برگرفته از داستان راستان مطهری
« خواهش دعا »
شخصی با هیجان و اضطراب به حضور امام صادق ( ع ) آمد و گفت : « درباره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ، که خیلی فقیر و تنگدستم . »
امام : « هرگز دعا نمی کنم . »
_ چرا دعا نمی کنید ؟!
« برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده است . خداوند امرکرده که روزی ررا پی جویی کنید و طلب نمایید . اما تو می خواهی در خانه خود بنشینی و با دعا روزی را به خانه خود بکشانی !
« همسفر حج »
مردی از سفر حج برگشته سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای امام صادق تعریف می کرد ، مخصوصاً یکی از همسفران خویش را بسیار می ستود که ، چه مرد بزرگواری بود ، ما به معیت همچو مرد شریفی مفتخر بودیم ، یکسره مشغول طاعت و عبادت بود ، همینکه در منزلی فرود می آمدیم او فوراً به گوشه ای می رفت و سجاده خویش را پهن می کرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول می شد . امام : « پس چه کسی کارهای او را انجام می داد ؟ و که حیوان او را تیمار می کرد ؟ »
_ البته افتخار این کارها با ما بود و او فقط به کارهای مقدس خویش مشغول بود و کاری به این کارها نداشت .
_ بنابراین همه شما از او برتر بوده اید .
« در رکاب خلیفه »
علی « ع » هنگامی که به سوی کوفه می آمد وارد شهر انبار شد که مردمش ایرانی بودند .
کدخدایان و کشاورزان ایرانی خرسند بودند که خلیفه محبوبشان از شهر انها عبور می کند ، به استقبالش شتافتند . هنگامی که مرکب علی به راه افتاد انها د رجلو مرکب علی « ع » شروع کردند به دویدن . علی آنها را طلبید و پرسید:« چرا می دوید،این چه کاری است که می کنید؟!»
_ این یک نوعی احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود می کنیم . این ، سنت و یک نوع ادبی است که در میان ما معمول بوده است .
_ این کار شما را در دنیا به رنج می اندازد و در آخرت به شقاوت می کشاند . همیشه از این گونه کارها که شما را پست و خوار می کند خودداری کنید . بعلاوه این کارها چه فایده ای به حال آ ن افراد دارد ؟
« امام باقر و مرد مسیحی »
امام باقر ، محمدبن علی بن الحسین « ع » ، لقبش « باقر » یعنی شکافنده . به آن حضرت « باقرالعلوم » می گفتند ، یعنی شکافنده دانشها .
مردی مسیحی، به صورت سخریه و استهزاء کلمه « باقر » را تصحیف کرد به کلمه« بقر » یعنی گاو ، به آن حضرت گفت : « انت بقر » یعنی تو گاوی .
امام بدون آنکه از خود ناراحتی نشان بدهد و اظهار عصبانیت کند ، با کمال سادگی گفت : « نه من ، بقر نیستم ، من باقرم . »
مسیحی : تو پسر زنی هستی که آشپز بود .
_ شغلش این بود ، عار و ننگی محسوب نمی شود .
_ مادرت سیاه و بی شرم و بدزبان بود .
_ اگر این نسبتها که به مادرم می دهی راست است خداوند او را بیامرزد و از گناه تو بگذرد که دروغ و افترا بستی .
مشاهده این همه حلم از مردی که قادر بود همه گونه موجبات آزار یک مرد خارج از دین اسلام را فراهم آورد ، کافی بود که انقلابی در روحیه مرد مسیحی ایجاد نماید و اورا به سوی اسلام بکشاند .
مرد مسیحی بعداٌ مسلمان شد .
« بند کفش »
امام صادق ( ع ) با بعضی از اصحاب برای تسلیت به خانه یکی از خویشاوندان می رفتند . در بین راه بند کفش امام صادق ( ع ) پاره شد به طوری که کفش به پابند نمی شد . امام کفش را به دست گرفت و پای برهنه به راه افتاد .
