رقص برای خدا(سماع)


 
 

رقص برای خدا



 
تمام مطالب این بخش از منابع مختلف  ثهیه شده لذا نیاز به ویرایش و تصحیح دارد


·       سماع چیست؟

·       پیدایش سماع

·       شکل اولیه مجالس سماع 

·       وضع  مقررات و شرایط مجلس سماع 

·       سماع خانه ها 

·       لباس در سماع

·       آلات موسیقی   سماع

·       اسرار حروف سماع

·       وجد سماع  

·       رقص

·       سماع وسیله است نه هدف

·       توصیف سماع

·       سرود شادی شب عروسی

·       شروع و حالات  سماع

·       تاثیر آواز خوش در سماع

·       سماع از نظر عارفان

·       مولانا و سماع

·       موسیقی

·       آلات موسیقی   سماع

·       مولانا و موسیقی مولویه

·       سماع گران تاریخ

 

 

 

 

سماع به فتح سین به معنی شنوایی و هر اواز که شنیدن آن خوشایند است می‌باشد، سماع در اصطلاح صوفیه حالت جذبه واشراق وازخویشتن رفتن وفنا به امر غیر ارادی است که اختیار عارف تاثیری در ظهور آن ندارد. ولی بزرگان صوفیه ازهمان دوره‌های قدیم به‌این نکته پی بردندکه گذشته ازاستعداد صوفی وعلل ومقدماتی که اورابرای منجذب شدن قابل می‌سازد وسایل عملی دیگری که به اختیارواراده سالک است نیز برای ظهورحال فناموثر است. بلکه برای پیدایش «حال» و «وجد» عامل بسیار نیرومندی شمرده می‌شود. از جمله موسیقی وآوازخواندن ورقص است که همه آنها تحت عنوان «سماع»‌در می‌آید. صوفیه می‌گویند سماع حالتی درقلب ودل ایجاد می‌کند که «وجد» نامیده می‌شود و این وجد حرکات بدنی چندی بوجود می‌آورد که اگراین حرکات غیرموزون باشد «اضطراب»‌واگرحرکات موزون باشد کف‌زدن و رقص است.

رقص درنزد مولویه اهمیت خاص داشته، خود مولانا حتی درکوچه وبازارهم بسا که با اصحاب به رقص در می‌آمد. چنانکه یک باردربازارزرکولان این حالت بروی دست داد و گویند حتی جنازه صلاح‌الدین زرکوب را نیز به اشارت مولانا با رقص و رف به قبرستان بردند.

افلاکی درمناقب‌العارفین دراینباره چنین می‌نویسد: در آن غلبات شور و سماع که مشهور عالمیان شده بود از حوالی زرکوبان می‌گذشت مگرآوازضرب تق‌تق ایشان به گوش مبارکشان‌رسید.ازخوشی آن ضرب شوری عجیب در مولانا ظاهر شد وبه چرخ درآمد، شیخ نعره‌زنان ازدکان بیرون آمد وسردر قدم مولانا نهاده وبیخود شد…….. وبه شاگردان دکان اشارت کردکه اصلاایست نکنند ودست از ضرب باز ندارند تا مولانا از سماع فارغ شود. همچنان از وقت نماز ظهر تا نماز عصر مولانا در سماع بود، از ناگاه گویندگان رسیدند و این غزل آغاز کردند:

یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی

بر دیوار سماع‌خانه مولانا این دو بیت شعر آمده است:

در وقت سماع معده را خالی دار زیراچو تهی است می‌کند ناله زار

چون پرکردی شکم زلوث بسیار خالی مانی ز دلبر و دست و کنار

بر دیوار دیگر آن رواق چنین آمده:

سماع آرام جان زندگان است کسی داند که اورا جان جان است

خصوصاحلقه‌ای کاندرسماعند همی گردند و کعبه در میان است

 

سماع چیست؟

 

سماع، شنیدن، شنوایی، آواز، سرود وجد و پایکوبی و دست افشانی صوفیان منفردا و جمعا با آداب و تشریفات خاص. سماع در اصطلاح عارفانه حالتی است که بر اثر هیجانات عاطفی، و غلیان و خروش درونی، و شور و وجد باطنی به عارفان راه معرفت، و سالکان طریق حقیقت، و واصلان به کعبهء وحدت، دست می داده و گاه و بی گاه آنها را وامی داشته که از خواست خود برخاسته و بی خود از خود خویشتن، در هر زمان و هر مکان، بی پروا از قعر و طعن بدخواهان و لعن و شتم دشمنان، همچون مولانا جلال الدین محمد دست بیفشاند و تن بچرخانند و پای بر زمین بکوبند.

 

جنید گفت: بر این طایفه در سه مورد رحمت حق نازل میشود: یکی هنگام طعام چه آنان جز به ضرورت غذا نخورند و دیگر هنگام گفتگو و مذاکره چه آنان پیوسطه متذکر احوال انبیاء و مقامات صدیقینند. سوم هنگام سماع چه سماع را آنان به وجد شنوند و حق را در آن مشاهده کنند.

 

سماع، حالی است که بر اثر آوازی خوش و یا نغمه ای دلکش، صوفی را دست میدهد. در این حال بعضی حرکات ناخودآگاه از وی سر میزند که ممکن است بیننده آن را نوعی رقص پندارد، این است سماع غیر ارادی با سماع راست، که مولوی در باره اش گوید:

 

بر سماع راست هر تن چیره نیست      طعمهء هـــر مرغکی انجیر نیست

 

اما سماع ارادی، مجلسی است که صوفیان با حضور پیر تشکیل میدهند. قوال، اشعاری را به آواز گرم می خواند که گاهی با نغمهء دف و نی توام است و صوفیان به ذکر قلبی می پردازند و بیتی، مصرعی یا کلامی را تکرار میکنند. در این مجلس وجد و حالی به آنها دست میدهد که آن را سماع گویند و مجلس یا حلقهء سماع خوانند. حافظ گوید:

 

مطرب چو پرده ساخت که در پردهء سماع      بر اهل وجد و حال دَر ِ هــای و هو ببست

 

 عطار گوید:

 

در حلقهء سماع که دریای حالت است     از آتش ســماع دلی بیقرار کــــــو؟

 

در رقص و در سـماع ز هستی فنا شده      اندر هوای دوست دلی زره دار کــو؟

 

 در شرح تعرّف آمده است :

 

متقدمان نفس را بسیار قهر کردند و چندان ریاضت دادند که ترسیدند از کار فروماند و برای تقویت نفس چیزی طلب کردند و با دو بیتی سماع میکردند، البته بیتی موافق حال. حافظ گوید:

 

یار ما چون سـازد آهنگ ســـــماع        قدسیان در عرش دست افشانی کنند

 

تا آنکه به وجد می آمدند و از خود بی خود می شدند و در مرحلهء سکر  خود را توانستند نگهدارند و به رقص در می آمدند.

 

گهی اندر ســـماع شــــوق جـــانان       شده بی پا و سر چون چرخ گردان

 

و آن را ممدوح و از جهت تقویت نفس لازم میدانستند و می گفتند: هر که از آواز خوش لذت نیابد، نشان آن است که دل او مرده است یا سمع باطنش کر گردیده است.

 

ابن عربی، سماع را به سه قسم تقسیم کرده است: اول سماع طبیعی که بوسیلهء قوای انسانی و آلات موسیقی و اصوات حسی حاصل میشود و باعث طرب و شوق ظاهری میگردد. دوم سماع روحانی که سالک دارای نفس ملکوتی به وسیلهء آن حال و ذوق نماید و از آن در صریر، قلم صنع را بر لوح محفوظ شنود و علامت آن القاء  معانی  و معارف غریبه است در دل که صاحب آن را به خشوع و خضوع و رکوع و سجود وا دارد. سوم سماع الهی است بلاواسطه و علامتش حیرت سامع است. 1

 

سماع از قرن سوم هجری، در بین متصوفه و عرفای اسلام مرسوم و معمول بوده و شیخ ابوسعید ابوالخیر میهنه ای ( 356 تا 440 هجری) با شنیدن شعری یا کلامی یا پیامی، از پیر و عارفی، یا به وقت خواندن آیه ای از آیات کلام الله مجید، یا به هنگام نقل حدیثی از سید المرسلین منقلب می شده. یا چنانکه « منور ابن سعید» از نوادگان شیخ ابوسعید، از قول جدش می نویسد:

 

« … از آن ساعت درها در سینهء ما گشادند، و به سماع این کلمه ما را از ما بستدند، و حال بر من دیگر شد».

 

شیخ در چنین حالاتی به وجد می آمد، بر پای می خاست، و به دست افشانی و چرخ و پای کوبی می پرداخت، و اطرافیان و حاضران نیز به تبیعت از او به سماع برمی خاستند.

 

« گاهی به هنگامی که شیخ مجلس میگفت، سخن او در یکی از مستمعان درمی گرفت، شحقه ای می زد و بی اراده، و بی اجازه به سماع و چرخ می پرداخت و غالبا آتش او در مجلسیان هم در می گرفت و آنها نیز به دست افشانی و پای کوبی می پرداختند، و شیخ را نیز اگر وجدی و حالی دست میداد، یاران و مریدان را همراهی و هم پایی و هم چرخی میکرد.»

 

پیدایش سماع :

 

تاریخ نشان میدهد در آغاز آفرینش ، آن روزگاران که انسان خود را شناخته و شایسته تفکر و تصمیم گیری دانسته ، موسیقی را نخستین انعکاس التهاب و شور ، هیجان  و شوق درونی خود دیده است . که در خارج از وجودش تحقق یافته و موجب حالت و جد  و حال ، طرب و نشاط گردیده ،زمانی هم حزن و اندوه ، اما در عین حال ، اثر تسکین دهنده ، و آرامش آورنده با خود همراه داشته است .

 

در پی این دانشتن عده ای از اهل تحقیق سفر در تاریخ را آغاز کردند ، بیوت الهی که در آنها بر پیامبران وحی نازل شده است ، شهر و دیار کوچه و بازار ، کاخهای ویران و برقرار مانده را گشته اند  تا شاید بر این مدعا دلیل بیابند و به جامعه محققان پیشکش کنند . ذوق دانستن و شوق یافتن مقصود ، مسافران وادی تاریخ را به سرمنزل مقصود راسانیده ، هرکدام به در یافتن  از حقایقی مسرور گشته اند و همان یافته خویش را تاریخچه پیدایش سماع دانسته اند .

 

گفته اند : آنگاه  که تاج " خلقت بیدی "   ( سوره ص آیه 75 )  را خدای تعالی به دوست خویش بر سر آدم نهاد و شرف " خلق الله آدم علی صورته " ( شرح تفسیر جوادی آملی ج 5 ص 217 ) به او عنایت گردید ، حله  " نفخت فیه من روحی " ( سوره ص آیه 72 )  در برش پوشانیده شد ، تکانی خورد عطسه ای زد و سربلند کرد و گفت " الحمد الله الرب العالمین " . پاسخ آمد  : " یرحمک ربک یا آدم للرحمه خلقک " ( تاریخ انبیا ص 90 )

 

 

 

در سرشت و فطرت آدمی، رقص و موسیقی حک شده و بقول عارف بزرگ، امیر خسرو بلخی، روح پاک آدمی بواسطهء موسیقی داخل بدنش گردیده است :

 

رباعی

 

آنروز کــــه روح پاک آدم به بدن          گفتند درآ نمی شــد از ترس به تن

 

خواندند مــــلایکان به لحن داوود           در تن در تن درآ درآ در تن در تن

 

 پس، این موسیقی است که در وجود آدمی ، هیجان، شادی، حزن، رقص  و مستی را سبب میشود. و یا بقول دیگر همین موسیقی است که شادی و طرب را به پرواز می آورد. بدین معنی که سماع، رقص و موسیقی همزمان با ظهور انسان پا به عرصهء وجود گذاشته است.

 

 زمان پیدایش سماع :

 

در باره زمان پیدایش مجلس سماع  اطلاع دقیقی در دست نیست ، لکن سماع سابقه ای مذهبی غیر اسلامی داشته و از زمانهای بسیار دور در پرسشهای مذهبی و پرستشگاهها مورد استفاده واقع شده و به شنوندپان رقت قلب می بخشد ( تاریخ خانقاه ایران  ص 429 )

 

ولی قدر مسلم این است در صدر اسلام سماع بدان صورت که در مجالس صوفیه برگزار شده وجودنداشته است ، تا در سال 245 هجری که ذالنون مصری از زندان متوکل آزاد گردید ، صوفیان در جامع بغداد به دور او گرد آمده و درباره سماع از او اجازه گرفتند قوال شعری خواند و ذوالنون مصری هم ابراز شادی کرد  و در سال 253 که نخستین حلقه سماع را علی نتوخی یکی از یاران سری سقطی ( متوفی 253 ) در بغداد به پا کرد.

 

از این زمان به بعد مجالس سماع شکل به خود گرفته ، تسکیل حلقه سماع مرسوم گردیده گروهی به نظاره آن پرداختند ، جاذبه موسیقی همراه یک سلسله سخنان عرفانی و محرک ، افراد پرشور و حساس را به نوعی روحانیت و معنویت دعوت می کرد  و عده ای از اشخاص متفرقه نیز همراه صوفیان به سماع می پرداختند .

 

 

 

شکل اولیه مجالس سماع  :

 

در روزهای نخستین ، مجلس سماع عبارت بود از یک محفل شعر خوانی که به وسیله خواننده یا گروه جمعی خوانندگان خوش آواز اجرا می شد و.و صوفیان با حالت  و زمینه ای که داشتند تحت تاثیر صوت خوش و پر معنی کلام قرار میگرفته و حالی پیدا می کردند  و پای کوبی می پرداختند ، پس از آن رفته رفته برای تحریک و تاثیر بیشتر از نی و دف  استفاده کردند .  این مجالس سماع ، به سبب علاقه صوفیان پیوسته تشکل می شد  و در همه جا  رواج داشت به حدی که هجویری می گوید : "  من دویدم  از عوام ، گروهی می پنداشتند که مذهب تصوف جز این نیست

 

وضع  مقررات و شرایط مجلس سماع  :

 

اقبال و توجه افراد متفرقه موجب ناراحتی سالکان گردید ، به همین لحاظ می بایستی از ورود عده ای به مجالس سماع جلوگیری به عمل می آمد ، وضع مقررات و شرایط و آداب بهترین فکری بود که از نخستین  لحظات شکل گرفته مجالس سماع توانست از ورود اشخاص متفرقه به سماع جلوگیری به عمل آورد.

 

مثلا قانون : محل اجرای سماع باید از عوام خالی باشد ، و مردم ناجنس و عوام الناس و ثقلا در سماع شرکت نکنند کسی که جز و اعضای مسلک طریقت نیست نباید در میان جمع وارد شده و به سماع بپردازد و مقرر کردن کسب اجازه برای سماع یا عنوان نمودن : سماع بر کسی حلال است  که نفس او مرده  و دلش زنده باشد و در عین حال اهلیت داشتن سماع کنندگان نیز در حد مقدور مورد نظر بود . از طرفی صاحب نظراتی چون ابونصر سراج و هجویری برای جلوگیری از خطرات احتمالی ، ورود مبتدیان را به سماع منع کردند با تمسک به کلماتی چون سماع نیاید، نکنید و یا آن را عادت نسازید و دیر به دیر کنید تا تعظیم آن از دل نشود و نظیر این مقررات موجب گردید شدیدا از ورود اشخاص متفرقه جلوگیری به عمل آورند .

 

 

 

سماع خانه ها :

 

مراکز صوفیانه که به نامهای  خانقاه ، زاویه ، رباط ، صومعه ، دویره ، لنگر  تکلیه بر قرار میشد شامل یک حیاط مرکزی و رواق های طوولانی در دوسوی آن ، در قسمت داخلی حجره های خلووت قرارداشت در یک سمت سالنی بود و مسجد کوچکی برای اقامه نماز ، محلی برای قرائت قرآن ، مکتبی برای آموزش قرآن ، مرکزی که در آن معارف تدریس می شد ، اطلاقی که شیخ و دیگر اعظاء وا بسته  او مانند همسر و فرزندان بسر میبردند .

