدن به لقای او، به پروردگار، بوده; یعنی، در واقع و در باطن هر کاری کرده برای خود کرده است. به تعبیر دیگر، او می خواسته به مقامات والا نائل گردد و از مقربین درگاه خدا باشد و به کمالات روحانی و معنوی برسد; پس در همه جا سخن از خود او بوده نه از هدف، به دلیل این که هرگاه به چنین مقامی واصل می شد نهایت سرور و خوشحالی پیدا می کرد ولی اگر دیگری برای او این مقامات پیدا می شد حداقل تا این حد خوشحال نبود. اینجا است که باید من و توجه به خود بر طرف گردد و محبوب و مورد علاقه سالک جلوه و ظهور خدا باشد نه مقید به خود او; به تعبیر آشکارتر، «من » باید حذف شود و این حجاب که بزرگترین مانع و سد راه حق و آخرین حجاب سالک برای وصول به لقاءالله است، بر طرف گردد.
برای از میان بردن این حجاب چندین راه است:
1- راه توجه قلبی به خداوند و توحید ذاتی و صفاتی و افعالی و از این طریق می فهمد که غیر او در برابر او هیچ و پوچ است.
2- تفکر و استدلال برای مبارزه با انانیت و حجاب نفس، به این معنی که خدا را وجودی نامحدود و ازلی و ابدی وحی مطلق می بیند و خود را وجودی از هر نظر محدود و در منتهای عجز و ضعف و فقر و سراپا نیاز که یک لحظه بی وجود او نمی تواند باقی بماند.
3- معالجه با اضداد و آن این که در هر مورد بجای «من » توجه به خدا و بندگان صالح خداوند باشد و خود را در حضور دائم در پیشگاه حق ببیند.
  مرحله پنجم: در این مرحله سالک به صورت یک انسان ملکوتی در آمده و داخل در جبروت می شود!
منظور از ورود در مرحله جبروت آن است که انسان به خاطر کمال صفا و خلوص و محو در نور الهی، نفوذ و سلطه پیدا می کند و برای فعالیت و انجام وظائف الهی و ارشاد خلق و امر به معروف و نهی از منکر از روی معرفت کامل قدم برمی دارد. به تعبیر دیگر، تا حد زیادی از فکر خود فارغ گشته و به تمام مسائل و وظائف و احکام و آداب شرع و سیر و سلوک اطلاع پیدا کرده و در مقام تشخیص درد و درمان، همچون طبیبی حاذق و ماهر گشته است. نکته قابل توجه این که ایشان در همه جا از آیات و روایات اسلامی به عنوان گواه و شاهد مطالب خویش استفاده کرده اند.
خلاصه و جمع بندی مکتبهای سیر و سلوک
از آنچه علمای سیر و سلوک و رهروان این راه (البته آنهایی که در طریق شریعت و مسیر اسلام و اهل بیت گام برمی داشتند نه التقاطیهای صوفی مآب) بر می آید ، اصول مشترک زیر استفاده می شود:
1- هدف اصلی لقاءالله و شهود ذات پاک پروردگار با چشم دل و حضور روحانی و معنوی در محضر اوست.
2- برای رسیدن به این مقصد، نخستین گام توبه از همه گناهان و شستن رذائل اخلاقی و آراسته شدن به فضائل اخلاقی است.
3- در این راه باید آداب چهارگانه مشارطه و مراقبه و محاسبه و معاقبه را فراموش نکند; یعنی، صبحگاهان با خود شرط کند که گرد گناه و خلاف رضای حق نگردد و در تمام مدت روز مراقب نفس سرکش باشد و شامگاهان و هنگام خواب به محاسبه بنشیند و اگر خلافی از او سرزده بود خود را به وسیله ترک انواع لذائذ مجازات و عقوبت کند. 4- مبارزه با هوای نفس که بزرگترین سد این راه است از واجب ترین واجبات می باشد.
5- توجه به اذکار و اورادی که در شرع مقدس وارد شده همچون ذکر «لاحول ولاقوه الا بالله » و ذکر «لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین » و ذکر «الله » و «یاحی » و «یا قیوم » و امثال این اذکار، سبب قوت بر پیمودن این راه است.
6- توجه قلبی به حقیقت توحید ذات و صفات و افعال خداوند و غرق شدن در صفات کمال و جمال او، توشه دیگری برای این راه پرفراز و نشیب است.
7- شکستن بزرگترین بت و آن بت انانیت و توجه به خویشتن، از مهمترین شرائط وصول به مقصد است.
8- استفاده از وجود استاد و مربی که زیر نظر او کار کند و همچون طبیب به درمان او بپردازد، گروهی شرط دانسته اند; و بعضی نیز روی آن تکیه خاصی ندارند هر چند متاسفانه توجه به استاد در مورد بسیاری از اشخاص سبب شده که در دام شیاطین خطرناکی که خود را به صورت فرشته نشان می داده اند! بیفتند و دین و دنیا و ایمان و اخلاق آنها بر باد رود! بعضی وظیفه ارشاد خلق و پیمودن راه انبیا و اولیا در هدایت مردم، و امر به معروف و نهی از منکر را به عنوان آخرین مرحله آورده اند در حالی که بسیاری مطلقا سخنی از این مرحله بر زبان نرانده و سالک را به خودش واگذارده اند.