ابن ابی یعفور - که از بزرگان صحابه آن حضرت بود فوراً کفش خویش را از پا در آورد ، بند کفش را باز و دست خود را دراز کرد به طرف امام تا آن بند را بدهد به امام که امام با کفش برود و خودش با پای برهنه راه را طی کند .
امام با حالت خشمناک روی خویش را از عبداله برگرداند و به هیچ وجه حاضر نشد آن را بپذیرد و فرمود : « اگر یک سختی برای کسی پیش آید ، خود آن شخص از همه به تجمل آن سختی اولی است . معنا ندارد که حادثه ای برای یک نفر پیش بیاید و دیگری متحمل رنج بشود .»
« مردی که اندرز خواست »
مردی از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اکرم رسید . از آن حضرت پندی و نصیحتی تقاضا کرد . رسول اکرم به اوفرمود : « خشم مگیر » و بیش از این چیزی نفرمود .
آن مرد به قبیله خویش برگشت . اتفاقاً وقتی که به میان قبیله خود رسید ، اطلاع یافت که در نبودن او حادثه مهمی پیش آمده ، از این قرار که جوانان قوم او دستبردی به مال قبیله ای دیگر زده اند و آنها نیز معامله به مثل کرده اند و تدریجاً کار به جاهای باریک رسیده و دو قبیله در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده اند و آماده جنگ و کارزارند . شنیدن این خبر هیجان آور خشم اورا برانگیخت . فوراً سلاح خویش را خواست و پوشید و به صف قوم خود ملحق و اماده همکاری شد . در این بین گذشته به فکرش افتاد ، به یادش آمد که به مدینه رفته و چه چیزها دیده و شنیده ، به یادش آمد که از رسول خدا پندی تقاضا کرده است و ان حضرت به او فرموده جلو خشم خود را بگیر .
در اندیشه فرو رفت که چرا من تهییج شدم به چه موجبی من سلاح پوشیدم و اکنون خود را مهیای کشتن و کشته شدن کرده ام ؟! چرا بی جهت من برافروخته و خشمناک شده ام ؟! با خود فکر کرد الان وقت آن است که آن جمله کوتاه را به کار بندم .
جلو آمد و زعمای صف مخالف را پیش خواند و گفت : « این ستیزه برای چیست ؟ اگر منظور غرامت آن تجاوزی است که جوانان نادان ما کرده اند ، من حاضرم از مال شخصی خودم ادا کنم . علت ندارد که ما برای همچو چیزی به جان یکدیگر بیفتیم و خون یکدیگر را بریزیم . »
طرف مقابل که سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند ، غیرت و مردانگی شان تحریک شد و گفتند : « ما هم از تو کمتر نیستیم . حالا که چنین است ما از اصل ادعای خود صرف نظر می کنیم . »
هر دو صف به میان قبیله خود بازگشتند .
« علی و عاصم »
علی « ع » بعد از خاتمه جنگ جمل وارد شهر بصره شد . در خلال ایامی که در بصره بود ، روزی به ایادت یکی از یارانش به نام « علاءابن زیاد حارثی » رفت . این مرد خانه مجلل و وسیع داشت . علی همین که آن خانه را با ان عظمت و وسعت دید ، به او گفت : « این خانه با این وسعت به چه کار تو د ردنیا می خورد ، در صورتی که به خانه وسیعی در آخرت محتاج تری ؟ ! ولی اگر بخواهی می توانی همین خانه وسیع دنیا را وسیله ای برای رسیدن به خانه وسیع آخرت قرار دهی ؛ به اینکه در این خانه از مهمان پذیرایی کنی ، صله رحم نمایی ، حقوق مسلمانان را در این خانه ظاهر وآشکارا کنی ، این خانه را وسیله زنده ساختن و آشکار نمودن حقوق قرار دهی و از انحصار مطامع شخصی و استفاده فردی خارج نمایی . »
الا : « یا امیرالمونین ! من از برادرم عاصم پیش تو شکایت دارم . »
_ چه شکایتی داری ؟
_ تارک دنیا شده ، جامه کهن پوشیده ، گوشه گیر و منزوی شده ، همه چیز و همه کس را رها کرده .