 

و در تمام مراکز یادشده از قرن چهارم به بعد جهت سماع که به قول مولانا  " بزم با خدا "  یا " بزم معنوی " یا معرکه یی روحانی یا سماع مقدس سماع خانه هاییی با شکل خاصی بنا نمودند که با گذشت زمان نواقص آن برطرف شده بهصورت ایده آلی در آمد .

 

البته گاهی هم شخص باذوقی عده ای را به منزل خویش دعوت کرده ، ضمن پذیرایی از آنان ، سماعی نیز در آنجا انجام  می گرفت . و در بعضی مواقع مراسم به جای این که در سماع خانه ها برگزار گردد در بازار  شهرها بر پا میشد ، مثلا  " عمربن الفارض " در بازار شهر مصر   " ابوسعید ابوالخیر" در بازار بغشور ، " جلال الدین محمد خراسانی "  در بازار زرکوبان قونیه  و مانند " اوحد الدین کرمانی " با پیدا کردن محلی مناسب مثلا خانه ای متروکه در مصر یا چون " نظام الدین چشتی "  در دهلیز خانه یا چون " عبدالله رومی " در حجر درب به رویش بسته  سماع میکردند و یا در زیرزمینی  که بوی آشنایی استشمام می نمودند گاهی در دبستان ها و زمانی در جماعت خانه ها یا طشت خانه ها یا در سرای  نزدیکان و یا در زیر دیوار کوشک ها حال سماع دامن جان را می گرفت و بالای بام جماعت خانه با غزل خوانی امیر خسرو دهلوی چشتی شور و هیجان حاضرین تبدیل به سماع می شد .

 

 لباس در سماع

 

در جعبه آیینه‌هایی که دروسط وکنارسماع‌خانه گذاشته‌اند، لباسهای مولاناوشمس‌الدین تبریزی وسلطان ولد ملاحظه می‌شود. بعضی از این البسه از کتان و بعضی از ابریشم و پارچه‌های دیگر است.

 

بنا به منابع قدیم، مولاناکلاه قهوه‌ای رنگ روشن برسرمی‌گذاشت وبرآن دستاری ملون می‌بست، ولباده‌ای به رنگهای مختلف می‌پوشید و پیراهن و قبایی بر تن می‌کرد. مولانا مردی بلند بالاوباریک اندام و رنگ پریده بود. لباسهائی که از او باقیمانده مناسب وصفی است که از قدو بالای او کرده‌اند. عمامه مولانا و شبکلاه او که «عرقیه» نام دارد در این موزه نگهداری می‌شود. بعلاوه کلاهی ازشمس‌الدین تبریزی و قبایی از سلطان ولد، و لباده‌ای از اطلس سبز از او در این موزه وجود دارد.‌

 

 

ردای درویشان: ردای سیاه درویشان نشانگر دنیا و تعلقات دنیوی است.در بخشی از مراسم سماع، دراویش ردای خود را بر روی زمین می‌اندازند.به معنی این‌که انسان دنیا را با پشت دست کنار می‌زند و ذات شخصیت خود را از پیرایه‌ها می‌زداید.

 

کلاه درویشان: سماع با بوسیدن دست شیخ توسط درویشان و بوسیدن کلاه نمدی درویشان توسط شیخ همراه است.کلاه نمدی نشانه عضویت در گروه درویشان مولوی است.آن‌چه شیخ می‌بوسد در واقع ذات و هویت درویش است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 اسرار حروف سماع

 

هر کلام صورتی دارد و معنایی ، صورت آن لفظ، صوتی است که شنیده میشود و معنای آن حقیقتی است که فهمیده میشود . و همان گونه که در شنوایی و تعقل و بینایی و قوای دیگر مناسب و ارتباطی موجود است  ، در کلمات نیز میان لفظ و معنی یک نوع مناسبت طبیعی و ذاتی وجود دارد چنان که غزالی برای عشق و سماع این مهم را بیان کرده  می نویسد : "  سین و میم سماع  اشارت است به " ســم  "  یعنی  سر( SER ) سماع مانند " سم " است و شخص را از تعلقاتی  که به اغیار دارد می میراند و به مقامات عینی میرساند   " عین و میم "  اشاره است به " مع " یعنی سماع شخص  را به معیت ذات الهی می برد . پیامبر "ص"  فرمود : " لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل " .

 

و سین و میم و الف ، سماع اشاره است  به سما ( آسمان )  یعنی شخص را علوی و آسمانی می گرداند و از مراتب سفلی خارج میکند . و الف و میم سماع اشاره است به ام  ( مادر ) و منظور این است که صاحب سماع  مادر هر چیز دیگر است و از پرتو روحانیت خود از غیب مدد میگیرد و حیات علمی را که کلمه " ماء " ( آّ ب ) بدان اشاره می کند به همه چیز می بخشد .  و عین و میم  سماع اشاره است به " عم " ( فراگیری )  یعنی سماع کننده با روحانیت خود علویات را و باحیات قلب خود، انسانیت را و با نور نفس پاک خود، جسمانیت و احوال دیگر را فر امیگیرد.

 

وجد سماع  

 

سماع به فتح سین به معنی شنوایی و هر اواز که شنیدن آن خوشایند است می‌باشد، سماع در اصطلاح صوفیه حالت جذبه واشراق وازخویشتن رفتن وفنا به امر غیر ارادی است که اختیار عارف تاثیری در ظهور آن ندارد. ولی بزرگان صوفیه ازهمان دوره‌های قدیم به‌این نکته پی بردندکه گذشته ازاستعداد صوفی وعلل ومقدماتی که اورابرای منجذب شدن قابل می‌سازد وسایل عملی دیگری که به اختیارواراده سالک است نیز برای ظهورحال فناموثر است. بلکه برای پیدایش «حال» و «وجد» عامل بسیار نیرومندی شمرده می‌شود. از جمله موسیقی وآوازخواندن ورقص است که همه آنها تحت عنوان «سماع»‌در می‌آید. صوفیه می‌گویند سماع حالتی درقلب ودل ایجاد می‌کند که «وجد» نامیده می‌شود و این وجد حرکات بدنی چندی بوجود می‌آورد که اگراین حرکات غیرموزون باشد «اضطراب»‌واگرحرکات موزون باشد کف‌زدن و رقص است.

 

رقص درنزد مولویه اهمیت خاص داشته، خود مولانا حتی درکوچه وبازارهم بسا که با اصحاب به رقص در می‌آمد. چنانکه یک باردربازارزرکولان این حالت بروی دست داد و گویند حتی جنازه صلاح‌الدین زرکوب را نیز به اشارت مولانا با رقص و رف به قبرستان بردند.

 

افلاکی درمناقب‌العارفین دراینباره چنین می‌نویسد: در آن غلبات شور و سماع که مشهور عالمیان شده بود از حوالی زرکوبان می‌گذشت مگرآوازضرب تق‌تق ایشان به گوش مبارکشان‌رسید.ازخوشی آن ضرب شوری عجیب در مولانا ظاهر شد وبه چرخ درآمد، شیخ نعره‌زنان ازدکان بیرون آمد وسردر قدم مولانا نهاده وبیخود شد…….. وبه شاگردان دکان اشارت کردکه اصلاایست نکنند ودست از ضرب باز ندارند تا مولانا از سماع فارغ شود. همچنان از وقت نماز ظهر تا نماز عصر مولانا در سماع بود، از ناگاه گویندگان رسیدند و این غزل آغاز کردند:

 

یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی     زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی

 

بر دیوار سماع‌خانه مولانا این دو بیت شعر آمده است:

 

در وقت سماع معده را خالی دار            زیراچو تهی است می‌کند ناله زار

 

           چون پرکردی شکم زلوث بسیار خالی مانی ز دلبر و دست و کنار

 

بر دیوار دیگر آن رواق چنین آمده:

 

سماع آرام  جان زندگان است                           کسی داند که اورا جان جان است

 

      خصوصاحلقه‌ای کاندرسماعند                           همی گردند و کعبه در میان است

 

 مولانا، رقص و سماع را از توابع و نتایج ظهور وجد میدانست، و چون با شنیدن نغمه یا نوایی یا سخن موزونی، به وجد می آمد، زمان و مکان را از یاد می برد، در شب و روز، در حجره یا در مدرسه، در کوچه یا در بازار « هِی » میگفت و پای بر زمین میکوفت و به هوا می جهید و چرخ زنان غزل می سرود. گاه در حال سماع یارانش را به آغوش می کشید. و به چرخ و سماع وامیداشت ( چنانکه با صلاح الدین زرکوب در بازار زرگران کرد)، و گاه به تنهایی چرخ می زد، و اگر آنها که در اطرافش بودند و به وجد می آمدند، او را همراهی میکردند.

 

هر دل که پیوسطه حاضر بود و القاء سمع کند، از هر آوازی که بدو رسد خطاب الهی فهم کند. پس سماع او موقوف نبودبر نغمات و الحان آدمی چنانکه ابو عثمان سعید بن سلام مغربی، صوفی بزرگ سدهء چهارم گوید: من ادعی السماع ولم یسمع من صوت الطیور و صریر الباب و تصفیق الریاح فاعلم ان دعواه افتراء و باطل. ( هر کس دعوی سماع کند، و به آواز پرندگان و صفیر باد و نالهء در، سماع نکند، دعویش دروغ و باطل است.)

 

پس واضح است که سماع مولانا جلو دکان صلاح الدین زرکوب این حقیقت را به کرسی می نشاند که حضرت مولانا از آواز کوبیدن زر، خطاب الهی را فهم میکرد و به وجد می آمد.

 

مولانا، در یکی از این حالات و شاید به هنگامی که بر هوا می جهیده است، غزل زیر را سروده:

 

سماع آمــــد هــــــلا ای یار برجه          مسابق باش و وقت کــــــار برجه

 

هـــــــزاران بار خفتی همچو لنگر          مــــثال بادبان این بار بـــــــــرجه

 

بسی خفتی تو مست از ســرگرانی          چو کــــردندت کنون بیدار، برجه

 

هـــــــلا ای فـــــکرت طیار بر پر          تو نیز ای قــــالب ســـــــیار برجه

 

هلا، صوفی چو ابن الوقت باشـــد          گـــــــــذر از پار و از پیرار، برجه

 

به عشق اندر نگنجد شرم و ناموس          رها کن شــــــرم و استکبار، برجه

 

وگر کاهل بود قــوال عــــــارف           بدوده خــــرقه و دســــــتار، برجه

 

چو زلفین، از فرو سو می کشندت          تو همچون جعــد آن دلدار، برجه

 

صــــــلایی از خیال یار آمـــــــد          خیالانه تو هـــــم ز اســـرار برجه

 

بسی در غــدر و حیلت بر جهیدی          یکی از عــــالم غـــــــدار، برجه

 

.

 

 

رقص

 

رقص در سماع نمادین است.درویش در سماع قبل از مردن جسم، نفس خود را دست‌هایش را باز می‌کند و شروع به جرخیدن می‌کند.او با زبان بی‌زبانی می‌گوید که در حال پایکوبی است و نفس خود را به زیر پایش انداخته است. در هنگام سماع دست راست بالاست، چنانکه گویی در حال نیایش است.دست چپ به پایین متمایل است. درویشان واسطه میان خدا و مردم و واسطه میان آسمان و زمینند.آن‌ها از خدا می‌گیرند و به آدمیان می‌بخشند و چیزی را برای خود نگه نمی‌دارند.

 

در حروف ابجد عبری، عدد “یک” که همانطور که گفته شد نماد انسان است، با حرف N تطابق دارد که نماد مردی است که یک دستش را به آسمان بلند کرده و دست دیگرش به زمین اشاره دارد که تمثیلی از وحدت در هستی است. (شبیه رقص سماع!)

 

در رقص سماع، درویش پای چپ خود را بر روی زمین ثابت نگه می‌دارد و با پای راستش به دور آن می‌چرخد. او با هر چرخش و در سکوت، ذکر الله را تکرار می‌کند و او را می‌خواند.درویش باید بدون برخورد با دراویش دیگر و بدون برهم زدن هماهنگی، همچون سیاره‌های منظومه شمسی به دور خورشید، به چرخیدن ادامه دهد.

 

وظیفه سنگینی بر عهده سرگروه دراویش در هنگام سماع قرار دارد.او با قدم زدن در میان دراویش مکان‌هایی را که آن‌ها باید در آن سماع کنند را نشان می‌دهد.و مانع بیش از حد نزدیک شدن آن‌ها به هم می‌شود و آن‌ها را در یک نقطه خاص دور هم جمع می‌کند.

 

سلام: مراسم سماع از چهار سلام تشکیل می‌شود که بیانگر چهار مرحله‌ای است(شریعت،طریقت،حقیقت،معرفت) که باید از آن‌ها گذر کرد. در پایان هر سلام دراویش به دسته‌های دو و سه و چهار نفری تقسیم می‌شوند.و با تکیه بر یکدیگر به نقطه مرکزی که نماد مولاناست، تعظیم می‌کنند. این تقسیم نماد اتحاد و یکپارچگی است.در طول سه سلام اول، دراویش هم به دور خود می‌چرخند و هم به دور مکانی که در آن می‌رقصند.در سلام چهارم آن‌ها در همان جایی که هستند، می‌مانند و فقط به دور شیخ می‌چرخند.این حرکت به معنای پافشاری بر نقطه یگانگی و توحید است.

 

در بخشی از مراسم سماع، آیه‌ای با این مضمون قرائت می‌شود: “مشرق و مغرب ار آن خداست، پس به هر طرف رو کنی رو به سوی خداست.بی‌گمان خداوند گشایش‌گر داناست.

 

سماع با دعا به پایان می‌رسد و تمام دراویش و نوازندگان به دنبال شیخ و پس از تعظیم در مقابل جایگاه، مکان سماع را ترک می‌کنند. 

 

 

 

سماع وسیله است نه هدف :

 

یکی از سنن بحث آفرین بسیار قابل توجه و پر اهمیت اهل سلوک سماع می باشد که عبارت است از آواز خوش و آهنگج دل انگیز و روح نواز، یعنی آنچه امروز از آن به عنوان موسیقی تعببیر می شود ، که به قصد صفای دل و حضور قلب و توجه به حق شنیده می شود . که بدون تریدید در صدر اسلام سماع بدین صورت که مجالس صوفی و غیر صوفی برگزار می شود وجود نداشته است .

 

لکن انتخاب نمودن افراد خوش صدا  به عنوان موذنان و قاریان قرآن ، به استناد روایاتی چند مرسوم بوده ، تا خئش آوازان با نغمه دلنشین خود روح مومنان را با انچه از وحی بر قلب الهی رسول خدا صلوات الله علیه نازل شده است تقویت کنند .

 

اما از اواخر قرن دوم هجری با برگزاری یک نوع مراسم خاص سماع به دور از هر حرمتی به اصطلاح امروزی با نوعی کنسرت روحانی مواجه هستیم که عده ای دور هم جمع میشوند و باصدای موسیقی به دست افشانی و پایکوبی می پرداختند و غلبه حال مدهوش می شدند ، گاهی در همان حال جان نیز سپرده اند .

 

استفاده  علمی از موسیقی توسط مسلمین به طور حتم از روی آگاهی عمیق از تآثیرات گوناگون آن بر روان آدمی بوده است ، در حالی که بزرگانی چون فارابی ، ابن سینا از این علم نیز به عنوان یک وسیله در مانی استفاده می کردند . زیرا بنا بر گفته فیثاقورث و افلاطون تاثیر موسیقی و نغمات موزون در انسان از آن جهت است که یادگار های خوش موزون حرکات انسان را که در عالم ذر و عالم قبل از تولد می شنیدیم و به آن مانوس بوده ایم  در روح ما بر می انگیزاند و موسیقی به واسطه آن که یادگار های گذشته را بیدار می کند مارا به وجد می آورد .

 

غزالی نیز همینطور نظر را داشته ، می گوید : " سماع آواز خوش و موزون آن گوهر آدمی را به جنباند و در وی چیزی پدید آرد ، بی آن که آدمی را در آن اختیاری باشد و سبب ان ، مناسبتی است که گوهر دل آدمی را با عالم علوی که عالم ارواح گویند هست " .

 

 و از جمله فواید یکی آن است که اصحاب ریاضات و ارباب مجاهدات را از کثرت معاملات، گاهگاه اتفاق افتد که ملالتی و کلالتی در قلوب و نفوس حادث شود و قبضی و یاسی که موجب فتور اعمال و قصور اعمال و قصور احوال بود، طاری گردد.

 

پس مشایخ متاخر از بهر رفع این عارضه و دفع این حادله، ترکیبی روحانی از سماع اصوات طیبه و الحان متناسبه و اشعار مهیجهء مشوقه به وجهی که مشروع بود نموده اند، و ایشان را بر تناول آن بوقت حاجت تحریض فرموده، تا بدان واسطه کلالت و ملالت از ایشان مرتفع شود و دیگر  باره از سر شدت شوق وحدت شعف روی به معاملات آرند.

 

فایدهء دوم، آنک سالکان را در اثناء سیر و سلوک، به سبب ظهور و استیلای صفات نفوس و قفات و حجبات، بسیار افتد که بدان سبب مدتی طریق مزید احوال بر ایشان مسدود گردد و به طول فراق، سورت اشتیاق نقصان پذیرد. پس ممکن بود که مستمع را در سماع الحان لذیذ یا غزلی که وصف الحال او بود، حالی غریب که تحریک دواعی شوق و تهییج نوازع محبت کند روی نماید و آن وقفه و حجبه از گیش برخیزد و باب مزید مفتوح شود.

 

فایدهء سوم، آنک اهل سلوک را که حال ایشان هنوز از سیر به طیر، و سلوک به جذبه و محبی به محبوبی نینجامیده باشد، در اثناء سماع ممکن بود که سمع روح مفتوح گرددو لذت خطاب ازل و عهد اول یاد آید و طایر روح به یک نهضه و نقضه غبار هستی و نداوت حدوث از خود بیفشاند، و از غواشی قلب و نفس و جملهء اکوان مجرد گردد و آنگاه در فضای قرب ذات در طیران آید، و سیر سالک به طیر مبدل شود و سلوکش به جذبه، و محبی به محبوبی، و یک لحظه چندان راه قطع کند که سالها به سیر و سلوک در غیر سماع نتواند کرد. اگر منکر سماع این فواید را به آفات که در سماع متوقع بود مقابله کند،گوییم دفع آن آفات واجب آید و به امکان وقوع آن ترک سماع لازم نگردد. 2

 

 

 

اهل سلوک چون به این مهم پی بردند علاوه بر استعداد سالک و علل و مقدماتی که او را برای مجذوب شدن قابل می سازد ، و سائل عملی دیگری که به اختیار و اراده سالک است و نیز برای ظهور حال فنا موثر می باشد  بلکه برای پیدا شدن حال و وجد عامل بسیار قوی محسوب می شود موسیقی و آواز خواندن می باشد که همه آنها تحت عنوان سماع در می آید . آرام دل عاشق و غذای جان و دوای درد سالک می شود.

 

 

 

به همین جهت مشایخ اعل سلوک به سماع اهمیت فراوان داده اند زیرا بر اثر اشتیاقی که در سمتمع ایجاد می کند ، وی را به عالم قدس که مقصر اقصی همه عارفان است نزدیک می نماید ، و از این تنگنای پست ماده نجاتش می دهد و بالنتیجه دل سالک را صیغل صفا صافی می سازد و زنگ علائق را از آن می زداید و مهمتر این که یالک رنج ریاضت تحمل نموده و خستگی مجاهدت را دیده که ممکن است رکودی و کدورتی در روحش پدید آید و ادامه سفر عبودیت را برایش غیر ممکن سازد ، در مجلس سماع وقتش خوش گشته و مشکلش برطرف شده است .

 

در معنا  ترانه دلنواز از رباب و بانگ جانسوز نی سبب رهائی از خستگی های ریاضت ها و مجاهدت تهاست ، که موجب جمعیت حال و آرامش روح سالک نیز می گردد . به همین لحاظ مربیان اهل سلوک سماع را از اصول مهم تربیتی خود قرارداده اند و آن را وسیله ای برای رهائیدن از جسمانیت شناخته اند .

 

چنان که مولانا جلال الدین ، برای ترک تزهد خشک عبدالرحمن ابن ملجمی و ترک خودگرائی ، سماع را وسیله نه هدف و هدف را نیل له حال و نیل به حق میداند مو گوید : " چون مشاهده کردیم که مردمان به هیچ نوعی به ظرف حق مایل نبودند  از اسرار الهی محروم می ماندند به طریق لطافت سماع و شعر موزون که طبایع مردم را موافقت افتاده است ، آن معانی را در خورد ایشان دادیم ...  چنان که طفلی رنجور شود و از شربت طبیب نفرت نماید و البته فقاع ( شیره ) خواهد  طبیب حاذق دارو را در کوزه فقاع کرده ، بدو دهد تا بر وهم ان که فقع است ، شربت را به رغبت نوشیده .... مزاج سقیم او مستقیم گردد .

 

بنا بر این اهل سلوک سماع را به عنوان  یک وسیله نیل به هدف اصلی مورد استفاده قرارداده اند . و برای آن اهمیت زیادی قائل بوده اند  و معتقد بودند که حال ، برعکس " مقام " تنها با کوشش . مجاهدت سالک به دست نخواهد آمد بلکه عطوفت ، رحمت و عنایت بی علتی است که از جانب حضرت دوست ، محبوب حقیقی نازل می شود .

 

.

 

 توصیف سماع

 

 مولانا در غزلی دیگر از دیوان کبیر، سماع را چنین توصیف می کند:

 

سماع چیست؟ ز پنهــــانیان به دل پیغــــام        دل غریب بباید ز نامـــــــه شـــــان آرام

 

شکفته گـــــردد از این باد شاخه​های خرد       گشاده گردد از این زخمه در وجود مسام

 

حـــــــــلاوتی عــــجبی در بدن پدید آید     که از نی و لب مطرب شکر رســید به کام

 

ز هـــــر طرف بجهــــد بیقـــــرار یعقوبی       کــــه بوی پیرهن یوســـــفی بیافت مشام

 

تن و دلی که بنوشید از این رحیق حـــلال        بر آتش غم هجــــران حرام گشت حرام

 

سماع گــــرم کن و خاطـــر خران کم جو       کــــه جان جان ســـــماعی و رونق ایام

 

..

 

و یا در غزلی دیگر سماع را پنجره ای به سوی گلستان دل میداند و میگوید که:

 

پنجره ای شــــد ســــماع سوی گلستان دل       چشــــم دل عاشــــقان بر ســــــر این پنجره

 

آه که این پنجـــــره، هســـت حجابی عظیم       رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره

 

مولانا جانی بیقرار داشت و سماع را قراربخش جان میدانست، او میگفت که:

 

سماع از بهــــــــر جان بیقرار است        سبک برجــه چـه جای انتظار است

 

مشین اینجا تو با اندیشـــهء خویش        اگــــر مردی برو آنجا که یار است

 

مگو، باشد که او مــــــا را نخواهد        که مرد تشنه را با این چه کار است

 

کــــــه پروانه نیندیشــــــد ز آتش        که جان عشق را اندیشه عـــار است

 

 در غزلی دیگر، و بی تردید چرخ زنان، سروده است که:

 

یار شـــدم، یار شـــدم، با غم تو یار شدم        تا که رســــــیدم بر تو، از همه بیزار شدم

 

گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو       گفتم این نقطه مــــرا کرد که پرگار شدم

 

زوبع اندیشه شدم صدفن و صدپیشـه شدم        کار تو را دید دلـــــم عاقبت از کار شدم

 

..

 

در غزلی زیر عشق را خطاب میکند و یا او به سئوال و جواب می پردازد  و از « جهیدن » و « دور زدن »  و « چرخ » و « سجده کردن » که معمول صوفیان  و سماع کنندگان بوده است، دم می زند:

 

گفـــــتم عشق را شبی، راست بگــــو تو کیستی؟

 

گفــــت: حیات باقیم، عمر خـــوش مکـــــــررم

 

گفتمش ای برون ز جا، خانهء تو کجاست؟ گفت

 

همــــرهء آتش دلــــــم، پهــــلــــوی دیدهء ترم

 

غازهء لالـــــه هـــــــا منم، قیمت کال هـــــا منم

 

لذت نالــــــــــه هــــا منم، کاشف هــــر مستترم

 

او به کمینه شــــیوه ای، صد چو مــــــرا ز ره برد

 

خواجه مـــــرا توره نمــــا، من بچه از رهش برم؟

 

چــــــرخ نداش می کند، کز پی اوست گردشم

 

مـــــاه نداش می کــــند، کـــــــز رخ تو منورم

 

 سماع آرام جان و راه وصال به جانان است، جای سماع در عروسی و به هنگام شادی است، نه در ماتم و به وقت فغان و زاری:

 

سمــــاع آرام جان زندگـــــان است        کسی داند کـــــه او را جان جانست

 

کسی داند کـــــه او بیدار گـــــردد         که او خفــــــته میان بوســــــتانست

 

ولیک آنکو به زندان خفــــــته باشد         اگر بیدار گــــــــردد در زیان است

 

کسی کو جوهـــر خـود را ندیدست         کسی کان ماه از چشمش نهان است

 

چنین کس را سمــاع و دف چه باشد         سماع از بهر وصل دوســــتان است

 

سماع آنجا بکن کانجا عــروسی ست         نه در ماتم، که آن، جای فغان است

 

 سرود شادی شب عروسی

 

 مولانا، فاطمه خاتون دختر صلاح الدین، خلیفه و محبوب خود را، به عقد پسرش سلطان ولد در آورد. در روز عقد، سماع برپا شد و مولانا سماع کنان به آهنگ دف و دهل غزل زیر را سرود:

 

بادا مبارک در جهان، سور و عروسی های ما    سور و عروسی را خـــــــدا ببرید بر بالای ما

 

و در شب زفاف سلطان ولد با فاطمه خاتون هم، مولانا که بیش از همه شادمان شده بود، به سماع برخاست و غزلی را ساخت که مطلع آن این است:

 

مبارکی که بود در همه عروسی ها            در این عروسی ما باد ای خدا تنها

 

« ....  مولانا در ضمن سماع شعر می سرود و از شوق سرودن اشعار به رقص می پرداخت و گاهی در ضمن سماع و در حالت وجد میگفت، که در هر چیز خداوند را می بیند و به اطرافیانش میفرمود تا نور خداوند را در درون چشم های من ببینید..... هنوز از گرمابه درنیامده به سماع می پرداخت. از شدت شوق گاهی نیمه شب در حالت رقص و چرخ زدن سماع میکرد.... زمانی دیگر پابرهنه و سماع کنان به مدرسه می آمد و سماعی را که در بیرون آغاز کرده بود در داخل مدرسه هم ادامه میداد..... با زدن یک نعره به سماع وارد می شد و با ادای لفظ ( هِی ) به سماع بر می خاست، و در ضمن سماع فتوی می نوشت و به پرسش ها با شعر پاسخ می گفت....... در حین سماع به کنار نوازندگان و خوانندگان می آمد و بر آنها تعظیم میکرد و عذر میخواست.... بعد از سماع به حمام می رفت  و گاهی به هنگام نشر معارف الهی به وجد می آمد و به سماع مشغول می شد.

 

« صبح، همین که یاران می آمدند به سماع می پرداخت و از افراط در سماع بیمار می شد. در حین سماع در دف مطربان پول می ریخت....... گاهی از زیر آب سرد بیرون می آمد و سماع میکرد و مدت مدیدی بدون آنکه غذا بخورد ( الجوع، الجوع، ثم الرجوع ) گویان به سماع می پرداخت ».

 

...... بعد از سماع سینه اش را مالش میدادند ..... گاهگاهی در مراسم عروسی نیز به سماع می پرداخت ... »

 

رقص آن نبود که هــــــر زمان برخیزی        وز زیر دو پای خویش گــــــرد انگیزی

 

رقص آن باشد که چون در آیی به سماع       جــان دربازی وز دو جهــــــان برخیزی

 

 مولانا بعد از غیبت همیشگی شمس نیز به سماع پرداخت، سماعی که روز و شب ادامه داشت و مولانا لحظه ای آسودگی نداشت، شور و شیدایی او که گاه پنهان و گه هویدا بود، غلغله در شهر افکند، در شهر نه، که در زمانه و دهر.

 

این شوریده حالی و بقراری ها را پسر مولانا، سلطان ولد، در ابتدا نامه چنین وصف میکند:

 

یک نفس بی سماع و رقص نبود          روز و شب لحظه ای نمی آسـود

 

تا حدی که نمـــــاند قــــــوالی          کـــو ز گفتن نگشت چون لامی

 

 

 

 

 

شروع و حالات  سماع

 

مجلس سماع با خواندن آیاتی از کلام‌الله مجید آغاز شد. سپس نی‌زنی ماهربه زدن نی مشغول گشت. پس از ارکستر مخصوص در محل خود شروع به نواختن کرد. ناگهان چهل تن ازدراویش مولویه به مجلس وجد وسماع در آمدند. مرشد و نایب او و صوفیان به نظم و ترتیب خاصی به صف بازوصف جمع پرداختند. صوفیان جزمرشدکه عمامه‌ای بر سر و نایب او که به دور کلاه نمدین دستاری سپید پیچیده بود، همه کلاه‌های نمدین بلندی بر سر و قبا و دامنی سفید بر تن داشتند. کمر همه ایشان با شالی بسته شده بود. سپس همه صوفیان جزمرشدونایب او در یک صف قرار گرفتند و مرشد و نایب او در جانبی ایستادند. در آغاز نایب مرشد دست مرشد را بوسیده و مرشد هم صورت او را بوسید، و نایب در کنار مرشد جای گرفت. پس از آن یکایک صوفیان دست مرشد و نایب اورا بوسیده در کنار آندو می‌ایستادند و آندو نیز صورت آنان را می‌بوسیدند. بدین ترتیب هر یک دست مرشد و نایب او و صوفیان را در کنار او ایستاده بودند بوسیده ودرصف جای می‌گرفتندتا همه ایشان این سنت را به جای آورده دریک صف قرار گرفتند. پس از آن آهنگ سماع نواخته شد و مرشد اجازه وجد و سماع داد و صوفیان دست‌افشان و چرخ‌زنان بنای رقص و سماع را گذاردند و دور خود می‌چرخیدند و ئامنهای بلند به سرعت با ایشان می‌چرخید و دایره‌ای را تشکیل می‌داد. تنها از این جمع مرشد و نایب او بودند که نمی‌رقصیدند و ناظر رقص دسته‌جمعی یاران خود بودند.

 

 

 

 تاثیر آواز خوش در سماع

 

 شک نیست که آواز خوش از جملهء نعمت های الهی است و روح انسانی را به سماع اصوات طیبه و نغمات متناسبه التذاذی و استرواحی بود، و حال آنست که روح بعضی از حیوانات از آن لذت یابد. چنانکه اشتر به نغمهء حدا بار های گران به آسانی بکشد و به یک منزل چندین منازل از سر نشاط طی کند.

 

حکایت است از ابوبکر محمد بن داوود دینوری معروف به دقی از بزرگان صوفیه در قرن چهارم: وقتی در بادیه به قبیله ای از قبایل عرب برسیدم، یکی از ایشان مرا بخانهء خود فرو آورد و ضیافت کرد و پیش از احضار طعام، غلامی را دیدم سیاه در آن خانه بند برنهاده و اشتری چند مرده بر در خیمه افتاده. آن غلام مرا گفت: تو امشب مهمانی و مولای من مهمان را سخت گرامی دارد. توقع چنان است که شفاعت کنی تا مرا از این بند خلاص دهد. چون طعام حاضر کرد، گفتم: نخورم تا این بنده را خلاص دهی. گفت: این غلام مال مرا همه تلف کرد و مرا بر خاک فقر نشاند. گفتم: به چه سبب؟ گفت: تعیش من از منافع این اشتران بودی و این غلام آوازی بغایت خوش دارد. بار های گران بر ایشان حمل کرد و به نغمهء حدا ایشان را گرم براند تا راه سه روزه به یک روز قطع کردند. چون به منزل رسیدند و بار ها بینداختند همه بیفتادند و جان بدادند. اکنون او را بتو بخشیدم . روز دیگر خواستم که آواز او را بشنوم و حال هیمان اشتر ا تستماع نغمات او مشاهده کنم. مضیف غلام را بفرمود تا نغمهء حدا آغاز کرد. اشتری آنجا بسته بود، چون آواز او بشنید بر سر بگردید و ریسمان بگسست و من نیز از غایت خوشی آواز او بیهوش گشتم و بیفتادم تا مضیف اشارت کرد به غلام که بس.