_ اورا حاضر کنید !
عاصم را احضار کردند و آوردند . علی « ع » به او رو کردو فرمود : « ای دشمن جان خود ، شیطان عقل تورا ربوده است ، چرا به زن و فرزند خویش رهم نکردی ؟ آیا تو خیال می کنی خدایی که نعمتهای پاکیزه دنیا را برای تو حلال و روا ساخته ناراضی می شود از اینکه تو از آنها بهره ببری ؟ تو در نزد خدا کوچکتر از این هستی . »
عاصم : « یا امیرالمومنین ، تو خودت هم که مثل من هستی ، تو هم که بو خود سختی می دهی و در زندگی برخود سخت می گیری ، تو هم که جامه نرم نمی پوشی و غذای لذیذ نمی خوری، بنابراین من همان کار را می کنم که تو می کنی و از همان راه می روم که تو می روی.»
_ اشتباه می کنی من با تو فرق دارم . من سمتی دارم که تو نداری . من در لباس پیشوایی و حکومتم . وظیفه حاکم و پیشوا وظیفه دیگری است . خداوند بر پیشوایان عادل فرض کرده که ضعیفترین طبقات ملت خود را مقیاص زندگی شخصی خود قرار دهند و آن طوری زندگی کنند که توهی دست ترین مردم زندگی می کنند ، تا سختی فقر و تهی دستی به آن طبقه اثر نکند . بنابراین من وظیفه ای دارم و تو وظیفه ای .
جنگ جمل در نزدیکی بصره بین امیرالمونین علی ( ع) از یک طرف و عایشه و طلحه و زبیر از طرف دیگر واق شد . به این مناسبت « جنگ جمل » نامیده شد که عایشه در حالی که سوار بر شتر بود سپاه را رهبری می کرد . « جمل در عربی یعنی شتر . »
این داستان را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ، جلد 3 ، صفحه 19 0 چاپ بیروت ) نقل می کند ، ولی به نام ربیع بن زیاد نه علاء بن زیاد؛ و ربیع را معرفی می کند در مواطنی و بعد می گوید : « و اما العلاء بن زیاد الذی ذکره الرضی فلا اعرفه و لعل غیری یعرفه . »
« مستمند و ثروتمند »
رسول اکرم « ص » طبق معمول در مجلس خود نشسته بود . یاران گردارد حضرتش حلقه زده او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند . در این بین یکی از مسلمانان _ که مرد فقیر ژنده پوشی بود _ از در رسید و طبق سنت اسلامی – که هر کس در هر مقامی هست ، همینکه وارد مجلسی می شود باید ببیند هر کجا جای خالی است همانجا بنشیند و یک نقطه مخصوص را به عنوان اینکه شان من چنین اقتضا می کند در ظر نگیرد _ آن مرد به اطراف متوجه شد ، در نقطه ای جای خالی یافت ، رفت و آنجا نشست . از قضا پهلوی مرد متعین و ثروتمندی قرار گرفت . مرد ثروتمند جامه های خود را جمع کرد و خودش را به کناری کشید . رسول اکرم که مراقب رفتار او بود به او رو کردو گفت :
« ترسیدی که چیزی از فقر او به تو بچسبد ؟ ! »
_ نه یا رسول اله !
_ ترسیدیدی که چیزی از ثروت تو به او سرایت کند ؟
_ نه یا رسول اله !
_ ترسیدی که جامه هایت کثیف و آلوده شود ؟
_ گفت : نه یا رسول اله !