 

وقتی شافعی در راهی میگذشت، یکی با او همراه شد. به جایی رسید که قوالی نغمه ای میکرد، بایستاد و با آن همراه گفت: که تو از این سماع در خود هیچ طرب می یابی؟ گفت: نه. گفت: پس معلوم شد که حس باطن نداری. از جنید پرسیدند که سبب چیست که شخصی آرمیده با وقار، ناگاه آوازی میشنود، اضطراب و قلق در نهاد او می افتد و از وی حرکات غیر معتاد صادر میشود؟ گفت: حق تعالی در عهد ازل و میثاق اول با ذرات ذریات بنی آدم خطاب الست بربکم کرد. حلاوت آن خطاب و عذوبت آن کلام در مسامع ارواح ایشان بماند. لاجرم هرگاه که آوازی خوش بشنوند، لذت آن خطاب شان یاد آید و به ذوق آن در حرکت آیند. این معنی مطابق قول ذوالنون مصری است که: الاصوات الطیبه مخاطبات و اشارات الهیه استودعها عند کل طیب و طیبه. (آواز خوش، مخاطبات و اشارات الهی است که حق تعالی در مردان و زنان خوب به ودیعت نهاده است.)

 

 سماع از نظر عارفان

 

 خواجه عبدالله انصاری معروف به پیر هرات ( متوفی 481 هجری) در توصیف سماع گوید:

 

« بنده سماع همی کند تا وقت وی خوش گردد، جان وی فراسماع آید، دل وی فرانشاط آید، سرِ وی فراکار آید، از تن زبان ماند و بس، جان در وجد واله شود، دل در شهود مستهلک شود، جان در وجود مستغرق گردد، دیده آرزوی دیدار ذوالجلال کند، دل آرزوی ظهور کند، جان آرزوی سماع حق کند، رب العزه پردهء جلال بردارد، دیدار نماید، بنده را به جام شراب بنوازد، حال بنده آنگه به حقیقت در سماع آید»

 

ملک داد شمس تبریزی در بارهء سماع میگوید:

 

« این تجلی و رویت خدا، مردان خدا را در سماع بیشتر باشد. ایشان از عالم هستی خود بیرون آمده اند، از عالم های دیگر برون آرد شان سماع، و بلقای حق پیوندد».

 

« فی الجمله سماعی است که حرام است. او خود بزرگی کرد که حرام گفت. کفر است آنچنان سماع. دستی که بی آن حالت برآید، البته آن دست به آتش دوزخ معذب باشد، و دستی که با آن حالت برآید. البته به بهشت رسد. و سماعی است که مباح است و آن سماع اهل ریاضت و زهد است که ایشان را آب دیده و رقت آید. و سماعی است که فریضه است و آن سماع اهل حال است، که فرض عین است، چنانکه پنج نماز و روزهء رمضان ، و چنانکه آب و نان خوردن به وقت ضرورت، فرض عین است اصحاب حال را، زیرا حیات ایشان است. اگر اهل سماعی را به مشرق سماع است، صاحب سماع دیگر را به مغرب سماع باشد، و ایشان را از حال همدیگر خبر باشد».

 

هم او گوید:

 

« رقص مردان خدا لطیف باشد و سبک، گویی برگ است که بر روی آب میرود، اندرون کوه و صد هزار کوه، و برون چون کاه».

 

از جنید بغدادی ( متوفی 297 هجری) که از عرفای بزرگ و اصلش از نهاوند بود و در بغداد درگذشت، پرسیدند که : « چه حالت است که مرد آرمیده باشد، چون سماع شنود اضطراب در وی پدید آید» ؟ گفت: « حق تعالی ذرّیت آدم را در میثاق خطاب کرد که : « الست بربک» ؟ ( یعنی من خدای شما نیستم)؟ همهء ارواح مستغرق لذت آن خطاب شدند. چون در این عالم سماع شنوند در حرکت و اضطراب آیند.»

 

ذوالنون مصری ( متوفی 245 هجری) عقیده داشت که « سماع وارد حق است که دل ها بدو برانگیزد و بر طلب وی حریص کند. هر که آن را به حق شنود به حق راه یابد، و هرکه به نفس شنود اندر زندقه افتد.»

 

شاعران عارف در بارهء سماع اشعاری سروده اند که نمونه ای از آنها در زیر نقل میشود:

 

خاقانی شروانی ( متوفی 565 هجری) در قصیده ای گوید:

 

اشک من در رقص و دل در حال و ناله در سماع      من دریده خــــــرقهء صبر و فغــــان آورده ام

 

شیخ عطار ( متوفی  618 هجری) در الهی نامه میگوید:

 

چنین باید ســــــــماع نی شنودن        ز نی کشته شـدن در خون غنودن

 

چــو نام دوست بنیوشی چنین شو        به یک یک ذره مجری آتشین شو

 

شیخ سعدالدین حموی از اصحاب شیخ نجم الدین کبری و مصاحبین محیی الدین ابن العربی و صدرالدین قونیوی که جمله گی از عرفای بزرگ بوده اند و در قرن هفتم هجری می زیسته اند، میگوید:

 

دل وقت سماع بوی دلدار برد        جان را به سرا پردهء اسرار برد

 

شیخ فخرالدین عراقی ( متوفی 688 هجری) که در شش سال آخر عمر مولانا در قونیه می زیسته است میگوید:

 

چو در سماع، عراقی حدیث دوست شنید       به جای خــرقه به قوال جان توان انداخت

 

و هم او در عشاق نامه گوید:

 

تا من اندر ســـــــــماع عشق آیم        مجلس عـــــــــاشــــــقان بیارایم

 

چون که پی گم کنم از این هستی        راه یابم به عــــــــالــــــــم مستی

 

همچو مســــــتان ســـماع برگیرم         نعــــــرهء شــوق دوست درگیرم

 

و شیخ سعدی علیه الرحمه در باب سوم بستان ( در عشق و مستی) میگوید:

 

اگر مرد عشقی کــــــم خویش گیر     وگــــــرنه ره عــــــــافیت پیش گیر

 

مترس از محبت کـــــه خاکت کند     که باقی شوی گــــــــر هلاکت کند

 

نروید نبات از حبوب درســـــــــت     مگـــــر حــــال بروی بگردد نخست

 

تو را با حق آن آشــــــنایی دهــــد     که از دست خویشت رهــــــایی دهد

 

که تا با خودی در خودت راه نیست     وز این نکته جز بی خــود آگاه نیست

 

نه مطــــــرب که آواز پای ســــتور     ســــماع است اگر عشق داری و شور

 

مگس پیش شـــــــوریده دل پر نزد     کــــه او چون مگس دست بر سر نزد

 

نه بم داند آشفته ســــامـــــان نه زیر     به آواز مــــــــــــرغی بنالـــــد فقیر

 

سراینده خود می‌نگـــــردد خموش      ولیکن نه هــــــر وقت بازست گوش

 

چو شـــــوریدگان می پرستی کنند      بـــــر آواز دولاب مســــــــتی کنند

 

به چــــــــرخ اندر آیند دولاب وار     چو دولاب بر خــــود بگـــــریند زار

 

به تسلیم ســــر در گــــــریبان برند     چو طاقت نمـــــــاند گــــریبان درند

 

مکن عیب درویش مـدهوش مست     که غرق است از آن می‌زند پا و دست

 

نگویم ســـماع ای برادر که چیست      مگــــــــر مستمع را بدانم که کیست

 

گــــــــر از برج معـــنی پرد طیر او     فـــــــرشته فـــــرو مــــــاند از سیر او

 

وگــــــر مرد لهوست و بازی و لاغ     قوی تر شــــــود دیوش اندر دمــــاغ

 

چه مرد سماع است شهوت پرست؟     به آواز خــــوش خفته خیزد، نه مست

 

پریشـــــان شـــــود گل به باد سحر     نه هیزم کــــــــه نشکافــــدش جز تبر

 

جهان پر سماع است و مستی و شـور     ولیکن چه بیند در آیــــینه کــــــور؟

 

نبینی شـــــتر بر نـــوای عـــــــرب     کـــه چونش به رقص اندر آرد طرب؟

 

شتر را چو شور و طرب در سر است     اگـــــر آدمی را نباشــــــــد خر است

 

و این هم سه بیت از سه غزل حافظ شیرازی:

 

مطرب چه پرده ساخت که در پردهء سـماع

 

بر اهل وجد و حال در ِ هــای و هوی ببست

 

.....................................................

 

در سماع آی و ز سر خرقه بر انداز و برقص

 

ور نه با گوشه رو و فرقهء مـــــــا در سرگیر

 

...............................

 

ببین کـه رقص کنان میرود بنالهء چنگ

 

کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع   

 

 

 

ابوسعید و سماع

 

ابوسعید دلی حساس و روحی پاک و ذوقی لطیف داشت چنان که گاه سخن قوالی و یا شنیدن بیتیاو را بکلی منقلب و دگرگون می‌ساخت، پیر میهنه در خانقاه، مجلس سماع ترتیب می‌داد و شیخ و جمع مریدان را وقت خوش می‌شدو گاه با استماع آواز لطیف، به رقص بر می‌خاست و به وجد آستین می‌افشاند و با کسی سرجنگ نداشت).

 

موهبت زندگانی در کنار پدری فرزانه ورود ابوسعید به معیت پدر، در حلقه صوفیان و آشنایی دماغ و روح وروان او ، از روزگار کودکی با موسیقی عارفان و حضور در مجالس سماع) و بیت خوانی قوالان، موجب آمد که در سایه بهره‌یابی از ذوق و استعداد فطری، درروزگار کمال زندگانی به فرهنگ و هنر از افقی وسیع و بی مرز بنگرد و تعلیمات خانقاه را علی رغم هم داستان شدن مخالفاناز ظرافات و لطافت حس برخوردار سازد. و برای توجیه روش تربیت خود در حقیقت «زمزمه محبت» بود، استدلال کند که:

«جوانان را نفس از هوا خالی نباشد و ایشان را هوای نفس غالب باشد و هوی بر همه اعضا غلبه کند اگر دست بر هم زنند، هوای دستشان بریزد و اگر پای بردارند، هوای پایشان کم شود چون بدین طریق هوا از اعضای ایشان نقصان گیرد، از دیگر کبایر خویشتن نگاه توانند داشتن، چون همه هواها جمع شوند و العیاذ بالله در کبیره مانند، آن آتش هوی در سماع ریزد و اولاتر که به چیزی دیگر ریزد).

 

ابوسعید به استناد آیات قرآنی به روش استحسانی، کیفیت تاثیر مطلوب یا نامطلوب سماع را در افراد، تابع متعلقات و قرائن موجود و احوال آدمی می‌دانست و معتقد بود اگر سماع مقترن به فساد شرع و عقل باشد، از قبیل ملاهی و مناهی و فسوق و فجور و تهییج شهوات و مانند آنها جایز نیست ولی آنجا که از مقدمات تحریک به فساد دور و نتیجه‌اش متضمن مصلحت شرع و عقل باشد و موجب انصراف خاطر از تعلقات دنیا و وارستگی از آنچه رنگ تعلق پذیرد، باشد و سبب اعتنا و توجه به امور مطلوب و ممدوح معنوی گردد و از اغراض] و آلودگی‌های پلید مادی بدور باشد، جایز ورواست. پیر میهنه در تبیین این اعتقاد گفته است:

«السماع هوا الوقت فمن الاسماع و من لاسمع له فلادین له لان الله تعالی قال انهم عن المسع المعزولون و قال قالوا لو کنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر. فالسماع سفیر من الحق و روسل من الحق یحمل بالحق الی الحق فمن اصغی الیه بحق تحقق و من اصغی الیه بطیع نزندق).

سماع هرکس رنگ روزگار وی دارد، کس باشد که به دنیا شنود و کس بود که برهوای نفس شنود. کس باشد که بردوستی شنود و کس باشد که بر وصال و فراق شنود. این همه و بال و مظلمت آن کس باشد چون روزگار با ظلمت باشد سماع با ظلمت بود و سماع درست آن باشد که از حق شنود.»

 

ابوسعید چنان به وجد و سماع اعتقاد داشت که مریدان را گفته بود اگر صدای موذن بشنوند هم از رقص بازنایستند وی نه تنها بر منبر ابیات عاشقانه می‌خواند بلکه گاه در خانقاه درویشان به هنگام استماع سماع شطحیات که بارها موجب خشم و لعنت عامه و رد و طرد و حتی قتل صوفیه می‌گردید و طبق معمول پر از دعوی وحدت و اتحاد و حلول و اتصال بود، از سر وجد بر زبان می‌راند و ظاهراً همین نکته بود که حتی مجالس وعظ ابوسعید را نزد عامه مظنون و مطعون می‌داشت و عبث نبود که متشرعه و فقها مردم را به سبب آنچه در این مجالس گفته می‌شد بر ابوسعید می‌شورانیدند در حقیقت سماع از نظر ابوسعید نوعی عبادت و وسیله‌ای برای تزکیه نفس و تلطیف روح و انتقطاع از ما سوی الله و پیوستن به حق و فنا فی الله بود از اینرو می‌گفت: «السماع یحتاج الی ایمان قوی لان الله تعالی قال ان تسمع الا من یومن بآیاتنا فالسماع غذاء الرواح و شفاء الاشباح و السماع به سالک الطریق و من لم یسلک الطریق لا یکون له سماع بالتحقیق».

 

داستان دستگیری ابوسعید از «پیر طنبورزن» در زمانی حساس که وامی بسیار بر خواجه حسن مودب خادم خاص و پیشکار امین و صدیق پیر میهنه فراهم آورده بود و در همان وقت پیرزنی صد دینار زر به رسم نثار برای تامین هزینه‌های خانقاه آورد و ایثار ابوسعید در عین نیاز شدید که به فراست از موسیقی‌دانی پیر داشت و بوسیله حسن مودب آن زر را جهت پیر طنبورزن به گورستان حیره فرستاد و یا داستان رفق و مماشات و محبت ابوسعید در حق جوان قوال مستی که حسن مودب از خرابات به خانقاه آورده بود و یا داستان نثار محبت به «زنی مطربه مست روی بگشاده و آراسته» در بازار نیشابور که نزدیک شیخ رسید جمع بانگ بر وی زدند که از راه فراتر شو شیخ گفت: دست از او بدارید چون آن زن نزدیک شیخ رسید شیخ گفت:

آراسته و مست به بازار آیی ای دوست نترسی که گرفتار آیی؟

آن زن را حالتی پدید آمد بسیار بگریست و در مسجدی شد و توبه کرد

 

گذشته از اثبات علاقه ابوسعید به یاری درماندگان و بیچارگان و تیره بختان و آموختن شیوه ایثار و گذشت و جوانمردی در عمل به خانقاهیان مبین این واقعیت نیز هست که پیر میهنه را به خداوندان هنر احترام و علاقه‌ای خاص بوده است. علاوه بر آنکه بوسعید به سائق آگاهی از روح حساس و تاثیر پذیر و زودرنج ارباب هنر برای آنها آزادی عمل بیشتری هم قائل می‌شده است. با شهرت ابوسعید به رغم فقها و متشرعان مجالس سماع او اندک اندک رونقی تمام یافت. در این مجالس آنچه درویشان را شور و حال می‌بخشید رقص و سماع به عنوان وسیله‌ای برای رفع غبض و ملال و خواندن اشعار لطیف عاشقانه بود و ابوسعید اینگونه اشعار را از معانی ظاهری تاویل می‌کرد تا مورد انکار و ایراد مخالفان قرار نگیرد.

 

ابوسعید در لحظات پایان عمر نیز از اندیشه سماع و تجویز غنا و تشویق یاران به اینکه به عنوان خنیاگران خدا برتربت او شادمانی برپا کنند غافل نبود و هنگام بیان] وصایا به مریدان می‌فرمود که شما درویشان بر تربت ما سماع کنید .

 

داستان دلکشی که فرزند زاده ابوسعید محمد بن منور به نقل از خواجه احمد محمد صوفی در اسرار التوحید آورده است و ما آن را در پایان این مقال خواهیم آورد علاوه بر آنکه از اشتمال بر ظرافت و ملاحت به لطف کلام که متناسب با شخصیت ابوسعید تواند بود خالی نیست و گرچه از ساخته‌های خانقاهیان و مریدان ابوسعید است برعلاقه و توجه ابوسعید به سماع و موسیقی در مدت زندگانی طولانی و سرشار از شور و شوق و جذبه و حال و ذوق او نیز دلیل قاطع خواهد بود داستان اسرار التوحید چنین است:

«درویشی از اصحاب خانقاه من، بعد از وفات شیخ ما قدس الله روح العزیز او را به خواب دید که شیخ را گفتیم ای شیخ تو در دنیا بر سماع و لوعی تمام داشتی اکنون حال تو با سماع چیست؟ شیخ او را گفتی:

از لحن‌های موصلی و لحن ارغنون آواز آن نگار مرا بی‌نیاز کرد».

 

 

 

 

 

مولانا و سماع

 

سه عنصر متقارن وهمزاد

شناخت روح و شخصیت مولانا بدون شناخت گوهر موسیقی وسماع، آن طور که سزاوار است میسر نیست. مولانا تا پیش از آشنایی با شمس،هرگز سماع نکرده بود. وقتی شمس، روح پروازی و ملتهب مولانا را دید بدو سفارش کرد که درسماع آید که طلب هرچه باشد در سماع زیاده خواهد شدن. در نظر مولانا سماع و موسیقی فقط برای انگیختن شور و نشاط نیست،بل نوعی آیین سلوک است. ازاین رو نماز را «سماع اشراق» می نامید و آن را معمولا با سماع عشاق پیوند می داد.

مولانا از پس دیدار شمس تبریزی به استحاله شگرف روحی دست یازید و مراحل و منازل سلوک را پران تر از برق و هوا در نوردید واکسیر اعظم عشق در تاروپود او میناگری ها کرد، چندانکه از آن زاهد سجاده نشین و شیخ پرطنطنه، قلندری ترانه گوی و شوریده ای خاکسار ساخت. مولانا در این حیات نو به سه عنصر متقارن وهمزاد در زیبایی شناسی اهتمامی تام ورزید: شعر، موسیقی و رقص.

این سه عنصر، فرزند یک مادر به شمار آیند و مادر آن ها «طبیعت» است. از این رو طبع سلیم آدمی، هماهنگی و توازن را در هر چیزی می پسندد واز آن، خاطر بر می آساید.

مولانا، هم در موسیقی علمی تبحر داشت و هم در موسیقی عملی. او ضرب اصول و علم الایقاع یا وزن شناسی را نیک می دانست و سازی به نام رباب را به چیرگی و سبک دستی می نواخت و حتی در ساختمان این ساز تغییراتی پدید آورد. و بی گمان ایجاد تغییر در ساختمان هر ساز، متفرع بر مهارت داشتن در آن ساز است. پیوند ناگسستنی او با موسیقی عصبیت و عصبانیت اهل ظاهر را بر می انگیخت و آنان را به ستیز و نقار در می آورد. گاه علیه سماع و رباب حکم می دادند و گاه فریاد بر می آوردند که مولانا بدعت را سنت ساخته است! لیکن او بدین غوغاها وقعی نمی نهاد و کار خود می کرد.

مهارت موسیقایی او در آینه اشعارش انعکاسی تمام عیار یافته است و به جرات توان گفت که هیچ شاعری به اندازه او موسیقی را در شعر خود داخل نکرده است. اشعار غنایی مولانا باموسیقی چون شیر و شکر به هم درآمیخته است. عنصر موسیقایی در غزلیات مولانا چنان بارز است که حتی قرائت ساده اشعار او بدون هیچ ساز و آوازی، در مخاطب شور و ترقص می انگیزد و وجد و شادمانی می آفریند، به شرط آنکه شد و مد و تقطیعات اشعارش خوب رعایت شود. مانند این غزل:

ای هوس های دلم! بیا بیا بیا بیا

ای مراد و حاصلم! بیا بیا بیا بیا

مشکل و شوریده ام چون زلف تو، چون زلف تو

ای گشاد مشکلم! بیا بیا بیا بیا

از ره و منزل مگو، دیگر مگو، دیگر مگو

ای تو راه و منزلم! بیا بیا بیا بیا

در ربودی از زمین یک مشت گل، یک مشت گل

در میان آن گلم، بیا بیا بیا بیا

تا زنیکی، وز بدی من واقفم، من واقفم

از جمالت غافلم، بیا بیا بیا بیا

تا نسوزد عقل من درعشق تو، در عشق تو

غافلم، نی عاقلم، بیا بیا بیا بیا

 

فتوحات زکی و فتوحات مکی !

مولانا زبان موسیقی را رساترین زبان دانسته است و پرداختن به تغنی را بر مباحث ملال انگیز کلامی و نظری ارجح شمرده است. معروف است که روزی یاران مولانا پیرامون مطالب کتاب فتوحات مکیه ابن عربی گرم مباحثه بودند که زکی قوال ( از مغنیان مجلس سماع مولانا) ترانه گویان درآمد. مولانا در دم گفت: «حالیا فتوحات زکی به از فتوحات مکی است. و به سماع برخاست». «سماع» مصدر ثلاثی مجرد است و در اصل به معنی مطلق شنیدن است و اطلاق آن بر نغمه و رقص و سرود و تواجد، اطلاقی مجازی است. مولانا تا پیش از آشنایی با شمس، هرگز سماع نکرده بود. وقتی شمس، روح پروازی و ملتهب مولانا را دید بدو سفارش کرد که درسماع آید که طلب هرچه باشد در سماع زیاده خواهد شدن. زان پس فضای قونیه و سرزمین آناتولی از موسیقی و سماع مولانا و یارانش عطرآگین شد و مرده دلان از گور کالبدها برخاستند و سنگین دلان مانده در گل ولای مادیت، بال وپر گشودند و به پرواز درآمدند. در نظر مولانا سماع و موسیقی فقط برای انگیختن شور و نشاط نیست، بل نوعی آیین سلوک است. از این رو نماز را« سماع اشراق» می نامید و آن را معمولا با «سماع عشاق» پیوند می داد.

گرچه «چرخیدن» از ارکان سماع مولانا بوده است، اما چگونگی اجزاء و دقایق حرکات اوو مریدانش در سماع گزارش نشده است وهنوز ماخذی دیده نیامده که این جزئیات را به شرح یا حتی به اجمال بازگفته باشد. شاید اساس قرار گرفتن چرخ در سماع نماد آن بوده که سالک عارف به هر طرف روی می کند وجه الله را می بیند و یا اینکه از ورود سری پنهان در درون وجودش که زبان از بیان آن قاصر است به تحیری معنوی دست یافته واز این تحیر بی سروسامان گشته وبه چرخ ورقص وسماع می پردازد.

 

ای بی هنر به رقص آ

مولانا رقص را نیک پاس می داشته ودر ستایش آن اشعاری بس نغز و پرشور سروده است. حال آنکه اهل ظاهر و حتی برخی از مشایخ صوفیه سماع و بالاخص رقص را حرام می دانستند ولی این رسم از قرن سوم در میان صوفیان رواج یافت. صوفیان رقص را از توابع وجد به شمار می آوردند و معمولا وجد به دنبال سماع در سالک به ظهور می آید. به نظر مولانا رقص علاوه بر آنکه جسم را چالاک می کند روح را نیز از خفتگی و تیرگی می رهاند و تن را از بار شهوات مزاحم آزاد می کند. چنانکه مولانا در اثر کثرت سماع و مراقبه از لوث شهوات حیوانی پاک آمده بود و به تهذیب و پالایش حقیقی دست یازیده بود.

مولانا در لزوم رقص و سماع گوید:

آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ

چون یوسف اندر آمد مصر و شکر به رقص آ

ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

ای شیر! جوش در رو جان پدر به رقص آ

چوگان زلف دیدی چون گوی در رسیدی

از پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ

از عشق تاجداران در چرخ او چو باران

آن جا قبا چه باشد؟ ای خوش کمر به رقص آ

ای مست هست گشته،بر تو فنا نبشته

رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ

پایان جنگ آمد، آواز چنگ آمد

یوسف ز چاه آمد، ای بی هنر! به رقص آ

طاوس ما در آید، و آن رنگ ها برآید

با مرغ جان سراید، بی بال و پر به رقص آ

کور وکران عالم دید از مسیح، مرهم

گفته مسیح مریم کای کوروکر! به رقص آ

مولانا همچون دیگر صوفیه وحکمای متاله، عشق را در همه هستی جاری و ساری می بیند و معتقد است که حرکت جمیع ذرات و کائنات، حرکتی حبی و عشق مند است. بدینسان هستی یکسره در رقص و سماعی شکوهمند آمده است و سماع، رمزی است از اتصال سالک بدین حرکت عظیم.

روح حساس و پرجهش مولانا چنان بود که به محض آنکه صدایی موزون در کوچه، بازار، حمام، صحرا، میدان شهر، آسیا و... می شنید به سماع می خاست و ساعت ها بر این حال بود و هیچکس نمی توانست همپای او به سماع آید. روزی در بازار قونیه یکی از فروشندگان پوست روباه فریاد می زد: دلکو! دلکو! واز این تکرار گویا ریتمی پدید آمده بود. مولانا از لفظ «دلکو» به یاد «دل» افتاد و هی کنان به چرخ و سماع آمد واین هیات تا مدرسه اش روان شد وجماعتی دنبال او. (مناقب العارفین، ج۱، ص ،۱۵۴) روزی هم از کنار دکان صلاح الدین زرکوب می گذشت که صدای پیوسته چکش زرگری را شنید و در دم به رقص آمد و شورها آفرید و صلاح الدین چون شور او رادید همچنان بر زر می کوفت و از اتلاف آن بیمی نداشت. یک بار نیز مولانا را در آسیابی یافتند که برگرد سنگ آسیا به رقص آمده بود و می گفت: حقا که از این سنگ، ندای سبوح قدوس می شنوم.

 

بانگ گردش های چرخ

مولانا مانند حکمای اسلامی در باب موسیقی نظریه فیثاغورث را پذیرفته است. زیرا او عقیده داشت که اصول موسیقی از نغمات کواکب وافلاک اخذ شده است. چنین معروف است که فیثاغورث با ذکاوت قلبی و روشن بینی خود نغمه های افلاک را می شنیده است و سپس اصول موسیقی را براساس آن استخراج کرده است. او نخستین کسی بود که دراین باب سخن گفت وآنگاه بطلمیوس واقلیدس و دیگر حکیمان و فیلسوفان دراین باب سخنانی آوردند. (رسائل اخوان الصفا، ج۱، ص ۲۰۸ )

پس حکیمان گفته اند این لحن ها

از دوار چرخ بگرفتیم ما

بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق

می سرایندش به طنبور و به حلق

(دفتر چهارم/ ۷۳۴ـ۷۳۳)

 

موسیقی، یادآور پیمان فطری و ازلی

مولانا عقیده دارد که تاثیر نغمات و اصوات موزون بر روان آدمی از آن روست که نغمات آسمانی و ملکوتی جهان پیشین را در ما می انگیزد. چرا که به اعتقاد مولانا روح آدمی پیش از آنکه به جهان فرودین هبوط کند در عالم لطیف الهی سیر می کرده ونغمات آسمانی را می شنیده است. لذا موسیقی زمینی، تذکار موسیقی آسمانی و خطاب ازلی ولم یزلی است.

 

لیک بد مقصودش از بانگ رباب

همچو مشتاقان، خیال آن خطاب

ناله سرنا و تهدید دهل

چیزکی ماند بدآن ناقور کل

(دفتر چهارم/ ۷۳۲ـ۷۳۱)

مومنان گویند کآثار بهشت

نغز گردانید هر آواز زشت

ما همه اجزای آدم بوده ایم

در بهشت، آن لحن ها بشنوده ایم

گرچه برما ریخت آب و گل شکی

یادمان آمد از آنها چیزکی

(دفترچهارم ـ ۷۳۷ـ۷۳۵)

(

در قسمت دوم از این نوشتار پیرامون موسیقی وسماع نزد مولانا به مطالبی چون (تاثیر حیات بخش موسیقی- موسیقی، ترجمان عشق - سماع، غذای عاشقان- اهلیت در سماع و ...) خواهیم پرداخت.

 

 

 

 

 

 مولانا در مکتب پدرش « سلطان العلما بهاءوالدین ولد » و در محضر خلیفهء پدرش، « برهان الدین محقق ترمذی » درس علم و عرفان آموخته بود و بعد از رحلت پدرش و برهان الدین ، به تدریس فلسفه و حکمت و معقول و منقول و علوم دینی و ظاهری و باطنی پرداخت تا آنجا که به نوشتهء پسرش سلطان ولد:

 

« مولانا بعد از مرگ برهان الدین بیش از ده هزار مرید گرد آورد. خاص و عام دست ارادت به مولانا دادند، و او به وعظ پرداخت و هر مریدی عارفی با تمکین و عالمی اندیشمند شد. »

 

و شمس تبریزی در بارهء او می گوید:

 

« مولانا، در علم و فضل دریاست .....  و همه دانند در فصاحت و فضل مشهور است

 

و در جایی دیگر در توصیف برتری علمی مولانا می گوید:

 

« مولانا؟ ......این ساعت، در ربع مسکون، مثل او نباشد. در همهء فنون: خواه اصول، خواه فقه، و خواه نحو، و در منطق.

 

با ارباب آن، به قوت معنی سخن گوید. به از ایشان، با ذوق تر از ایشان، و خوب تر از ایشان، اگرش بباید، و دلش بخواهد، و ملالتش مانع نیاید. و بی مزگی آنکه، من از سر خرد شوم، و صد سال بکوشم، ده یک علم و هنر او، حاصل نتوانم کردن».

 

و تقدیر چنین بود که :

 

این معلم بزرگ، و در علم و دانش و دین یگانهء روزگار خود، در سن 38 سالگی با کهنسال مردی شصت و چند ساله و گمنام، که کس ندانست که کیست، و از کجا آمده است، دیدار کند، و آنچنان شیفته و شیدای او گردد که در مکتب و منبر، و در کوی و برزن و بازار، در منظر محرم و نامحرم، با صدای چکشی، با آهنگ دف و نایی، پای برزمین بکوبد و به چرخ درآید:

 

« روزی مولانا از بازار زرگران می گذشت. از شنیدن صدای ضربهء چکش صلاح الدین به وجد آمد و سماع و چرخ  زدن آغاز کرد، صلاح الدین کار را به شاگردان واگذاشت و خود بیرون آمد. مولانا او را در آغوش کشید و بر روی و موی او بوسه زد و سماع کرد. صلاح الدین سالخورده که به سبب ریاضت ناتوان شده بود، دریافت که در سماع، یارای برابری با مولانا را ندارد. عذر ها خواست و به دکان باز گشت و به شاگردان اشاره کرد که بی وقفه بر زر کوبند و لحظه ای دست از زدن برندارند. و مولانا از نیم روز تا غروب سماع کرد و چرخ زنان غزلی به مطلع زیر ساخت:

 

یکی گنجی پدید آمـــــــد، در آن دکان زرکوبی

 

زهی صورت، زهی معنی، زهی خوبی، زهی خوبی

 

روایتی دیگر می گوید:

 

« روزی مولانا به فریاد ترکی که پوست روباه می فروخت و فریاد می زد « دِلکو» ( دلکو و تولکی به ترکی قدیمی یعنی روباه )، نعره زنان به چرخ در می آید و می گوید: دل کو؟ و سماع زنان تا مدرسهء مبارک روان میشود، و غزلی با مطلع زیر می سراید:

 

دل کو؟ دل کو؟ دل از کجا؟ عاشق و دل؟

 

زرکو؟ زر کی؟ زر از کجا؟ مفلس و زر؟ »

 

« .... مولانا در حال سماع از خود بی خود می شد و قوالان را میگرفت و همچنان چرخ زنان و پای کوبان صلوات میداد......

 

فریدون سپهسالار در رساله می نویسد:

 

« خداوندگار ما  ..... از ابتدای حال، به طریقه و سیرت پدرش مولانا بهاءالدین ولد، مشغول بودند.... اما سماع هرگز نکرده بودند.