_ پس چرا پهلو تهی کردی و خودت را به کناری کشیدی ؟
_ اعتراف می کنم که اشتباهی مرتکب شده ام وخطا کردم . اکنون به جبران این خطا و به کفاره این گناه حاضرم نیمی از دارایی خود را به این برادر مسلمان خود که درباره اش مرتکب اشتباهی شدم ببخشم . مرد ژنده پوش:« ولی من حاضر نیستم که بپذیرم . » جمعیت : چرا ؟
_ چون می ترسم روزی مرا هم غرور بگیرد و بایک برادر مسلمان خود انچنان رفتاری بکنم که امروز این شخص با من کرد
« غزالی و راهزنان »
غزالی ، دانشمند شهیر اسلامی ، اهل طوس بود ( طوس قریه ای است در نزدیکی مشهد ) . در آن وقت ، یعنی در حدود قرن پنجم هجری ، نیشابور مرکز و سواد اعظم آن ناحیه بود و دارالعلم محسوب می شد . طلاب علم در آن نواحی برای تحصیل و درس خواندن به نیشابور می آمدند . غزالی نیز طبق معمول به نیشابور و گرگان آمد و سالها ار محضر اساتید و فضلا با حرص و ولع زیاد کسب فضل نمود . و برای آنکه معلوماتش فراموش نشود و خوشه هایی که چیده از دستش نرود، آنها را مرتب می نوشت و جزوه می کرد . آن جزوه ها را که محصول سالها زحمتش بود مثل جان شیرین دوست می داشت . بعد از سالها عازم بازگشت به وطن شد . جزوه ها را مرتب کرده در توبره ای پیچید و با قافله به طرف وطن روانه شد . از قضا قافله با یک عده دزد و راهزن برخورد . دزدان جلو قافله را گرفتند و آنچه مال و خواسته یافت می شد یکی یکی جمع کردند . نوبت به غزالی و اثاث غزالی رسید . همینکه دست دزدان به طرف آن توبره رفت ، غزالی شروع به التماس و زاری کرد و گفت : « غیر از این ، هرچه دارم ببرید و این یکی را به من واگذارید.»
دزدها خیال کردند که حتماً در داخل این بسته متاع گران قیمتی است . بسته را باز کردند ، جز مشتی کاغذ سیاه شده چیزی ندیدند .
گفتند : « اینها چیست و به چه درد می خورد ؟ »
غزالی گفت : « هرچه هست به درد شما نمی خورد ، ولی به درد من می خورد . »
_ به چه دردد تو می خورد ؟
_ اینها ثمره چند سال تحصیل من است . اگر اینها را از من بگیرید ، معلوماتم تباه می شود و سالها زحمتم در راه تحصیل علم به هدر می رود .
- راستی معلومات تو همین است که در اینجاست ؟
_ بلی .
_ علمی که جایش توی بقچه و قابل دزدیدن باشد، آن علم نیست ، برو فکری به حال خود بکن.
_ این گفته ساده عامیانه ، تکانی به روحیه مستعد و هوشیار غزالی داد . او که تا آن روز فقط فکر می کرد که طوطی وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط کند ، بعد از آن در فکر افتاد که کوشش کند تا مغز و دماغ خود را با تفکر پرورش دهد و بیشتر فکر کند و تحقیق نماید و مطالب مفید را در دفتر ذهن خود بسپارد .
غزالی می گوید : « من بهترین پندها را ، که راهنمای زندگی فکری من شد ، از زبان یک دزد راهزن شنیدم . »
« ابن سینا و ابن مسکویه »
ابو علی بن سینا هنوز به سن بیست نرسیده بود که علوم زمان خود را فرا گرفت و در علوم الهی و علوم طبیعی و ریاضی و دینی زمان خود سرآمد عصر شد . روزی به مجلس درس ابوعلی بن مسکویه ، دانشمند معروف آن زمان ، حاضر شد . با کمال غرور گردویی را به جلو ابن مسکویه افکند و گفت : « مساحت سطح این را تعیین کن . »
ابن مسکویه جزوه هایی از یک کتاب که در علم اخلاق و تربیت نوشته بود ( کتاب طهارت الاعراق ) به جلو ابن سینا گذاشت و گفت : « تو نخست اخلاق خود را اصلاح کن تا من مساحت سطح گردو را تعیین کنم . تو به اصلاح تخلاق خود محتاج تری . از من به تعیین مساحت سطح این گردو . »
بو علی از این گفتار شرمسار شد و این جمله راهنمای اخلاقی او در همه عمر قرار گرفت .