 

چون مولانا، شمس را به نظر بصیرت دید..... عاشق او شد و به هر چه او فرمودی آن را غنیمت داشتی پس اشارت فرمودند که: در سماع درآ، که آنچه طلبی در سماع زیاده خواهد شدن.... بنابر این اشارت، ..... ایشان در سماع آمده.... آنچه فرموده بودند در حالت سماع معاینه دیدند و تا آخر عمر ، بر آن سیاق عمل کردند، و آن را طریق و آیین ساختند».

 

و سلطان ولد پسر مولانا، که او را پایه گذار طریقت مولویه می دانند و هنوز هم در مراسم سماع درویشان در قونیه، سه دور اول چرخیدن درویشان، به یاد او « دور ولدی» خوانده و انجام میشود، در جزو سوم مثنوی ولدی می گوید:

 

پیشتر از وصـــل شمس الدین ز جان        بود در طــــاعت ز روزان و شــــبان

 

سال و ماه پیوسطه آن شــــــاه گزین        بود مشغول علـــوم زهـــــــد و دین

 

چونکه دعوت کرد او را شمس دین         در سماعی که بد پیشش گـــــــزین

 

چون درآمــــــــد در سماع از امر او        حــــال خود را دید صد چندان ز هو

 

شد ســماعش مذهب و رایی درست         از ســــماع اندر دلش صد باغ رست

 

ملک داد شمس تبریزی چنان آتشی در دل مولانا بر افروخت که ترک محراب و منبر گفت، در ِ دل بر خویش و بیگانه بست و آستین استغنا بر دو کون افشاند، سجاده نشین با وقار مسلمان، بازیچهء کودکان کوی شد و آن زاهد واعظ، سر حلقهء بزم باده جویان گردید.

 

زاهــــــد بودم ترانه گویم کردی        سرحلقهء بزم و باده جویم کردی

 

ســـــجاده نشین باوقــــاری بودم        بازیچهء کــــودکان کویم کردی

 

به جای اقامهء نماز و مجلس وعظ، به سماع نشست و چرخیدن و رقص بنیاد کرد. و بجای قیل و قال مدرسه، و جدال با اهل بحث، گوش به نغمهء پرشور نی و ترانهء دلنواز رباب نهاد.

 

در دست همیشه مصحفم بود        در عشق گــــــرفته ام چغانه

 

اندر دهــنی کــــه بود تسبیح       شــعر است و دو بیتی و ترانه 

 

عبدالحسین زرینکوب در کتاب پله پله تا ملاقات خدا در مورد سماع عارفانهء مولانا چنین می نگارد:

 

« مولانا سماع را وسیله یی برای تمرین رهایی و گریز می دید. چیزی که به «روح» کمک می کرد تا در رهای از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید. اما فقیهان عصر، که از سماع تصوری حقیر در خاطر می پروردند، نظیر آنچه در مجالس اهل لهو و لعب دیده بودند، یا آنچه به مترسمان صوفیه و مستاکله اوقاف و خانقاه ها منسوب بود، در آن به چشم دیگر نظر می کردند، به همین سبب مولانا را در اصراری که بدین کار داشت در خور ملامت می دیدند. خود سماع را هم متضمن بدعت و اقامه ی آن را از جانب مولانا موجب اشاعه ی باطل و ترویج فساد تلقی می کردند.

 

این اختلاف نظر غالباً موجب می شد تا مخالفان، عوام تُرک و گاه ارباب قدرت، را بر ضد مولانا و یاران تحریک نمایند. مولانا هم مکرر در دفع ایراد یا رفع توهـّم مخالفان خود را به بحثهای فقیهانه ناچار دید.

 

سماع مولانا، چنانکه احوال او و یارانش نشان می داد، از هیچ گونه اندیشه ی خوشباشی و لذتجویی ناشی نمی شد و ذوق اشتغال به لهو یا فکر جستجوی آسایش و غفلت داعی و محرک آن نبود. این سماع خود مبارزه و تلاش ریاضت کشانه یی بود که جسم را تلطیف می کرد، تبدیل به روح می کرد، و برای آن از میان آنچه به آلودگی و گناه تعلق داشت راه ناشناخته یی به سوی خدا می گشود. کشمکش و تقلایی جانکاه بود که استغراق در آن به انسان امکان می داد تا جزء عنصری خود را با پر و بالی که روح، در آن لحظه های هیجان، به آن عاریه می دهد به عالم مافوق عناصر ملحق نماید. خیز و جهشی بود که سالک راه خدا را به اوج حیات انسان می رسانید، تبدیل به ملایکه و روح می کرد و از آنجا پله پله تا بام رفیع آسمانها می برد.

 

مجلس سماع برای مولانا معبدی بی سقف و ستون و عاری از زیور و ثروت بود که در فضای آگنده از قدس و طهارت آن هر چیز زمینی آسمانی می شد. در آن همه چیز مقدس، همه چیز روحانی، و همه چیز الهی بود. کدام بدعت، کدام گناه، و کدام ابلیس می توانست در چنین جوّ پاک الهی مجال ورود بیابد؟ فقط خودبینی زاهد ظاهرنگر بود که اینجا را می توانست به آینه یی برای مشاهده ی تیرگی های وجدان خود او تبدیل کند، حالتی از تقدیس و تسبیح روحانی را که در سراسر مجلس موج می زد در آن مشاهده نکند و نام «الله» و «رسول» را که در سراسر آن دایم تکرار می شد نشنود!

 

 در این سماع راست، ترانه یی که قوّال می خواند و با دف و نی و رباب همراه می شد تقدیس و تحمیدی بود که روح در آستانه ی خیز و جهش به آن سوی دنیای جسم تغنی می کرد. غیر از قوّال و همکارانش که ساز و آواز پرشور آنها مجلس را غرق در امواج روح و دل می کرد در سراسر این مراسم سکوت پر وقاری دهانها را خاموش نگه می داشت. در شور و هیجان قول و غزل فقط دستهایی که به هوا فشانده می شد و پاهایی که زمین را زیر لگد می کوفت حرف می زد. دهان هم اگر گه گاه باز می شد آنچه از آن بیرون می آمد خروشی بیخودانه یا نعره یی آتشناک بود که هیجان گریز و شور از خود رهایی روح را بدون آنکه بتواند آنها را در تنگنای لفظ و حرف بریزد به شکل فریاد در می آورد. وقتی مولانا در این رقص و وجد روحانی «سماع» دست به هوا می افشاند به زبان رمز هر چه را برای او تعلقات خودی محسوب می شد به هوا پرت می کرد و از خود دور می ساخت و چون پای به زمین می کوبید «خودی» خود را که از پایبندیش به زمین رسته بود و او را هم به زمین پایبند می داشت در این پایکوبی زیر لگد خرد می کرد و راه تبتل تا فنا را در یک جست و خیز رمزی هر روز و هر شب بارها طی می کرد و خود را در تمام این حرکات مغلوب احوال گونه گون سلوک روحانی می دید. بدین گونه در طی سماع یارانش زمین و هر چه زمینی بود در زیرِ لگدها خرد و له و پست و پیش پا افتاده می شد و هوا که دستها از ورای آن به آسمان می رسید در تموج و ارتعاش حرکات این دستها راه را برای عروج روح به ماورای جسم می گشود و هر چه جسم در طی این حرکات بیشتر خسته می شد، روح بیشتر احساس سبکی و بی وزنی می کرد و بیشتر خود را آماده ی عروج می یافت». 5

 

 

 

 

 

 طریق عرفانی مولانا

 

 عرفان مولانا، عرفان عشق است.یعنی برعکس عرفان خوف و عدل و فضل. در دنیای عرفان و تصوف بعضی از عرفا و متصوفین با خوف و ترس زیسته اند و همیشه اوقات را به زهد و عبادات سپری نموده اند. عرفان عشقی عالیترین نوع عرفان است. در عرفان عشقی انسان به وحدت میرسد.

 

مولانا را عشق یار  به جوشش آورده، و درد دوری و اشتیاق غزلخوانش کرده است. او ادعای شاعری ندارد، از شعر گفتن سود و بهره‏ای نمی ‏جوید؛ شعر مشغله ذهنی او به معنای معمول امروزی نیست، شعر نمی‏ گوید تا شعری گفته باشد، بی‏ قراری روح و شرح مکاشفات و سرشار شدنهای پیاپی‏اش از سرچشمه‏های عالم خیال بی‏آن که او خواسته باشد، بر زبانش به شیوه‏ای که شعرش می‏نامند، جاری می‏شود.

 

او مسیل این بارشهای قدسی است. شعر او حاصل کوششهای طاقت ‏فرسای شخصی در عرصه زبان، غوطه خوردن در توهم و گم شدن در بازی با الفاظ نیست، شعر او جوشش دل است؛ هدیهء خداست؛ سرود غیبی است؛ خوراک فرشته است؛ چرا که حاصل سماع روح در لطیفترین و سبکترین حالات اوج و پروازش به عالم برتر و به سوی مبدا متعالی است:

 

سخنم خور فرشته ‏ست، من اگر سخن نگویم            ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی

 

 آنچه مسلم است این که وی اکثر آثارش را در اوج هیجانات روحی، طوفانهای درونی، سماعهای آنی، حالها و جذبه‏های ناگهانی سروده است؛ یعنی لحظاتی که شاعر از خویش بر می شده است؛ لحظاتی که سینه‏اش گشاده‏ تر و گره‏های زمینی از زبانش بازتر می‏شده است؛ برای بیان دردهای بزرگ و ارجمند، حالات و لحظات و مشاهدات ناب.

 

اساس مکتب تصوف و عرفان مولانا، عشق و سماع است.

 

 شعر و عرفان مولانا در طول قرن‌ها جاذبه خود را از دست نداده است و تا به امروز هم در جهان محبوبیت دارد.

مولانا می‌گوید:‌ غزل‌های من پس از صد قرن هم تازه می‌ماند و استدلال می‌کند: «تسیج را که خدا بافت می‌نفرساید» یعنی می‌گوید شعر من پارچه‌ای است که خدا آن را بافته است و مانند وحی است و از میان نمی‌رود. در حقیقت هم درست می‌گوید چون عرفانی که مولانا به آن معتقد است وحدت وجودی است.

او همان کسی است که می‌گوید:

 

این همه آواز ها از شه بود           گر چه از حلقوم عبدالله بود

اما حکمت ماندگاری شعر و عرفان مولانا این است که بر پایه‌ای‌ترین و اساسی‌ترین نیازهای بشر تکیه دار توانسته است با درک این نیازها، این میراث را برای انسان‌های بعد از خود به جای بگذارد.

 

یکی از پایه‌های شعر مولانا نیز بر شادی استوار است. می‌گوید:

 

ز خاک من اگر گندم برآید                 از آن گر نان پزی مستی فزاید

 

خمیر و نانوا دیوانه گــــردد                 تنورش بیت مستانه ســــــراید

 

 مولانا حداقل هر چه استدلال می‌کند، می‌گوید همه باید شاد باشند: «هر چه که باشد تُرُشی زارم و بیزارم ازو». مردم از ترشرویی، ناراحتی، خشم، پرخاش، خروش‌های بیهوده، تبعیض و ... که الان در جامعه ما کم نیست، آزرده‌اند و مولانا همه اینها را دوست ندارد.

او دوست دارد انسان سعادتمند باشد و شاد زندگی‌ کند. گمان می کنم تفکر این مرد این است که آدمی که شاد نباشد، شکور نیست. کسی که از هر مخلوقی ناراحت است، از خالق آن هم ناراحت است و کفر می‌گوید. 7

 

 بیان "مولانا" بیانی عرفانی است که به زبانی دقیق و لطیف در آمده . ازنظر "مولانا" همه اوصاف کمال که در عالم وجود داشته باشد، همه صفات خداوند هستند. از این رو هر کاری که انسان انجام می دهد جلوه ای از خداست . مثلا زراعت هم کار خداست . زیرا خداوند در قرآن می فرماید :« آیا شما هستید که زراعت می کنید یا ما ؟» در واقع انسان همیشه نایب خدا در زمین است، در همه کارها هم از جانب خداوند نایب می شود. همه صفات کمال صفات خداوند هستند، "مولانا" عشق را هم از اوصاف خداوند می داند. او عشق اصلی را نزد خدا و آن را بسان زرناب می داند. در حالی که عشق انسانی ما فقط زراندود است، "مولانا" مثالی می زند مبنی بر اینکه آتش سرخ است‌، نور آن سفید است و چوب در حال سوختن هم منشا دود است. او معتقدست عشق ما دود دارد، در حالی که عشق خدا پاک است.

در نظر "مولانا" زر انسان جنبه حقانیت دارد ( عشق انسان تنها زراندود زر اصلی یعنی خداست .

"مولانا" معنی شناسی است که به حقایق و اسراری پی می برد که به انسان اختصاص دارد، خدا خود گفته است که به انسان همه اسرار را با قید کل ها آموخته است.یعنی حقایق همه اسرار الهی در انسان ظهور دارد.بنابراین او وجود جامع و الهی و مظهر اسم الله است.به گفته اعوانی مراد "مولانا" این است که انسان نباید به مرده و وجود فانی دل  ببندد، بلکه بایستی به وجود ازلی حضرت حق دل ببندد.

از نظر حکما وجود مبتنی بر عشق است خداوند در قرآن می گوید:«همه موجودات زمین و آسمان در تسبیح خداوند هستند» . این گفته ممکن است به نظر ما به زبان شعر نزدیک باشد، ولی در حقیقت زبان وجود است، همه حکمای قدیمی هم زبان وجود را مبتنی بر عشق دانسته اند.

"ارسطو" فیلسوفی استدلالی و واضح منطق است، او با این وجه استدلالی خداوند را غایت همه اشیاء و معشوق همه اشیاء و موجودات گفته است.7

 

 دیوان شمس او دریای مواجی از ضربان عشق الهی است که حتی باعث به وجود آمدن عروض جدید در شعر فارسی شد. هیچ دیوان شعری از نظر تنوع درعروض و قافیه تنوع دیوان شمس را ندارد و این امر گویای خط وصال به جمال حق در نزد مولوی است.  8

 

 تولد مولانا در سال 604  و از سعدی در سال 606 هجری قمری و وفات مولانا در سال 672  و از سعدی در سال 691 هجری قمری، اتفاق افتاده است. بدین معنی که مولانا با سعدی هم عصر بوده و سعدی با تنی چند به دیدار حضرت مولانا هم مشرف گردیده. در بوستان از مولانا یاد میکند:

 

شنیدم که مردی ست پاکیزه بوم            شناسا و رهرو در اقصای روم

 

بروایت افلاکی : « ملک شمس الدین هندی که َملک ُملک شیراز بود رقعه ای بخدمت اعذب الکلام الطف الاتام شیخ سعدی اصدار کرده و استدعا نموده که غزل غریب که محتوی معانی عجیب باشد بفرستی تا غذای جان خود سازم، شیخ سعدی غزلی از آن مولانا که در آن ایام به شیراز برده بودند  و او بکلی ربودهء آن شده بود، بنوشت و آن غزل اینست:

 

هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست       ما به فلک میرویم عزم تماشا کراست

 

و سعدی در آخر رقعه اعلام کرد که در اقلیم روم پادشاهی مبارک قدم ظهور کرده است و این نفحات مر اوراست، از این بهتر غزلی نگفته اند و نیز نخواهند گفتن مرا هوس آنست که بزیارت آن سلطان بدیار روم روم و روم را بر خاک پای او بمالم تا معلوم ملک باشد، همانا که ملک شمس الدین آن غزل را مطالعه کرده از حد بیرون گریه ها کرد و تحسین ها داده مجمعی از این ساخته بدان غزل ها سماع کردند و تحف بسیار بخدمت سعدی شکرانه فرستاد و آن بود که عاقبت الامر شیخ سعدی به قونیه رسیده بدست بوس آن حضرت مشرف گشته ملحوظ نظر عنایت مردان شده» و اما مولف عجایب البلدان نوشته است:

 

« گویند که شیخ اهل طریقت مصلح الدین سعدی شیرازی در اوقات سیاحت به شهر مولانا رسید و در موضعی که میانهء آن و خانقاه مولانا مسافتی بود فرود آمد و روزی در صدد آن شد که بر طریقهء مولانا غزلی بسراید این مصراع بگفت: « سرمست اگر درایی عالم بهم برآید »

 

و راه سخن بروی بسته گشت و مصراع دوم را به نظم نتوانست آورد پس در مجلس سماع بخدمت مولانا رسید و اولین سخن که بر زبان مولانا گذشت این بود:

 

سرمست اگر درایی عالم بهم برآید      خاک وجود ما را گرد از عدم برآید

 

تا به آخر غزل  و شیخ سعدی دانست که آنچه مولانا میگوید از غلبهء حال است و عقیدت به صفای باطن وی بیفزاید»

 

موسیقی

 

 موسیقی دو جنبه دارد، علمی و معنوی. جنبهء علمی موسیقی جزء علوم مستظرفه است مانند نقاشی، شعر، نویسندگی و غیره. این علوم ذوق خاصی می خواهد. از نظر علمی، موسیقی علم محترم و خوبی است. جنبهء معنوی موسیقی و ارتباط با روح، هر کس به علوم مستظرفه علاقمند شود، علامت این است که دارای روح ظریف و لطیفی است. کسیکه علاقه به این علوم دارد وقتی وارد عرفان شود، مثل کسی است که با هواپیما مسافرت کند و کسیکه علاقه به این علوم نداشته باشد، مثل این است که پیاده حرکت کند. از موسیقی نباید فقط استفادهء علمی کرد و تنها به جنبهء علمی آن نظر داشت، بلکه باید آن صدا های واقعی موسیقی را شنید. موسیقی را باید وسیلهء ارتباط معنوی قرار داد نه هدف اصلی. در تمام محافل عرفا از موسیقی استفاده میشود. در بعضی کتب مذهبی هم گفته شده که وقتی آدم خلق شد، روح به واسطهء موسیقی به دخول در جسد آدم وادار شد و به همین جهت آدمیزاد به موسیقی علاقه دارد. موسیقی را برای کیفیت معنوی باید استعمال کرد نه برای کیفیت مجازی و عیش و عشرت.

 

اکثر مشکلات و معضله های روانی بواسطهء شنیدن موسیقی خوب حل میگردد.

 

داستان پیر چنگی در مثنوی مولانا، از آنجا که پیر چنگی توجه اش را بخدا معطوف میدارد و برای وی می نوازد، جالب است:

 

حضرت عمر (رض) خواب می بیند پیغمبر (ص)  را که میفرماید: یا عمر از طرف خدا مامورم ابلاغ کنم که دوستی از دوستان خدا در فلان قبرستان هست، احتیاجی دارد، از بیت المال احتیاجش را بر طرف کن. حضرت عمر (رض) میرود و در آنجا پیر چنگی را می بیند. به خود میگوید، چنگی که نمی تواند دوست خدا باشد و بر میگردد. دوباره خواب می بیند که پیغمبر خدا (ص) میفرماید، همان دوست خداست، نه فقط کسیکه نماز بخواند، تو چه میدانی دوست خدا کیست؟ حضرت عمر (رض) نزد چنگی میرود و از سرگذشت او می پرسد. چنگی میگوید: تا بحال که قدرت و جوانی داشتم برای مردم می زدم، حالا که پیر شده ام دیگر کسی به من توجه نمی کند، آمده ام برای خدا می نوازم. موسیقی وسیله ای است که ارتباط انسان را با خدا محکم میسازد و وقتی ارتباط ذریعهء موسیقی قایم شد، انسان به مقصود می رسد.

 

آلات موسیقی   سماع

 

محلی درسماْ‌خانه به نمایشگاه آلات موسیقی اختصاص داده شده است. این آلات موسیقی عبارتند: ازنی،رباب، دف (دایره)، تنبور، کمانچه، کمان، تار.

 

 

 

مولانا و موسیقی مولویه

 

 موسیقی مولویه از ذوق و مشرب مولانا سرچشمه گرفته است، و سماع در ابتدا با ساز ها و مقام هایی انجام می شده که مورد پسند مولانا بوده است.

 

اتفاقی نیست که روح پرفتوح مولانا که همیشه با هنر و زیبایی همراه بوده منشا و سرچشمهء سنت ‌‏های مختلف موسیقی شده است. از جمله به موسیقی طریقه مولویه در عثمانی و بسیاری از سبک‏های دیگر مانند هندوستان می‌‏توان اشاره کرد که هر کدام سبکی خاص است برای نزدیک تر شدن به قلب و درون ومنشاء آن روح پرفتوح او. سماع طریقه مولویه از زیباترین انواع سماع در موسیقی بود که توانست بعد از او در همین سرزمین ترکیه یا قونیه ادامه یافته و سراسر کشور عثمانی را فرا بگیرد. ضمن این که طریق مولویه در قاهره و دمشق هنوز باقی است و به کلی از بین نرفته

 

 مولانا در عقاید و افکار و تعلیمات خود به سه عنصر علم الجمال تکیه کرده بود. « عشق، موسیقی و سماع » و در تمام آثار خود، از موسیقی به عنوان « یک هنر متعالی » یاد میکند. او معتقد بود: « آنجا که سخن باز می ماند موسیقی آغاز می شود». زبان موسیقی زبان جهانی و زبان عاشقان است.

 

اساس موسیقی مولویه را سه عنصر : ریتم، صدا، مِلودی (نغمه) تشکیل میدهد. ساز های ریتم دار هر یک به تنهایی نواها و تاثیراتی دارند. صدا نیز، به تنهایی چنان است. اما نغمه واسطه و وسیله ای است که ساز و صدا را به هم می آمیزد و از مجموع آنها آهنگی خوش اما یکنواخت به گوش می رساند، و همین ترکیب آهنگ یکنواخت است که اساس موسیقی مولویه را تشکیل میدهد. و چنان تاثیری در شنونده میگذارد که او را به عالم خلسه و مراقبه می کشاند، و به خود ِ خویش متوجه می سازد.

 

گوش فرادادن به آهنگ یکنواخت موسیقی مولویه، اندیشه را به اعماق روح می کشاند، و تکرار نغمات، تمرکزی در فکر به وجود می آورد که جان انسان ها را به سوی کمال مطلق رهنمون می شود.

 

با نواختن نی و رباب و دف و بَربَط، و با دست افشانی و پای کوبی، و با متابعت از تعلیمات مولانا، شنوندهء محرم و درد آشنا، به جمع درویشان و مریدان و عاشقان مولانا می پیوندد، همراه با آنان بسوی عالم ملکوت پر می گشاید تا به حریم « هو» راه یابد و در «او» فنا گردد. ساز ها و مقام های که به هنگام سماع درویشان نواخته می شده و مولانا و مریدان را به وجد می آورده بدون تردید مایه ای و ریشه ای در موسیقی سرزمین خراسان و آسیای مرکزی داشته است. زیرا مولانا در بلخ  که مرکز خراسان آن روزگاران بوده به دنیا آمده است، و دوران خرد سالی و نوجوانی خود را در آن سامان می زیسته است، و مثل همهء انسان ها، در تمام عمر تحت تاثیر آداب و رسوم و ذوق و سلیقه و حال و هوای زادگاهش بوده است.

 

نواهای مولویان، صلابت و عظمت کوه های سر به فلک برافراشته، و سکون و سکوت و خلوت دشت های ناپیدا کرانهء سرزمین شمال خراسان را در احساس و روح شنونده جلوه گر می سازد.

 

مولانا با موسیقی و با مقام های موسیقی زمانه اش آشنا بوده، مقام هایی که هنوز هم بعد از گذشت هفت قرن در خراسان زمین و در نزد مولویه، به همان نام نامیده می شوند و با همان ریتم و آهنگ نواخته می شوند.

 

 به غزل زیر از دیوان کبیر توجه کنید:

 

ای چنگ پرده​هــــــای سپاهــــــانم آرزوست      وی نای نالــــــه خــــوش ســـوزانم آرزوست

 

در پرده حجاز بگــــــــو خــــوش تـــــرانه​ای      من هُدهُــــدم صفیر ســـــلیمـــــانم آرزوست

 

از پرده عـــــــــراق به عشــــــاق تحــــــفه بر   چون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست

 

آغــــــاز کن حسینی زیرا کــــه مــــایه گفت      کان زیر خـــــــرد و زیر بزرگــــانم آرزوست

 

در خــــواب کـــــــرده​ای ز رَهاوی مرا کنون       بیدار کن به زنگلــــــــه​ام کــــــانم آرزوست

 

این علــــم موسیقی بر من چون شـــــهادتست       چون مومنم شهـــــادت و ایمـــــانم آرزوست

 

ای عشق عقـــــــل را تو پراکنده گــــوی کن       ای عشق نکته​هــــــای پریشـــــــانم آرزوست

 

ای باد خــــوش کـــــه از چمن عشق می​رسی       بر من گذر کـــــه بوی گلســـــتانم آرزوست

 

در نور یار صــــورت خـــــوبان همـــــی​نمود       دیدار یار و دیدن ایشـــــــــــــــانم آرزوست

 

غزل های آهنگین دیوان کبیر شعری است با موسیقی به هم آمیخته، و اکسیری از عشق بر آن ریخته. خواندنش وجدآور است و شنیدنش به چرخ آور. و این هم چند نمونه :

 

ای شده غرّه در جهان ، دور مشو، دور مشو      یار و نگـــــار در برت، دور مشو، دور مشو

 

خـــلق منم، خـــــانه منم، دام منم، دانه منم        عـــــــاقل و دیوانه منم، دور مشو، دور مشو

 

 و یا اشعار شور انگیزتر که قطعا در حال سماع و در اوج نشهء عشق سروده شده است.

 

 مرده بُدم زنده شدم گریه بُدم، خنده شدم        دولت عشق آمـــد و من دولت پاینده شدم

 

 ابیات از این دست، و این چنین وجد انگیز و عشق آفرین را جز با شور و حال و به وقت چرخ و سماع و به بانگ نای و ضربهء دف و آهنگ رباب نمی توان سرود.

 

امروز سماع اســــت و سماع است و سماع        نو است و شعاع است و شعاع است و شعاع

 

این عشق مطاع اسـت و مطاع است و مطاع        از عقـل وداع اســــت و وداع است و وداع

 

و غزلی دیگر که بیان حال عاشقی است دل باخته، در نیاز به دلبری شوخ و شنگ و آشفته:

 

دل من، دل من، دل من بـــــــر تو           رخ تو، رخ تو، رخ با فـــــــــر تو

 

کف تو، کف تو، کف رحمت تو           لب تو، لب تو لب شــــــــکــر تو

 

دم تو، دم تو، دم جــــــان وش تو           می تو، می تو، می چـــــون زر تو

 

در تو، در تــــــــو، در بخشش تو           گل او، گل تو، گل احمـــــــر تو

 

 با شنیدن این چنین ابیات است که عارف اهل حال، و صوفی صافی خصال، و سالک طالب وصال به وجد می آید و ذره وار در نور « آن آفتاب» به رقص و چرخ می آید.

 

در غزل شور و وجد و چرخ آور زیر، مولانا کلماتی بر زبان می آورد که نمی توان مفهوم و معنای بر ایشان یافت، اما نشان از سرمستی و ناهشیاری عرفانی سراینده دارد:

 

من که مست از می جـــــــانم، تتناهو یا هو         فـــــارغ از کـــــــون و مکانم تتناهو یا هو

 

چشم مستش چو بدیدم، دلم از دست برفت         عـــــــــاشق چشم فــــــــلانم تتناهو یا هو

 

گاه در صومعـــــه با اهـــــل عبادت همدم         گاه در دیر مغـــــــانم تتناهـــــــــــو یا هو

 

من به تقدیرم و تقدیر هـم از ذات من است          نادر هـــــــر دو جهــــــــــانم تتناهو یا هو

 

تن به تن ذره به ذره همـــــــــه زانوار منند          زانکه خورشــــــید نهــــــانم، تتناهو یا هو

 

شمس تبریز که تبریز از او معمـــــور است          دوست نور دل و جــــــــــانم، تتناهو یا هو

 

پیشـــتر آ، ای صــــــنم شنگ من        ای صنم همــــــدل و همرنگ من

 

چند بپرسی: که رخت زرد چیست        از غم تو، ای بت گلـــــــرنگ من

 

جان مـــــــرا، از تن من باز خــــر        تا برهـــــــــد جان من از ننگ من

 

 مولانا و آلات موسیقی مولویه

 

 در بسیاری از اشعار و غزلیات مولانا، از « نای » و « رباب » و « چنگ » و « دف » و « دهل » و « سرنا » نام برده شده است، و پیداست که مولانا این ساز ها را می شناخته و شاید هم می نواخته، و با نوای آنها به سماع می پرداخته است.

 

گرچه با گذشت زمان از آلات موسیقی دیگر مانند: عود، تنبور، قانون، کمانچه، ویلن و پیانونیز گاهگاهی برای سماع استفاده شده، ولی این وسایل در نتیجه شامل آلات موسیقی ثابت سماع نگریده و مورد قبول قرار نگرفته است.

 

نی

 

 

نی: نی نماد هماهنگی در طبیعت است. نماد و نشانه روحی است که از وطن واقعی خود دور افتاده و با صدای نافذ و محزونش به خداوند شکایت می‌برد و می‌خواهد به نیستانی که از آن جدا شده، بازگردد. مراحل طی شده تا ورود به قالب انسان، پس از ترک محضر خدا شبیه مراحل طی شده از بریدن نی از نیستان تا تبدیل شدن به ساز نی است. خداوند از تک سلولی‌ها تا پیچیده‌ترین موجودات را از وجود خود آفرید،اما از روح خود فقط در وجود انسان دمید.نفس دمیده شده در نی نیز بیانگر همین مطلب است. دورن نی خالی است و صدا در اثر نفسی که در آن دمیده می‌شود، به وجود می‌آید.در حالی‌که یک انتهای نی باز است،انتهای دیگر آن در دهان نوازنده است.پس اگر انسان شخص کاملی باشد صدایی که از درون نی به گوش می‌رسد، صدای خدا خواهد بود.انسان نیز مانند نی است.انسان وقتی کامل می‌شود و با خلاصی از خویشتن،از خود خالی می‌شود و صدای خدا می‌شود.آیینه خدا می‌شود و به تعالی می‌رسد.با خدای خود یکی شده و به کمال می‌رسد.

 

 ساز اصلی سماع درویشان « نی » بوده است و « نی » چنانکه میدانیم لوله مانندی است « ببریده از نیستان ». نیستانی در کنارهء آرام رودی و یا در گوشه ای ساکن و ساکت از مردابی. نی ها در نیزار ها با نوازش نسیمی، سر در گوش هم می نهند. و با وزش تند بادی به آغوش یکدیگر پناه می جویند. همراه با هم، در مقابل باد و طوفان، سر می شکنند، تسلیم می شوند، و سر بر بستر آبشان فرود می آورند، به برکت این تسلیم، حادثه را از سر می گذرانند، و بار دیگر بر پای می خیزند. سر بسوی آسمان می افرازند و نجوا و زمزمه از سر می گیرند.

 

نی را تا ننوازند « نوایی » ندارد. « نی » هر « لبی » را دمساز نیست. نی را لب دمساز می باید:

 

با لب دمساز خود گــر جفتمی         همچو نی من گفتنی ها گفتمی

 

نی را از خود نوایی نیست، نوای او از « دمدمهء نایی» است:

 

نی بیچاره چه داند که رهء پرده چه باشد           دم نایی است که بیننده و دانا است خدا

 

 مولانا و نی

 

 حسام الدین چلبی، که مولانا، بعد از وفات صلاح الدین زرکوب، او را به عنوان مطلوب و خلیفهء خود برگزیده بود، فرصتی می جست، تا شبی مولانا را در خلوت دید و گفت که :

 

« دیوان غزلیات بسیار شد، اگر چنانکه کتابی به طرز « حدیقه» ی سنایی و به وزن منطق الطیر عطار تالیف شود، مونس جان عاشقان و دردمندان گردد. این بنده میخواهد که یاران توجه کلی به وجد کریم شما کنند و به چیز دیگری مشغول نشوند. مولانا فی الحال از سر دستار خود جزوی درآورد و به حسام الدین داد که در آن هجده بیت آغاز مثنوی نوشته شده بود و گفت: ای چلبی، اگر تو بنویسی من می سرایم. حسام الدین به جان و دل راضی شد. از آن روز دیگر حسام الدین از مولانا جدا نمی شد .... تقریر مثنوی آغاز شد. مولانا در حالت سماع، استحمام، قیام و قعود، مثنوی انشاد می فرمود و حسام الدین کاغذ و قلم و دوات از « جُلبند» در می آورد، و در حال وجد به تحریر می پرداخت. کار تحریر گاهی تا فجر می کشید ....» مولانا جلال الدین، تالیف عبدالباقی گولپینارلی، ترجمهء دکتر توفیق سبحانی، صفحات 202 و 203

 

مولانا در سرودن سرآغاز مثنوی خود را به « نی » تشبیه کرده و نوشته اند که قصد داشته است مثنوی را « نی نامه » بنامد.