« در سرزمین منا »
مردمی که به حج رفته بودند ، در سرزمین منا جمع بودند . امام صادق ( ع ) و گروهی از یاران ، لحظه ای در نقطه ای نشسته از انگوری که در جلوشان بود می خوردند .
سائلی پیدا شد و کمک خواست . امام مقداری انگور برداشت و خواست به سائل بدهد . سائل قبول نکرد و گفت : « به من پول بدهید . » امام گفت : « خیر است ، پولی ندارم . »
سائل مایوس شد و رفت .
سائل ، بعد از چند قدم که رفت پشیمان شد و گفت:« پس همان انگور را بدهید. » امام فرمود : « خیر است » و آن انگور را هم به او نداد .
طولی نکشید سائل دیگری پیداشد و کمک خواست . امام برای او هم یک خوشه انگور برداشت و داد . سائل انگور را گرفت و گفت : « سپاس خداوند عالمیان را که به من روزی رساند . » امام با شنیدن این جمله او را امر به توقف نمود و سپس هر دو مشت را پر از انگور کرد و به او داد . سائل برای بار دوم خدا را شکر کرد .
امام باز هم به او گفت : « بایست و نرو . » سپس به یکی از کسانش که آنجا بود رو کرد و فرمود : « چقدر پول همراهت است ؟ » او جستجو کرد ، در حدود بیست درهم بود . به امر امام به سائل داد . سائل برای سومین بار زبان به شکر پروردگار گشود و گفت : « سپاس منحصراً برای خداست . خدایا منعم تویی و شریکی برای تو نیست . »
امام بعد از شنیدن این جمله جامه خویش را از تن کند و به سائل داد . در اینجا سائل لحن خود را عوض کرد و جمله ای تشکر آمیز نسبت به خود امام گفت . امام بعد از آن دیگر چیزی به او نداد و او رفت .
یاران و اصحاب که در آنجا نشسته بودند گفتند : « ما چنین استنباط کردیم که اگر سائل همچنان به شکر و سپاس خداوند ادامه می داد ، باز هم امام به او کمک می کرد ، ولی چون لحن خود را تغییر داد و از خود امام تمجید و سپاسگزاری کرد ، دیگر کمک ادامه نیافت . »
« وزنه برداران »
جوانان مسلمان سرگرم زور آزمایی و مسابقه وزنه برداری بودند . سنگ بزرگی آنجا ابود که مقیاس قوت و مردانگی جوانان به شمار می رفت و هرکس آن را به قدر توانایی خود حرکت می داد . در این هنگام رسول اکرم رسید و پرسید : « چه می کنید ؟ »
_ داریم زورآزمایی می کنیم . می خواهیم ببینیم کدام یک از ما قویتر و زورمند تر است .
- میل دارید که من بگویم چه کسی از همه قویتر و نیرومند تر است ؟
_ البته ، چه از این بهتر که رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد .
افراد جمعیت همه منتظر و نگران بودند که رسول اکرم کدام یک را به عنوان قهرمان معرفی خواهد کرد ؟ عده ای بودند که هریک پیش خود فکر می کردند الان رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه معرفی خواهد کرد .
رسول اکرم : « از همه قویتر و نیرومند تر آن کس است که اگر از یک چیزی خوشش آمد و مجذوب آن شد،علاقه به آن چیز او را از مدار حق و انسانیت خارج نسازد و به زشتی آلوده نکند؛ و اگر در موردی عصبانی شد و موجی از خشم در روحش پیدا شد ، تسلط بر خویشتن را حفظ کند ، جز حقیقت نگوید و کلمه ای دروغ یا دشنام بر زبان نیاورد ؛ و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و مانعها و رادعها از جلویش برداشته شد، زیاده از میزانی که استحقاق دارد دست درازی نکند.»