 

در کهن ترین مثنوی خطی که چند سال بعد از وفات مولانا نوشته شده و امروز در داخل ویترینی در گوشه ای از تالار تربت مولانا در معرض دید دیدارکنندگان گذاشته شده است، مثنوی با بیت زیر آغاز می شود:

 

بشنو این نی چون شکایت میکند             از جــــدایی ها حکایت می کند

 

وقتی دلیل این تغیر و اختلاف، از یکی از مریدان کهنسال مولانا سئوال شد جواب داد که :

 

« بشنو این نی » اشارت است به شخص مولانا که خود را به « نی » تشبیه کرده و وصف حال و اندیشه های خود را از زبان « نی » سروده است، اما دوستداران و مریدان و جانشینان مولانا را هیبت و اجازت این نبوده و نیست که در کسوت مولانا درآیند، و خود را به جای او گذارند، و از زبان او سخن گویند. ناگزیر بیت اول را از زبان « نی » می نویسند و می خوانند و به چاپ می رسانند بدین صورت:

 

بشنو از نی چون حکایت میکند            از جـــــدایی ها شکایت میکند

 

مولانا ، در 18 خط اول مثنوی ناله سر میدهد که : تا او را به مثال « نی » از « نیستان اصل خود » ببریده اند از نفیرش مرد و زن نالیده اند. نفیری از درد جدایی، نفیری از غم عشق، نفیری از رنج بی نوایی و از بی همدمی:

 

کز نیستان تا مــرا ببریده اند            از نفیرم مرد و زن نالیده اند

 

مولانا سینه ای خواهد، پاره پاره همچو « نی » تا که گوید شرح درد اشتیاق.

 

سینه خواهم شرح شرح از فراق          تا بگویم شـــــــرح درد اشتیاق

 

چون هر آنکس که از اصلش بدور افتد، و به درد فراق مبتلا آید، دوست میدارد که تا شرح دردش، و غم اشتیاقش، و آرزوی باز جستن اصلش را همه جا، همه وقت و با همه کس، باز گوید.

 

مولانا هم همچو « نی» در هر جمعی و محفلی، و برای هر خوش احوالی، ناله سر میدهد و دردش را باز می گوید. همه کس نالهء او را می شنود، اما هیچکس حال او، درد او، اسرار درون او را در نمی یابد، و هر کسی از ظن و از گمان خود، او را یار می شود:

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش        باز جـــوید روزگار وصـــــل خویش

 

من بهـــــــر جمیعتی نالان شــــــــدم        جفت خوش حالان و بد حــالان شدم

 

هــــــــر کسی از ظن خود شد یار من        از درون من نجســـــت اســــــرار من

 

 همچنانکه « سّر نی » از « نالهء نی » دور نیست، « سّر مولانا » هم از شعر و غزل و گفتهء مولانا دور نیست، اما گوش شنونده و چشم بیننده را آن نور و بینایی نیست تا بر درون غربت زده و خستهء او، بتابد و اسرار شور و شیدایی او را دریابد.

 

سِر من از نالـــــــــهء من دور نیست        لیک چشم و گوش را آن نور نیست

 

تن ز جـان و جان ز تن مستور نیست        لیک کس را دید جان دستور نیست

 

 بانگه « نی » همچون آتشی است که شعله در خرمن سوخته دلان و شوریده حالان می افکند، اما در هیزم تر کج طبع جانوران، که نفرین بر آنان باد، در نمی گیرد.

 

« دم مولانا » هم، که فروزنده و سوزنده از آتش عشق است، همچون « بانگ نی »، شعله افکن در دل عاشقان و مشتاقان و طالبان و سالکان راه « دوست » است .. و به راستی که :

 

آتش است این بانگ نای و نیست باد        هــــــر که این آتش ندارد نیست باد

 

آتش عشق است کــــاندر نی فـــتاد         جوشش عشق است کـــاندر می فتاد

 

 مولانا چون « نی » یار و دمسازی است برای آنکه از یارش بریده، او زهر و تریاقی است، از بهر آنکس که مشتاقانه خار اشتیاق بر جان و دلش خلیده.

 

« نی » حدیث راه خونین عشق را باز می گوید، و مولانا هم افسانهء عشق مجنون و قصهء غصه های مشتاقان و عاشقان را می سراید:

 

نی حریف هـــــر کـه از یاری برید        پرده هـــــایش پرده هـــای ما درید

 

همچو نی زهـری و تریاقی که دید؟        همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

 

نی حااادیث راه پر خـــون می کند         قصه هــــــای عشق مجنون می کند

 

 « نی » دو سر و دو دهان دارد که یک دهان بر لب نی نواز جای میگیرد تا در آن بدمد، و دهان دیگر « نوا » و « ندا » در فضا می افکند.

 

مولانا را نیز همچون « نی » دو دهان است:

 

دهانی نهفته است در لب های « او » که در نی وجود مولانا، و در روح و جان مولانا، و در ذوق و حال و شور و شیدایی و اندیشهء مولانا می دمد. دهانی دیگر که در جسم خاکی مولانا است، و از دم های « او »  شعر و غزل می سراید، و های و هوی و غلغله در عالم و آدم می افکند.

 

دو دهــــــان داریم گـــویا همچو نی        یک دهان پنهانست در لب هـای وی

 

یک دهـــــان نالان شـــده سوی شما        هـــــای و هـــــوی درفکنده در سما

 

لیک داند هــــــر که او را منظر است        کاین فغان این سری هم زان سر است

 

دمدمه این نای از دم هــــــای اوست         هــــای و هوی روح ار هیهای اوست

 

 مولانا، در غزل های دیوان کبیر، به دفعات از « نی » و در بارهء « نی » شعر سروده است که از بین آنها غزلی را که به احتمال زیاد، در حال سماع و چرخ با آهنگ « نی » سروده است نقل می کنیم:

 

بشنو ز نی ســــــــــماعی، به زبان بی زبانی         شده بی حروف گـــــــویا، به لسان ارمغانی

 

ز نی است مستی ما، نه ز می بزن زمــــــانی      که حریف خوش نفس به، ز شراب ارغوانی

 

نفسی زنی روان شــــد، مدد حیات جان شد        اثری نمــــــود آن، به از آب زندگـــــــانی

 

ز ســــمالع نی کسی را، خبری بود، که یابد       نظـــــــری ز مهــــــربانان، اثری به مهربانی

 

به سماع چون درآیی، ز خیال خویش بگذر        نفسی مگر نظر را، به جمــــــــال او رســانی

 

 مولانا و رباب

 

 « نوشته اند که مولانا و سلطان ولد، هر دو رباب می نواختند و « اولو عارف چلبی» ( نوهء مولانا ) نیز به موسیقی علاقهء بسیار داشته. رباب از ارکان جدایی ناپذیر سماع به شمار می رفته است:

 

به روایت افلاکی، در مناقب العارفین:

 

« علاقهء مولانا به نی و رباب قونیه را از نوای موسیقی پر کرده بود. حتی در حال وضو گرفتن نیز بانگ رباب گوش درویشان را می نواخت و به نظ آنان دیگر بدعت به صورت سنت درآمده بود».

 

 غزلی در وصف رباب

 

 مولانا در دیوان کبیر غزل زیر را در وصف رباب سروده است، که تعبیر یا مکرری است از ابیات آغازین مثنوی:

 

 هیچ مـــــیدانی چــــــه میگوید رباب        زاشک چشـــــم و از جگر های کباب

 

پوستی ام، دور مـــــانده من ز گوشت        چون ننالـــم در فــــــراق و در عذاب

 

چوب هم گوید، بُدم من شـــــاخ سبز        زین من بشکست و بدرید آن نقــــاب

 

ما غـــــریبان فــــــراقیم ای شـــــهان        بشـــــنوید از مــــــــــا: ال الله الماب

 

هــــم زحق رستیم اول در جهـــــــان        هــــم بدو وامی رویم از انقــــــــلاب

 

بانگ مـــــا همچون جرس در کاروان       یا چو رعـــــــدی وقت سیران سحاب

 

خوش کمــــانچه می کشد کان تیر او        در دل عشـــــــاق دارد اضطــــــراب

 

ترک و رومی و عرب گر عاشق است        همـــــــزبان اوست این بانگ صواب

 

از برون شش جهت این بانگ خاست         کز جهت بگریز و رو از مــــــا متاب

 

 

دف: ضرباهنگ دف در مراسم سماع بیانگر فرمان “باش” است که خداوند در زمان خلقت جهان آن را صادر کرد.و به دنبال آن نوای نی، نماد دم قدسی است که با این فرمان بعد از هبوط نور خداوند از بالا به پایین،به جسدهای بی‌جان،جان بخشید.

 

مولانا و دف

 

 مولانا در غزلیات دیوان کبیر، بار ها از دف یاد کرده و در غزلی می گوید:

 

 یارکان رقص کنید اندر غــم خوش تر ازین        کرهء عشقم رســــــید و نی لگامستم نه زین

 

پیش روی مــــاه، مســتانه یکی رقصی کنید        مطربا بهر خــــــدا بر دف بزن ضرب حزین

 

رقص کن در عشق جانم، ای حریف مهربان        مطربا دغ را بکوب و نیست بختت غیر از این

 

آن دف خوب تو اینجا هست مقبول و ثواب        مطربا دف را بزن، بس مر تو را طاعت همین

 

مطربا این دف برای عشق شـــــاه دلبر است         مفخر تبریز جان جان جان هــــا شمس دین

 

 و در غزلی دیگر این بیت آمده است:

 

 هین دف بزن، هین کف بزن، کاقبال خواهی یافتن    پروانه باش و غم مخور ای غمگسار مرد و زن

 

 بروی صندوقهء نهاده بر روی  گور مولانا  در قونیه، غزلی از دیوان کبیر کنده کاری شده که در ابیات آن، مولانا خود را « آفریده از می عشق» و « از اصل می عشق» میداند و میخواند. و میخواهد که « بی دف و غمگین» به زیارت مزارش نیایند.

 

فرزند مولانا و یا آن کس که از بین هزاران غزل دیوان کبیر این غزل را برای روی صندوقهء گور مولانا انتخاب کرده است، بخوبی از علاقه و عشق مولانا به موسیقی و دف و شادی آگهی درست و دقیق داشته است.

 

در همین غزل هست که میگوید: 11

 

 میا بی دف به گور من برادر            که در بزم خدا غمگین نشاید

 

 

 

 سماع گران تاریخ

 

افراطیون

 

 

 

این گروه تعدادی از بزرگان صوفیه هستند که به شیفته سماع بوده و آن را یکی از برترین اعمال یا حتی بهترین عمل نزد خداوند می دانند. مولوی ، شمس تبریزی ، فخرالدین عراقی ، اوحدالدین کرمانی ، روزبهان بغلی شیرازی از این دسته اند.

 

 

 

مولوی می گوید :             پس غذای عاشقان باشد سماع                 که در او باشد خیال اجتماع    (سماع عرفان و مولوی ص7)

 

 

 

وی حتی سماع را برتر از نماز می داند. افلاکی شاگرد مولوی در مناقب العارفین می نویسد :

 

 

 

روزی در حضور مولانا رباب می زدند و مولانا ذوق ها می کرد. از ناگاه عزیزی (یکی از مریدان) درآمد که نماز دیگر (اذان) می گویند. (مولوی) لحظه ای تن زد (صبر کرد) و فرمود : نی نی آن (اذان) نماز دیگر و این سماع نماز دیگر.هر دو داعیان حقّند. یکی (اذان و نماز) ظاهر را به خدمت می خواهد و این دیگر (سماع) باطن را به محبّت حق می خواند.

 

 

 

(احیاءعلوم الدین/ص406— مولاناجلال الدین/ص342)

 

 

 

در جایی دیگر ، در مقابل حدیث پیامبر اکرم (ص) که می فرمایند : « حبب الی من الدنیا النسا و الطیب و قره عینی الصلوه » ، مولوی می گوید : ما از این عالم سه چیز را اختیار کردیم : یکی سماع و یکی فقاع (آبجو) و یکی حمام.

 

 

 

(مناقب العارفین/ص406 و مولانا جلال الدین ص342)

 

 

 

فرزند خلف مولوی نیز می گوید : انبیا توجه و رویکرد به خدا را در قالب نماز به مردم می رساندند؛ اما اولیا (صوفیه) آن نماز حقیقی را به صورت سماع به عالمیان رساندند.

 

 

 

(ولدنامه/ص112 و مناقب العارفین/ص394)

 

 

 

نجم الدین کبری می گوید : شیخ جنید بغدادی در سماع حاضر بود و سماع در نمی گرفت. شیخ فرمود : بنگرید که هیچ عامی (منظور غیر صوفی) در میان ما هست؟ نیافتند و ... . شیخ فرمود : بهتر طلب کنید! کفش عامی با کفش صوفی عوض شده بود و به این دلیل در نمی گرفت.

 

 

 

(اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن/ص23)

 

 

 

و از قول مولوی می نویسد : العشق یزید بالسماع.

 

 

 

(سماع عشق آفرین است/ص436)

 

 

 

                                       

 

 

 

غیر افراطی

 

 

 

این دسته اگر چه سماع را مستحب و قرب آور می دانند و نوعا هم خودشان اهل سماع بوده اند ، اما به اندازه گروه اول دیدگاه افراطی ندارند. علاء الدوله سمنانی ، عز الدین محمود کاشانی ، عزیز الدین نسفی ، محمد غزالی و هجویری از این گروه اند.

 

 

 

مخالفین سماع

 

 

 

این گروه در بین متصوفه اندک هستند ؛ اما با سماع مخالفت جدی داشته اند. بهاء الدین نقشبند ، محی الدین عربی و احمد جام از این دسته اند.

 

 

 

محی الدین عربی در رساله روح القدس فی محاسبه النفس ذیل بحث سماع می گوید: بعد از مراسم پر هیاهوی سماع ، به یکدیگر به جهت اعمال خود تحنیت می گوئیم ؛ در حالی که فرشتگان در ملا اعلی به ما به موجب از دست دادن دین و عقل خود ( به واسطه سماع) تسلیت می گویند.

 

 

 

وی سپس می گوید : ای نفس ! به جهت این اعمال از خدا حیا نمی کنی . تو در طول شب و (در حال سماع) در تسخیر و قبضه شیطان بودی و بازیچه دست او. با این همه ، تو ذوق می کردی و لذت می بردی.

 

 

 

بعد تصریح می کند : از همه بدتر و از هر مصیبتی بزرگتر و از هر فاجعه ای سنگین تر و از هر دردی جانکاه تر اینکه در این حال ادعا می کردی که من با خدا و در خدا بودم و به خدا برخاستم و در خدا شطحیات بر زبان راندم.

 

 

 

و همچنین در رساله شاهد می گوید :

 

 

 

رقص و پایکوبی لایق حضرت حق نیست ؛ شهود حق متوقف بر هیبت است و هیبت موجب سکون و آرامش می شود ؛ نه حرکت جنبش.

 

 

 

و بعد می گوید : رقص کنید و بدانید که تنها رقاصید و بدانید که هنوز در مرحله نفسانیات باقی هستید. هرکس در سماع جست و خیز کند و مدعی شود که شهود خدا کردم و خدا من را به خود نمود ، پس دروغگو است.   

 

 

 

(رساله شاهد / ص 4 )

 

 

 


 

منابع مورد استفاده:

www.zendagi.com

http://alaam.tahoor.com

http://www.erfaneshams.com

پله پله تا ملاقات خدا، عبدالحسین زرینکوب

لغتنامه دهخدا

اسرار التوحید
مثنوی معنوی و دیوان شمس

یادداشتهای دکتر محمد دامادی در سال 1349 شمسی به نقل از سایت http://cgang.mihanblog.com

http://antisoofian.parsiblog.com